ديگر غافلي ضعيف که برخواري کشيدن خو دارد و بهيچ تاويل منظور و محترم و مطاع و مکرم نگردد. که در معرض حسد و عداوت افتد. و ببايد دانست که عاقل هميشه محروم باشد و محسود. و من از اطن هر دو طبقه نيستم، نه آزي غالب است که خيانت کنم.
و نه طبع خسيس که مذلت کشم.
و هرکه بنلاد خدمت سلطان بنصيحت و امانت و عفت و ديانت موکد گرداند واطراف آن را از ريا و سمعه (اينكه شخصي كاري نيكو بكند تا به گوشها برسد و خود را در افواه بيندازد تا بدين سبب به نيكي مشهور گردد) و ريب و خيانت مصون و منزه دارد کار او را استقامتي صورت نبندد و مدت عمل او را دوامي و ثباتي ممکن نگردد. هم دوستان سپر معادات و مناقشت در روي کشند و هم دشمنان از جان او نشانه تير بلا سازند: دوستان از روي حسد در منزلت، مخاصمت انديشند، و دشمنان از جهت يکدلي و مناصحت مناقشت کنند، و هرگاه که مطابقت (موافقت، همدستي) دوستان و دشمنان بهم پيوست وا جماع بر عداوت او منعقد گشت البته ايمن نتواند زيست، و اگرچه پاي بر فرق کيوان نهاده ست جان بسلامت نبرد. و خائن باري از جانب دشمنان پادشاه فارغ باشد، اگرچه از دوستان بترسد.
شير فرمود که: قصد نزديکان ما اين محل ندارد چون رضاي ما ترا حاصل آمد، خود را به وهم بيمار مکن که حسن راي ما رد کيد وبدسگالي دشمنان را تمام است بيک تعريک راه مکايد ايشان را بسته گردانيم و ترا بنهايت همت و غايت امنيت برسانيم. شگال گفت: اگر غرض ملک از اين تربيت و تقويت احساني است که در باب من مي فرمايد بعاطفت و رحمت و انصاف و معدلت آن لايق تر که بگذارد تا در اين صحرا ايمن و بي غم مي گردم، و از نعيم دنيا بآب و گياه قانع شوم، و از معادات و محاسدت جملگي اهل عالم فارغ. و مقرر است که عمر اندک در امن و راحت و فراغ و دعت بهتر که بسيار در خوف و خشيت. شير گفت: اين فصل معلوم گشت. ترا ترس از ضمير و هراس ازد ل بيرون مي بايد کرد، که هراينه بما نزديک خواهي گشت.
شگال گفت:اگر حال بر اين جملت است مرا اماني بايد داد که چون ياران قصدي پيوندند، زيردستان باميد منزلت من و زبردستان از بيم منزلت خويش، باغراي (تحريك كردن، برانگيختن) ايشان بر من متغير نگردي و دران تامل و تثبت وزي و شرايط احتياط هرچه تمام تر بجاي آري
تا با تو چنان زيم که راي دل تست
شير با او وثيقتي موکد بجاي آورد و اموال و خزاين خود بدو سپرد، و از همه اتباع او را منزلت و مزيد کرامت مخصوص گردانيد و ابواب مشاورت و رايها در انواع مهمات بر وي مقصور شد، و اعجاب شير هر روز در باب وي زيادت مي گشت.
و قربت و مکانت او بر نزديکان شير گران آمد، در مخاصمت او با يک ديگر مطابقت کردند و روزها در آن تدبير بودند الي ان رموه بثالثه الاثافي(او را در درياي خطر و چاه هلاكت افگندند) يکي را پيش کردند تا قدري گوشت که شير از براي چاشت خويش را بنهاده بود بدزديد و در حجره شگال پنهان کرد. ديگر روز که وقت چاشت شير فراز آمد بخواست، گفتند: نمي يابيم، و شگال غايب بود و خصمان وقاصدان حاضر، چون بديدند که آتش گرسنگي و آتش خشم هر دو بهم پيوست و تنور گرم ايستاد فطير خويش در بستند. و يکي از ايشان گفت:چاره نيست از آنچه ملک را بياگاهانيم از هرچه از منافع و مضارا او بشناسيم، اگرچه بعضي را موافق نيفتد. و بمن چنان رسانيدند که شگال آن گوشت سوي وثاق خويش برد.
ديگري گفت: اگرترا اين باور نمي آيد درين احتياط بايد کرد، که معرفت خلايق دشواراست، و راست گفته اند که:
لاتحمدن امرءا حتي تجربه
ديگري گفت: همچنين است، وقوف بر اسرار و اطلاع بر ضماير صورت نبندد، لکن اگر اين گوشت در منزل او يافته شود هراينه هرچه در افواهست از خيانت او راست باشد. ديگري گفت: بدانش خويش مغرور نشايد بود، که غدار هرگز نجهد، چه خيانت بهيچ تاويل پنهان نماند.
وياتيک بالاخبار من لم تزود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.