چه اگر يکي از اين دو طرف بي رعايت گردد مصلحان کاهل و آسان گير و مفسدان دلير و بي باک شوند، و کارها پيچيده و اعمال و اشغال مختل و مهمل ماند، و تلافي آن دشوار دست. و داستان شير و شگال لايق اين تشبيب (مقدمه چيني) است. راي چگونه است آن؟ گفت:
آورده اند که در زمين هند شگالي بود روي از دنيا بگردانيده و در ميان امثال خويش مي بود. اما از خوردن گوشت و ريختن خون و ايذاي جانوران تحرز نمودي. ياران بروي مخاصمت بر دست گرفتند (شروع كردند) و گفتند: بدين سيرت تو راضي نيستيم و را ترا درين مخطي مي دانيم، چون از صحبت يک ديگر نمي نماييم در عادت و سيرت هم موافقت توقع کني»، و نيز عمر در زحير گذاشتن را فايده اي صورت نمي توان کرد.چنانکه آيد روزي بپايان مي بايد رسانيد و نصيب خود از لذت دنيا مي برداشت. و لاتنس نصيبک من الدنيا.(و فراموش نكن بهره خويش را از دنيا) و بحقيقت ببايد شناخت که دي را باز نتوان آورد و ثقت بدريافتن فردا مستحکم نيست.
در نسيه آن جهان کجا بندد دل
آن را که بنقد اينجهانش تويي؟
شگال جواب داد که: اي دوستان و برادران، از اين ترهات درگذريد، و چون مي دانيد که دي گذشت و فردا در نمي توان يافت از امروز چيزي ذخيره کنيد که توشه راه را شايد، که اين دنياي فريبنده سراسر عيب است، هنر همين دارد که مزرعت آخرت است، در وي تخمي مي توان افگند که ريع آن در عقبي مهناتر مي باشد. نهمت باحراز مثوبات و امضاي خيرات مصروف داريد، و بر مساعدت عالم غدار تکيه مکنيد، و دل در بقاي ابد بنديد، و از ثمره تن درستي و زندگاني و جواني خويش بي نصيب مباشيد. که لذات دنيا چون روشنايي برق و تاريکي ابر بي ثبات و دوام است. در جمله، دل بر کليه عنا وقف کردن و تن در سراي فنا سبيل داشتن از علو همت و کمال حصافت دور افتد. و عاقل از نعيم اينجهاني جز نام نيکو و ذکر باقي نطلبد. زيرا که خوشي و راحت و کامراني و نعمت آن روي بزوال و انتقال دارد.
اگر سعادت دو جهاني مي خواهيد اين سخن در گوش گذاريد و از براي طعمه خويش که حلاوت آن تا حلق است ابطال جانوري روا مداريد و بدانچه بي ايذا (بدون آزار و اذيت) بدست آيد قانع باشيد، چه آن قدر که بقاي جثه و قوام نفس بدان متعلق است هرگز فرونماند. اين مواعظ را بسمع خرد استماع نماييد و از من در آنچه مردود عقل است موافقت مطلبيد، که صحبت من با شما سبب وبال نيست، اما موافقت در اعمال ناستوده موجب عذاب گردد، چه دل و دست آلت گناهست، يکي مرکز فکرت ناشايست و ديگر منبع کردار ناپسنديده، و اگر موضعي را در نيکي و بدي اين اثر تواند بود هرکه د رمسجد کسي را بکشتي بزه کار (گناه كار) نبودي، و آنکه در مصاف يک تن را زنده گذارد بزه کار شدي. و من نيز در صحبت شما ام و بدل از شما گريزان.
ياران او را معذور داشتند و قدم او بر بساط ورع و صلاح هرچه ثابت تر شد و ذکر آن در آفاق ساير گشت و بمدت و مجاهدت در تقوي و ديانت، منزلتي يافت که مطمح (به بالا نگريستن) هيچ همت بدان نتواند رسيد.
و در آن حالي مرغزاري بود که ماه رنگ آميز از جمال صحن او نقش بندي آموختي و زهره مشک بيز از نسيم اوج او استمداد گرفتي.
نموده تيره و منسوخ با هوا و فضاش
صفاي چرخ اثير و صفات باغ ارم
و در وي سباع و وحوش بسيار، و ملک ايشان شيري که همه در طاعت و متابعت او بودندي و در پناه حشمت و حريم سيادت او روزگار گذاشتندي. چندانکه صورت حال اين شگال بشنود او را بخواند و بديد و بهر نوع بيازمود، و پس بچند روز با وي خلوت فرمود و گفت:ملک ما بسطتي دارد و اعمال و مهمات بسيار است، و بناصحان و معينان محتاج باشيم، و بسمع ما رسانيده اند که تو در زهد و عفت منزلتي يافته اي، و چون ترا بديديم نظر بر خبر راجح آمد و سماع از عيان قاصر.
فلما التقينا صغر الخبر الخبر
و اکنون بر تو اعتماد مي خواهيم فرمود تا درجه تو بدانافراشته گردد و در زمره خواص و نزديکان ما آيي. شگال جواب داد که: ملوک سزاوارند بدانچه براي کفايت مهمات انصار و اعوان شايسته گزينند، و با اين همه بر ايشان واجب است که هيچ کس را بر قبول عملي اکراه ننمايند، که چون کاري بجبر در گردن کسي کرده شود او را ضبط آن ميسر نگردد و از عهده لوازم مناصحت بواجبي بيرون نتواند آمد. و زندگاني ملک دراز باد، من عمل سلطان را کارهم و بران وقوفي و دران تجربتي ندارم، و تو پادشاه محتشمي و در خدمت تو وحوش و سباع بسيارند، که هم قوت و کفايت دارند و هم حرص و شره اعمال اينجهاني. اگر در باب ايشان اصطناعي فرمايي دل تو فارغ گرداند، و بمنال و اصابت که از اشغال يابند شادمان و مستظهر شوند.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.