چنانکه برخاک نرم رفتن بيش دست ندهد، و آنکه با علت رمد استقبال شمال جايز بيند همت او برتعرض کوري مقصور باشد. و مقاربت من با تو همين مزاج دارد و تحرز ازان از وجه شرع و قانون رسم فرض است، قال الله تعالي: ولاتلقوا بايديکم الي التهلکة. (و در ميفگنيد خويش را به دستهاي شما در هلاكت) و استطاعت خلايق ازان نتواند گذشت که در صيانت ذات خود آن قدر مبالغت نمايند که بنزد خود معذور گردند. چه هرکه برقوت ذات و زور نفس اعتماد کند لاشک در مخاوف (چيزهايي كه سبب ترس باشد) و مضايق (تنگناها و جاهاي تنگ و راههاي بسيار باريك) افتد و اقتحام او موجب هلاک و بوار (هلاك شدن) باشد، و هرکه مقدار طعام و شراب نشناسد و چندان خورد که معده از هضم آن عاجز آيد، يا لقمه براندازه دهان نکند تا در گلو بياويزد ،او را دشمن خود بايد شمرد.
حيات را چه گوارنده تر زآب وليک
کسي که بيشترش خورد بکشد استسقاش
و هر که بغرور فريفته شود بنزديک اصحاب خرد از ارباب جهل و ضلالت معدود گردد. و هيچ کس نتواند شناخت که تقدير د رحق وي چگونه رانده شده است و او را مترصد سعادت روزگار مي بايد گذاشت يا منتظر شقاوت زيست. لکن برهمگنان واجبست که کارهاي خويش بر مقتضاي رايهاي صايب مي گزارند، و در مراعات جانب حزم، و خرد تکلف واجب مي بينند، و در حساب نفس خويش ابواب مناقشت لازم مي شمرند، و در ميدان هوا عنان خود گرد مي گيرند، و با دوست و دشمن در خيرات سبقت مي جويند، تا هميشه مستعد قبول و اقبال و دولت توانند بود، واگر اتفاق خوب روي نمايد از جمال آن خالي ننمايد.
و کارهاي جهان خود برقضيت حکم آسماني مي رود، و دران زيادت و نقصان و تقديم و تاخير صورت نبندد. وبر اطلاق عاقل آن کس را توان شناخت که از ظلم کردن و ايذاي جانوران بپرهيزد، و مادام که را ه حذر پيش وي گشاده باشد در مقام خوف و فزع نه ايستد. و من بمهرب نزديکم وگريزگاه، بسيار دارم، و حرام است بر من توقف در اين حيرت و تردد، که سخط ملک خون من حلال دارد و آنچه از وجه ديانت و مروت محظور است مباح داند. و اميد چنين مي دارم که هرکجا روم اسباب معيشت من ساخته و مهيا باشد. چه هرکه پنج خصلت را بضاعت و سرمايه عمر خويش سازد بهر جانب که روي نهد اغراض پيش او متعذر نگردد و مرافقت رفيقان ممتنع نباشد و وحشت غربت او را موانست بدل گردد، از بدکرداري باز بودن، واز ريبت و خطر پهلو تهي کردن، و مکارم اخلاق را لازم گرفتن، وشعار و دئار (جامه زير، كنايه از سيرت و اخلاق باطن و ظاهر) خود کم آزاري و نيکو کاري ساختن، و حسن ادب در همه اوقات نگاه داشتن. و عاقل چون در منشاء و مولد و ميان اقربا و عشيرت بجان ايمن نتواند بودن دل بر فراق اهل ودوستان و فرزندان و پيوستگان خوش کند، که اين همه را عوض ممکن گردد.
و از نفس و ذات عوض صورت نبندد
اين بنده دگر باره نرويد ني نيست
و ببايد دانست که ضايع تر مالها آنست که ازان انتفاع نباشد و و در وجه انفاق ننشيند، و نابکارتر زنان اوست که با شوي نسازد، و بتر فرزندان آنست که از اطاعت مادر و پدر ابا نمايد و همت برعقوق (نافرماني كردن كسي را كه حق وي بر تو واجب باشد) مقصور دارد، و لئيم تر دوستان اوست که در حال شدت و نکبت دوستي و صداقت را مهمل گذارد، و غافل تر ملوک آنست که بي گناهان ازو ترسان باشند و در حفظ ممالک و اهتمام رعايا نکوشد، و ويران تر شهرها آنست که درو امن کم اتفاق افتد. وهرچند ملک کرامت مي فرمايد و انواع تمنيت و قوت دل ارزاني مي دارد و آن را بعهود و مواثيق (پيمانهاي استوار) موکد مي گرداند البته مرا بنزديک او امان نيست و درخدمت و جوار او ايمن نتوانم زيست، چه روزگار ميآن ما مفارقتي افگند که مواصلت را در حوالي آن مجال نتواند بود، و در مستقبل هرگاه که اشتياقي غالب گردد حکايت جمال تخت آراي ملک بر چهره ماه و پيکر مهر خواهم ديد و اخبار سعادت او از نسيم سحري خواهم پرسيد.
و از حال غربت من راي ملک را هم بر اين مزاج معلوم تواند شد.
اي باد صبح دم گذري کن بکوي من
پيغام من ببر ببر ماه روي من
بر اين کلمه سخن بآخر رسانديدند و ملک را وداع کرد.
بجست با رخ زرد از نهيب تيغ کبود
چنانکه برگ بهاري زپيش باد خزان
اينست داستان حذر از مخادعت دشمن مستولي و احتراز از تصديق لاوه و زرق خصم غالب. و بر عاقل پوشيده نماند که غرض از بيان اين مثال آن بوده است تا خردمندان در حوادث هريک را امام سازند و بناي کارها برقضيت آن نهند. ايزد تعالي جملگي مومنان را شناساي مصالح حال و مآل و بيناي مناظم دين و دنيا کناد، بمنه و رحمته.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.