و مثل کينه در سينه مادام که مهيجي نباشد چون انگشت (زغال چوب) افروخته بي هيزم است، اگر چه حالي اثري ظاهر نگرداند بهانه اي يافت و علتي ديد برآن مثال که آتش در خف (سوخته) افتد فروغ خشم بالا گيرد و جهاني را بسوزد و دود آن بسيار دماغهاي تر را خشک گرداند، و هرگز آن آتش را مال و سخن جاني و لطف مجرم و چاپلوسي و تضرع گناهکار و اخلاص و مناصحت خدمتگار تسکين ندهد، و تا نفس آن متهم باقي است فورت خشم کم نشود، چنانکه تا هيزم بر جاي است آتش نميرد. و با اين همه اگر کسي از گناه کاران امکان تواند بود که در مراعات جوانب لطفي بجاي آرد و در طلب رضا و تحري فراغ دوستان سعي پيوندد و در کسب منافع و دفع مضار معونتي و مظاهرتي واجب دارد ممکن است که آن وحشت برخيزد، و هم عقيدت مستزيد را صفوتي حاصل آيد و هم دل خايف مجرم بنسيم امن خوش و خنک گردد.و من ازان ضعيف تر و عاجزترم که از اين ابواب چيزي بر خاطر يارم گذرانيد، يا توانم انديشيد که خدمت من موجب استزادت را نفي کند و سبب الفت را مثبت گرداند، اگر باز آيم پيوسته در خوف و خشيت (ترس) باشم و هر روز بل هر ساعت مرگ تازه مشاهده کنم، در اين مراجعت مرا فايده اي نمانده ست که خود را دست ديت (خون بها) نمي بينم و سرو گردن فداي تيغ نمي توانم داشت.
نه مرا برتکاب تو پاياب
نه مرا برگشاد تو جوشن
ملک گفت: هيچ کس برنفع و ضر در حق کسي بي خواست باري عز اسمه قادر نتواند بود و اندک و بسيار و خرد و بزرگ آن بتقديري سابق و حکمي مبرم باز بسته است، چنانکه مفاتحت پسر من و مکافات تو بقضاي آسماني و مشيت ايزدي نفاذ يافت ، و ايشان علت آن غرض و شرط آن حکم بودند، ما را بمقادير آسماني مواخذت منماي، که اگر اين هجر اتفاق افتد بتقسيم خاطر و التفات ضمير کشد، و شادمانگي و مسرت از کامراني و بسطت آنگاه مهنا گردد که اتباع و پيوستگان را ازان نصيبي باشد.
فنزه گفت: عجز آفريدگان از دفع قضاي آفريدگار عز اسمه ظاهر است، و مقرر است که انواع خير و شر و ابواب نفع و ضر برحسب ارادت و قضيت مشيت خداوند جل جلاله نافذ مي گردد، و بجهد و کوشش خلايق دران تقديم و تاخير و ممالطت (تأخير كردن در اداي حق كسي) و تعجيل صورت نبندد، لامرد لقضاء الله و لامعقب لحکمه يفعل الله مايشاء و يحکم مايريد (بازگردانيدني نيست قضاي الهي را، عقب اندازنده اي نيست فرمان او را، مي كند خدا آنچه بخواهد و فرمان مي دهد آنچه ارداه كند). اجماع کلي و اتفاق جملي است برآنکه جانب حزم و احتياط را مهمل نشايد گذاشت و تصون نفس از مکاره واجب بايد شناخت.اعقلها و توکل علي الله (آن را (اشترت را) ببند و توكل كن برخدا). و ميان گفتار و کردار تو مسافت تمام مي توان شناخت، و راه اقتحام مخوفست و من بنفس معلول، و تجنب از خطر لازم، و تو مي خواهي که درد دل خود را بکشتن من تشفي دهي و بحيلت مرا در دام افگني، و نفس من از مرگ ابا مي نمايد، و الحق هيچ جانور باختيار اين شربت نخورد و تاعنان مراد بدست اوست ازان تحرز صواب بيند.و گفته اند که:غم بلاست و فاقه بلاست و نزديکي دشمن بلا و فراق دوست بلا و ناتواني بلا و خوف بلا، و عنوان همه بلاها مرگست، وصوفيان آن را آکفت کبير خوانند
اين بنده دگر باره نرويد ني نيست
و از مضمون ضمير مصيبت زده آن کس تنسم تواند کرد که بارها بسوز آن مبتلا بوده باشد و هم از آن نوع شربتهاي تلخ تجرع کرده.و من امروز از دل خويش برعقيدت ملک دليل مي توانم کرد و کمال حسرت و ضجرت او بچشم خرد مي توانم ديد ؛ و فرط توجع و تاسف من نمودار حال اوست. و نيز متيقنم که هرگاه ملک را از بينايي پسر ياد آيد، و من از بچه خود برانديشم، تغيري و تفاوتي در باطنها پيدا آيد، و نتوان دانست که ازان چه زايد. در اين صحبت بيش راحتي نيست، مفارقت اولي تر.
با هر که بدي کردي تا مرگ برانديش
ملک گفت:چه خبر تواند بود در آن کس که از سهوهاي دوستان اعراض نتواند نمود و، از سر حقد و آزار چنان برنتواند خاست که در مدت عمر بدان مراجعت نپيوندد و، بهيچ وقت و در هيچ حال بر صحيفه دل او ازان اندک و بسيار نشاني يافته نشود و، اعتذار و استغفار اصحاب را باهتزاز و استبشار تلقي ننمايد؟ قال النبي صلي الله عليه و سلم: الا انبئکم بشر الناس:من لايقبل عذرا و لايقبل عشرة (هان، بياگاهانم شما را به بدترين مردم: آن كس كه نپذيرد عذري را و نبخشايد لغزشي را). و من باري ضمير خود را هرچه صافي تر مي بينم و از ين ابواب که برشمرده مي آيد در خاطر خود اثري نمي يابم، و هميشه جانب عفو من اتباع را ممهد بوده ست و انعام و احسان من خدمتگاران را مبذول.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.