و پند خردمندان را در گوش گذارد تا بامثال آن در نماند.برهمن جواب داد که:بر تعذيب حيوان اقدام روا ندارند مگر جاهلان که ميان خير و شر و نفع و ضر فرق نتوانند کرد، و بحکم حمق خويش از عواقب اعمال غافل باشند، و نظر بصيرت ايشان بخواتم کارها کم تواند رسيد، که علم اصحاب ضلالت از ادراک مصالح بر اطلاق قاصر است و حجاب جهل، احراز سعادت را مانعي ظاهر.و خردمند هرچه برخود نپسندد در باب همچو خودي چگونه روا دارد؟ قال النبي صلي الله عليه: کيف تبصر القذاة في عين اخيک و لاتبصر الجذل في عينک؟ (چگونه مي بيني خاشاك را در ديده برادر خويش و نمي بيني تنه درخت را در چشم خود؟)
بد مي کني و نيک طمع مي داري؟ هم بد باشد سزاي بدکرداي!
و ببايد دانست که هر کرداري پاداشي است که هراينه بارباب آن برسد و بتاخيري که در ميان افتد مغرور نشايد بود، که آنچه آمد نيست نزديک باشد اگرچه مدت گيرد. اگر کسي خواهد که بدکرداري خود را بتمويه و تلبيس پوشيده گرداند و به زرق و شعوذه خود را در لباس نيکوکاري جلوه دهد چنانکه مردمان بر وي ثنا گويند و بدورو نزديک ذکر آن ساير شود، بدين وسيلت هرگز نتايج افعال ناپسنديده از وي مصروف نگردد و ثمره آن خبث باطن هرچه مهناتر (گواراتر) بيابد ؛ آنگاه پند پذيرد و باخلاق ستوده گرايد. و نظير اين نشانه افسانه شير است و آن مرد تيرانداز. راي پرسيد که:چگونه است آن؟
گفت:آورده اند که شيري ماده با دو بچه در بيشه اي وطن داشت. روزي بطلب صيد از بيشه بيرون رفت تيراندازي بيامد و هردو بچه او را بکشت و پوست بکشيد. چون شير بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمين افگنده ديد فرياد و نفير بآسمان رسانيد. و در همسايگي او شگالي پير بود، چون آواز او بشنود بنزديک او رفت و گفت: موجب ضجرت چيست؟ شير صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود
شگال گفت:بدان که هر ابتدايي را انتهايي است، و هر گاه که مدت عمر سپري شد و هنگام اجل فراز رسيد لحظتي مهلت صورت نبندد، فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعة و لايستقدمون. (كه چون بيايد زمان زَدِ ايشان، نه با پس توانند ايستاد يك زمان و نه پيش توانند شد) و نيز بناي کارهاي اين عالم فاني برين نهاده شده ست ،بر اثر هر شادي غمي چشم مي بايد داشت، و بر اثر هر غم شاديي توقع مي بايد کرد، و در همه احوال بقضاي آسماني راضي مي بود که پيرايه مردان در حوادث صبر است.

تا بود چنين بده ست کار عالم
شادي پس اندهست و راحت پس غم

جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده، و ما اصابک من سيئة فمن نفسک. (و آنچه به تو رسد از بدي در تن توست) و در امثال آمده ست که «يداک او کتا وفوک نفخ.» (دو دست تو گره بستند و دهان تو دميد، به كسي گفته است كه مشك را خوب نبسته بود باد آن خالي مي شد و مشرف به غرق بود) آنچه تيرانداز با تو کرده ست اضعاف آن از جهت تو بر ديگران رفته است، و ايشان همين جزع در ميان آورده اند و اضطراب بيهوده کرده و باز بضرورت صبور گشته. بر رنج ديگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند، و نشنوده اي «کما تدين تدان؟» (همچنان كه سزا و پاداش مي دهي به تو پاداش يا سزا داده مي شوي) هرچه کرده شود مکافات آن از نيکي و بدي براندازه کردار خويش چشم مي بايد داشت، چه هرکه تخمي پراگند ريع آن بي شک بردارد. واگر همين سيرت را ملازم خواهي بود از اينها بسي مي بايد ديد ؛ اخلاق خود را برفق و کم آزاري آراسته گردان و خلق را مترسان تا ايمن تواني زيست.شير گفت:اين سخن را بي محاباتر بران، و ببراهين و حجتها موکد گردان، گفت:عمر تو چند است؟ گفت:صد سال.گفت:دراين مدت قوت تو از چه بوده است؟ گفت: از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمي. گفت:پس آن جانوران که چندين سال بگوش ايشان غدا مي يافتي مادر و پدر نداشتند و عزيزان ايشان را سوز مفارقت در قلق و جزع نياورد؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بديده بودي و از خون ريختن تحرز نموده، بهيچ حال اين پيش نيامدي.
چون شير اين سخن بشنود حقيقت آن بشناخت و متيقن گشت که آن ناکامي او را از خودکامي بروي آمده است. بترک ناشايست بگفت و از خوردن گوشت باز بود (دست كشيد) وبميوها قانع گشت. و راست گفته اند:
چون شگال اقبال شير بر ميوه که قوت او بود بديد رنجور شد واو را گفت:
آسان روزي خود گرفتي و از قوت ديگران که ترا دران ناقه و جملي نيست خوردن گرفتي! (دخالت يا اشتراكي در كاري داشتن يا نداشتن) درخت خود بقوت تو وفا نکند، و اين درخت و ميوه و کساني که قوت ايشان بدان تعلق دارد سخت زود هلاک شوند، چه ارزاق ايشان فرا خصمي بزرگ و شريکي عظيم افتاد. اثر ظلم تو در جانها ظاهر مي گشت، امروز نتيجه زهد تو در نانها ظاهر مي گردد. در هر دو حالت، عالميان را از جور تو خلاص ممکن نيست، خواهي در معرض تهور و فساد باش، خواه در لباس عفت و صلاح!

گر توي پس مکش زما رگ و پي
ور خدايست شرم دار از وي

چون شير اين فصل بشنود از خوردن ميوه اعراض کرد و روزگار در عبادت مستغرق گردانيد و با خود انديشيد:

چند از اين باد خاک و آتش و آب
وز دي و تير وز تموز و بهار؟
بس که نامرد و خشک مغزت کرد
رنگ کافور و مشک ليل و نهار!
برگذر زين سراي غرچه فريب
درگذر زين رباط مردم خوار!
اينست داستان متهور بدکردار که جهانيان را مسخر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن نينديشد تا بمانند آن مبتلا گردد، آنگاه وجه صواب و طريق رشاد اندران بشناسد، چنانکه شير دل از خون خوردن و خون ريختن بر نداشت تا هر دو جگر گوشه خود را بيک صفقه (دست بر هم زدن و دست بر دست يكديگر زدن به نشان توافق در ختم معامله اي) بر روي زمين پوست باز کرده نديد، و چون اين تجربت حاصل آمد از اين عالم غدار اعراض نمود و بيش بنمايش بي اصل او التفات جايز نشمرد و گفت:
هرانک او در تو دل بندد همي بر خويشتن خندد
که جز همچون تو نااهلي چو تو دلدار نپسندد
اگر نو کيسه عشقي را بدست آري تو، از شوخي
قباها کز تو بردوزد کمرها کز تو بربندد!
و گر خود تو نه اي، جاني، چنان بستانم از تو دل
که يک چشمت همي گريد دگر چشمت همي خندد
و خردمندان سزاوارند بدانچه اين اشارت را در فهم آرند و اين تجارت را مقتداي عقل و طبع گردانند، و بناي کارهاي ديني و دنياوي بر قضيت آن نهند، و هرچه خود را و فرزندان خود را نپسندند در باب ديگران روا ندارند، تا فواتح و خواتم کارهاي ايشان بنام نيکو و ذکر باقي متحلي باشد، و در دنيا و آخرت از تبعات بدکرداري مسلم ماند.
والله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم للذين احسنوا الحسني وزيادة (و خدا راه نمياد آن را كه خواهد به راه راست؛ مر آن كساني را كه نيكويي كردند نيكوترين بود و افزوني)

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.