و هرگناه که از عمد و قصد منزه باشد ذات هوا و اخلاص را مجروح نگرداند، و در عقوبت آن مبالغت نشايد. و سخن بي هنران ناآزموده در بدگفت هنرمند کافي نشنود، و عقل و راي خويش را در همه معاني حکمي عدل و مميزي بحق بشناسد. و شگال در دولت تو بمحلي بلند و منزلتي مشهور رسيده بود. بر وي ثناها مي گفتي و در خلوات عز مفاوضت، وي را ارزاني مي داشتي. و اکنون بر تو آنست که عزيمت ابطال او را فسخ کني و خود را و او را از شماتت دشمنان و سعايت ساعيان صيانت واجب بيني، تا چنانکه فراخور ثابت و وقار تو باشد در تفحص و استکشاف حال او لوازم احتياط و استقصا بجاي آري و بنزديک عقل خويش و تمامي لشکر و رعيت معذور گردي، که اين تهمت ازان حقيرتر است که چنو بنده اي سداد و امانت خود را بدان معيوب گرداند، يا حرص و شره آن خرد او را محجوب کند.وتو مي داني که در مدت خدمت تو و پيش ازان گوشت نخورده ست ؛ مسارعت در توقف دار تا صحت اين حديث روشن گردد، که چشم و گوش بظن و تخمين بسيار حکمهاي خطا کند، چنانکه کسي در تاريکي شب، يراعه اي بيند، پندارد که آتش است و بر وي مشتبه گردد، چون در دست گرفت مقرر شود که باد پيموده ست و پيش از تيقن در حکم تعجيل کرده. و حسد جاهل از عالم، و بدکردار از نيکو فعل، و بددل از شجاع مشهور است.
و غالب ظن آنست که قاصدان،آن گوشت در منزل شگال نهاده باشند، و اين قدر در جنب کيد حاسدان و مکر دشمنان اندک نمايد. و محاسدت اهل بغي (ستم كردن) پوشيده نيست خاصه جايي که اغراض معتبر در ميان آمد. و مرغ در اوج هوا و ماهي در قعر دريا وسباع در صحن دشت از قصد بدسگالان ايمن نتواند بود، و شکره (مرغ شكاري) اگر صيدي کند هم آن مرغان که در پرواز از وي بلندتر باشند و هم آن که از وي پستتر باشند در آن قدر گرد مغالبت و مجاذبت برآيند ؛ و سگان براي استخواني که در راه يابند با يک ديگر همين معاملت بکنند ؛ و خدمتگاران تو در منزلهايي که کم از رتبت شگال است حسد را مي دارند، اگر در آن درجه منظور مناقشتي رود بديع نيايد. در اين کار تاملي شافي فرماي و تدارک آن از نوعي انديش که لايق بزرگي تو باشد، که چون حقيقت حال شناخته گشت کشتن او بس تعذري ندارد.
شير سخن مادر نيکو استمالت کرد و آن را بر خرد خويش باز انداخت و شگال را پيش خواند و گفت:ميل ما، بحکم آزمايش سابق، بقبول عذر تو زيادت ازان است که بتصديق حوالت خصمان. شگال گفت:من از موونت اين تهمت بيرون نيايم تا ملک حيلتي نسازد که صحت حال و روشني کار بدان بشناسد، با آنکه بيراءت (بي گناهي) ساحت و کمال ديانت خوطش ثقتي تمام دارم و متيقنم که هرچند احتياط بيشتر فرموده شود و مزيت و رجحان من در اخلاص و مناصحت برکافه حشم و خدم ظاهرتر گردد.
من آن ترازوم اخلاص و دوستي ترا
که هيچ گنج نتابد سرزبانه من
بعشق و مهر تو آن بحر دور پايانم
که در نيابد چرخ و هوا کرانه من
شير گفت:وجه تفحص چيست؟ گفت:جماعتي را که اين افترا کرده اند حاضر آرند و باسقصا ازيشان پرسيده شود که تخصيص من بدين حوالت و فروگذاشتن کساني که گوشت خورند، و دران مناقشت روا دارند چه معني داشت، که روشن شدن اين باب بي از اين معني ممکن نتواند بو، و اميد آنست که اگر ملک اين بفرمايد، و چون خواهند که بستيهند (ستيزه ولجاج كردن) بانگي برزند، و تاکيدي رود که هرگاه که راستي حال بازنمايند جرم ايشان بعفو مقابله کرده آيد، هراينه نقاب ظن کاذب از چهره يقين صادق برداشته، شود و نزاهت جانب من مقرر گردد.
شير گفت:چگونه عفو را مجال بود در باب کسي که بقصد در حق من و اهل مملکت من معترف گشت؟ گفت:بقا باد ملک را، هر عفو که از کمال استيلا و بسطت و وفور استعلا و قدرت ارزاني باشد سراسر هنر است، وبدين دقيقه که بر لفظ ملک رفت دران تفاوتي صورت نبندد، خاصه که گناه کار، آن را بتوبت و انابت دريافت (جبران كرد) و ببندگي و طاعت پيش آن باز رفت (آن كار را تلافي كردن)، البته بيش مجال انتقام نماند و هراينه مستحق اغماض و تجاوز (درگذشتن از گناه) گردد. و علما گويند:طلب مخرج از بدکرداري بابي معتبر است در احسان و نيکوکاري. شير چون سخن او بشنود و آثار صدق و صواب بر صفحات آن بديد طايفه اي را که آن فتنه انگيخته بودند از هم جدا کرد، و در استکشاف (خواستن اينكه كشف كردن مشكلي را) غوامض و استنباط بواطن آن کار غلو مبالغه واجب داشت و اماني موکد داد اگر راستي حال نپوشانند. پس بعضي ازيشان اعتراف نمودند و تمامي مواضعت (با كسي قرار گذاشتن) و مبايعت خويش مقرر گردانيدند، و ديگران بضرورت اقتدا کردند، و براءت ساحت شگال ظاهر گشت.
مادر شير چون بدانست که صدق شگال از غبار شبهت بيرون آمد و حجاب ريبت (آنچه موجب پندار و گمان شود) از جمال اخلاص برداشته شد شير را گفت:اين جماعت را اماني داده شد و رجوع ازان ممکن نيست. لکن در اين واقعه او را تجربتي افتاد بزرگ، بدان عبرت گيرد و بدگماني بطايفه اي که ببدگفت ناصحان و تقبيح حال ايشان تقرب مي کنند مضاعف گرداند، و از هيچ خائن سماع سعايتي جايز نشمرد مگر آن را برهاني بيند که دران از تردد استغنا افتد ؛ و بي خطر شناسد ترهات اصحاب اغراض که در نزديکان و محارم گويند اگر چه موجز و مختصر باشد، که آن بتدريج مايه گيرد و بجايي رسد که تدارک صورت نبندد.
از نيل و فرات و دجله جويي زايد
پس موج زند که پيل را بربايد
و گياه تر چون فراهم مي آرند ازان رسنها مي تابند که پيل آن را نمي تواند گسست و از پاره کردن آن عاجز مي آيد. در جمله خرد و بزرگ آن را که رسانند تاويل بايد طلبيد و گرد رخصت و دفع گشت.
*و از تقريب هشت کس حذر واجب است: اول آنکه نعمت منعمان را سبک دارد و کفران آن سبک دست دهد. و دوم آنکه بي موجبي در خشم شود. سوم آنکه بعمر دراز مغرور باشد و خود را از رعايت حقوق بي نياز پندارد. چهارم آنکه راه قطيعت (قطع كردن رشته اتصال و ارتباط) و غدر پيش او گشاده و سهل نمايد. و پنجم آنکه بناي کارهاي خود برعداوت نهد و نه بر راستي و ديانت.و ششم آنکه در ابواب سهو رشته با خويشتن فراخ گيرد و قبله دل هوا را سازد. و هفتم آنکه بي سببي در مردمان بدگمان گردد و بي دليل روشن اهل ثقت را متهم گرداند. هشتم آنکه بقلت حيا مذکور باشد و بشوخي (بي شرمي و پر رويي) و وقاحت مشهور.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.