و چون شير موقع اهتمام مادر و شفقت او در تلافي اين حادثه بديد شکرو عذر بسيار وي را لازم شناخت و گفت:ببرکات و ميامن هدايت تو راه تاريک مانده روشن شد و کار دشوار بوده آسان گشت، و به براءت ساحت اميني واقف و کارداني کافي علم افتاد و بي گناهي صادق از تهمت بيرون آمد.
پس ثقت او بامانت شگال بيفروزد و زيادت اکرام و تربيت و معذرت و ملاطفت ارزاني داشت، و شگال را پيش خواند و گفت:اين تهمت را موجب مزيد ثقت و مزيت اعتماد بايد پنداشت و تيمار کارها که بتو مفوض بوده ست برقرار معهود مي داشت.شگال گفت:اين چنين راست نيايد. ملک سوابق عهود را فرو گذاشت و محال دشمنان را در ضمير، مجال تمکن داد.
آني که ز دل وفا برانداخته اي،
با دشمن من تمام در ساخته اي؛
دل را زوفا چرا بپرداخته اي؟
مانا که مرا هنوز نشناخته اي!
شير گفت: از اين معاني هيچ پيش خاطر نشايد آورد که نه در طاعت و مناصحت تو تقصيري بود و نه در عنايت و تربيت ما.
قوي دل باش و روي بخدمت آر. شگال جواب داد که:
هر روز مرا سري و دستاري نيست
اين کرت خلاص يافتم، اما جهان از حاسد و بدگوي پاک نتوان کرد، و تا اقبال ملک بر من باقي است حسد ياران برقرار باشد. و بدين استماع که ملک سخن ساعيان را فرمود ملک را سهل الماخذ (كسي كه بتوانند او را زود به ميل خود گردانند) شمرند و هر روز تضريبي (ميان دو كس نزاع افكندن) تازه رسانند و هرساعت ريبتي نو در ميان آرند.و هر ملک که چربک (دروغ راست) ساعي فتنه انگيز را در گوش جاي داد و بزرق و شعوذه نمام التفات نمود خدمت او جان بازي باشد و ازان احتراز نمودن فريضه گردد.و مثلي مشهور است که
«خل سبيل من وهي سقاوه» (رها كن طريق كسي را كه سست شد مشك او؛ يعني همراهي با كسي كه محبت او خلل پذير است و در عهد و پيمان سست است مكن)
و يک سخن بخواهم گفت اگر راي ملک استماع آن صواب بيند که: سزاوارتر کس بقبول حجت و سماع مظلمت ملوک و حکام اند. و ملک اگر در اين حادثه بر من رحمت فرمود و اعتمادي تازه گردانيد از وجه تفضلي بود که آن را نعمتي و صنيعتي (كار و كردار نيك) توان خواند، اما بدين تعجيل که رفت من در مکارم او بدگمان گشتم و از عواطف ملکانه نوميد شد، چه سوابق تربيت خويش و سوالف خدمت مرا بيهوده در معرض تضييع و حيز (مكان و منزل و حوزه و جهت) ابطال آورد بتهمتي حقير، که اگر ثابت شدي هم خطري نداشت. و مخدوم چنان بايد که بسطت دل او چون دريا بي نهايت و مرکز حلم او چون کوه باثبات باشد، نه سعايت اين را در موج تواند آورد نه فورت خشم آن در حرکت.
شير گفت:سخن تو نيکو و آراسته است، لکن بقوت و درشت.جواب داد که: دل ملک در امضاي باطل قوي تر، و درشت تر از سخن منست در تقرير حق، و چون تزوير و بهتان سبک استماع افتاد واجب کند که شنودن صدق و صواب گران نيايد، و زينهار تا اين حديث را بر دليري و بي حرمتي فرموده نيايد، که دو مصلحت ظاهر را متضمن است: يکي آنکه مظلومان را بقصاص، خرسندي حاصل آيد و ضماير ايشان از غل (كينه و كينه داشتن) و استزادت پاک شود، و چنان نيکوتر که آنچه در دل من است ظاهر کنم تا حضور و غيبت من ملک را يکسان گردد، و چيزي باقي نماند که سبب عداوت و موجب غصه تواند بود؛ و ديگر آنکه خواستم که حاکم اين حادثه عقل رهنماي و عدل جهان آراي ملک باشد؛ و امضاي حکم پس از شنودن سخن متظلم نيکوتر آيد.
شير گفت: همچنين است، لاجرم تثبت (به آهستگي و درنگ كار كردن) در کار تو بجاي آورديم و در استخلاص تو از اين غرقاب عنايت فرمود. جواب گفت: اگر مخرج به راي و رافت ملک اتفاق افتاد تعجيل بکشتن هم بفرمان او بود. شير فرمود که: تو نداني که طلب مخلص از ورطه هلاک اگر چه قصدي رفته باشد شايع تر احساني و فاضل تر امتناني است؟ شگال گفت: همچنين است، و من به عمرهاي دراز شکر کرامات و عواطف نتوانم گزارد، و اين عفو و رحمت پس از وعده انکار و عقوبت بر همه نعمتها راجح است.
و پيش ازين ملک را مخلص و مطيع و يک دل و ناصح بودم و جان و بينايي فداي رضاي او مي داشتم.
چون دست بکردم آنچه فرمودي تو
چون ديده بديدم آنچه بنمودي تو
و آنچه مي گويم نه از براي آن مي گويم تا بر راي ملک در حادثه خويش خطايي ثابت کنم يا عيبي و وصمتي بجانب او منسوب گردانم، اما حسد جاهلان در حق ارباب هنر و کفايت رسمي مالوف و عادتي مستمر است و بسته گردانيدن آن طريق متعذر،
لکن از اينها چه فايده؟ بيچارگان ياران گيرند و مذلتها کشند و مکرها انديشند و مخدوم را مداهنت (نرمي كردن با كسي) کنند و در تخريب ولايت و ناحيت کوشند و بعشوه جهاني را مستظهر گردانند و همه جوانب را بوعدهاي دروغ بدست آرند و حاصل جز حسرت و ندامت نباشد. چه هميشه حق منصور بوده است و باطل مقهور، و ايزد تعالي خاتمت محمود (فرجام پسنديده) و عاقبت مرضي و اصحاب صلاح و ديانت و ارباب سداد و امانت را ارزاني داشته است و يابي الله الا ان يتم نوره و لوکره الکافرون. و با اين همه مي ترسم که عياذابالله خصمان ميان من و ملک مجال مداخلت ديگر ياوند و الا بوديم ترا بنده همينيم ترا
شير پرسيد که:کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت: گويند «در دل بنده تو وحشتي حادث شده است بدانچه در حق او فرمودي و امروز مستزيد و آزرده ست، »، و اين جايگاه بدگماني است خاصه ملک را در باب کساني که عقوبت و جفا ديده باشند يا از منزلت خويش بيفتاده يا بعزلي مبتلا گشته يا خصمي را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمي افتاده، هرچند اين خود هرگز نتواند بود، و بر خردمند پوشيده نماند که پس چنين حوادث اعتقادها از جانبين صافي تر گردد، چه اگر در ضمير مخدوم بسبب تقصيري و اهمالي که از جهت خدمتگار رسانند کراهيتي باشد چون خشم خود براند و تعريکي فراخور حال آن کس بفرمايد لاشک اثر آن زايل شود و اندک و بسيار چيزي باقي نماند، و مغمز (محلي و موردي از براي عيب گيري و بدگويي) تمويهات (سخنان دروغ و تهمتهايي كه در مورد كسي گفته و ساخته باشند) قاصدان هم بشناسد و بيش ميل بترهات اصحاب اغواض ننمايد و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفايت اين کس بهتر مقرر گردد، که تابنده اي کافي مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نيفتد و ياران در حق او بتزوير نگرايند. و راست گفته اند که:
دارنده مباش وز بلاها رستي.
وا گر در دل خدمتگار خوفي و هراسي باشد چون مالش يافت هم ايمن گردد و از انتظار بلا فارغ آيد. و استزادت چاکر از سه روي بيرون نتوان بود: جاهي که دارد باهمال مخدوم نقصاني پذيرد، يا خصمان بر وي بيرون آيند، يا نعمتي که الفغده باشد از دست بشود. و هرگاه رضاي مخدوم حاصل آورد اعتماد پادشاه بر وي تازه ماند و خصم بمالد و مال کسب کند، که جز جان همه چيز را عوض ممکن است. خاصه در خدمت ملوک و اعيان روزگار، و چون اين معاني را تدارک بود آزار از چه وجه باقي تواند بود؟ و قدر اين نعمتها اول و آخر که بهم پيوندد کساني توانند شناخت که بصلاح اسلاف مذکور باشند و بنزاهت جانب و عفت ذات مشهور.
و با اين همه اميد دارم که ملک معذور فرمايند و بار ديگر در دام آفت نکشد، و بگذارد تا در اين بيابان ايمن ومرفه مي گردم. شير گفت: اين فصل معلوم شد، الحق آراسته و معقول بود، دل قوي دار و بر سر خدمت خويش باش، که تو از آن بندگان نيستي که چنين تهمتها را در حق مجال تواند بود ؛ اگر چيزي رسانند آن را قبولي و رواجي صورت نبندد. ما ترا شناخته ايم و بحقيقت بدانسته که در جفا صبور باشي و در نعمت شاکر، و اين هر دوسيرت را در احکام خرد و شرايع اخلاص فرضي متعين شمري، و عدول نمودن ازان در مذهب عبوديت و دين حفاظ و فتوت محظور مطلق داني، و هرچه بخلاف مروت و ديانت و سداد و امانت باشد آنرا مستنکر (كاري زشت و ناروا تلقي شده) و محال و و مستبدع (بديع شمرده شده) و باطل شناسي. بي موجبي خويشتن را هراسان مدار و متفکر مباش و بعنايت و رعاطت ماثقت افزاي، که ظن ما در راستي و امانت تو امرز بتحقيق پيوست و گمان که در خرد و حصافت تو مي داشتيم پس از اين حادثه بيقين کشيد، و بهيچ وجه از وجوه بيش سخن خصم را مجال و محل استماع نخواهد بود، و هر رنگ که آميزند (مكر و دغا و دغل و حيله كردن) برقصد (سوء قصد به نيت ابطا و هلاك كردن كسي) صريح حمل خواهد افتاد.
در جمله، دل او گرم کرد و بر سرکار فرستاد و هرروز در اکرام او مي افزود، و به وفور صلاح و سداد او واثق تر مي گشت. اينست داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و اتباع حادث شود پس از اظهار سخط و کراهيت. و برعاقل مشتبه نگردد که غرض از وضع اين حکايات و مراد از بيان و ايراد اين مثال چه بوده ست، و هرکه بتاييد آسماني مخصوص باشدو بسعادت اين سري مقيد گشته همت برتفهيم اين اشارات مقصور گرداند و نهمت بر استشکاف رموز علما مصروف.
والله اعلم و هو الهادي الي سواء السبيل. (و خدا داناتر است و اوست راهنما به سوي راه راست)

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.