چندانکه نقاب ظلمت از جمال صبح جهان آراي بگشاد (گشوده شد و برطرف شد)، و شاه سيارگان عروس وار در جلوه گاه مشرق پيدا آمد، برخاست و براهمه را بخواند و تمامي آنچه ديده بود با ايشان بگفت. چون نيکو بشنودند و اثر خوف و هراس در ناصيه او مشاهده کردند گفتند:سهمناک خوابي است ؛ ازين هايل تر خوابي نشان نداده اند ؛ اگر اجازت فرمايد ساعتي خالي بنشينيم و بکتب رجوع کنيم و باستقصاي (حد اعلاي كوشش و نهايت اهتمام) هرچه تمامتر دران تاملي کنيم، آنگه تعبير آن باتقان و بصيرت بگوييم و دفع آن را وجهي انديشيم. ملک گفت: روا باشد.
از پيش او برفتند و بطرفي خالي (در خلوت) بنشستند و با يک ديگر گفتند: در اين عهد نزديک دوازده هزار کس از ما بکشته است و امروز بر سر او وقوف يافتيم و سر رشته اي بدست ما آمد که بدان کينه خود بتوانيم خواست. و بدانيد که او بضرورت ما را درين محرم داشت، و اگر در همه ممالک معبري يافتي هرگز اين اعتماد نفرمودي و با اين اضطرار اثر عداوت و دشمنايگي بي شبهت در ناصيه او ديده مي آرايد.
در اين کار تعجيل بايد کرد تا فرصت فوت نشود، فان الفرص تمر مرالسحاب. (كه به راستي فرصتها مي گذرد چون گذشتن ابر) طريق آنست که در اين باب سخن هرچه درشت تر و بي محاباتر رانيم واو را چنان بترسانيم که هر اشارت که کنيم ازان نتواند گذشت، پس گوييم که آن خون که شخص تو رنگين کرد شر آن بدان دفع شود که طايفه اي را از نزديکان خويش بفرمايي تا بحضور ما بدان شمشير خاصه بکشتند، و اگر تفصيل اسامي ايشان پرسد گوييم جوبر پسر. و ايران دخت مادر پسر، و بلار وزير، و کاک دبير (كمال تدبير)، و آن پيل سپيد که مرکب خاصه است، و آن دو پيل ديگر که خاطر او بديشان نگرانست، و آن اشتر بختي (جنسي از شتر، گويند مادرش شتر عربي و پدرش شتر دوكوهانه است) که در شبي اقليمي ببرد، جمله را بشمشير بگذارند و شمشير را نيز بشکنند و با ايشان در زير خاک کنند، و خونهاي ايشان در آب زني (ظرفي رو گويند از مس و امثال آن به مقدار قامت آدمي يا كمتر از آن) ريزند و ملک را ساعتي دران بنشانيم، و چون بيرون آيد چهار کس از ما از چهار جانب او درآييم و افسوني بخوانيم و بر وي دميم و از آن خون بر کتف چپ او بماليم، پس اندام او را پاک کنيم و بشوييم و چرب کنيم و ايمن و فارغ بمجلس ملک بريم. اگر برين صبر کرده آيد ودل از اين جماعت برداشته شود شر اين خواب مدفوع گردد، و اگر اطن باب ميسر نيست بلاي عظيم را انتظار بايد کرد، با زوال پادشاهي وسپري شدن زندگاني.
اگر اشارت ما را پاس دارد بدين جماعت از وي انتقامي سره بکشيم، و چون تنها ماند و ضعيف و بي آلت شد چنانکه ما را بايد کار او را نيز بپردازيم.
بر اين غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پيش شاه رفتند. خالي فرمود (دستور داد تا خلوت كنند) و سخن ايشان بشنود. از جاي بشد (خشمناك شد) و گفت: مرگ از اين تدبير بهر که شما مي گوييد، و چون اين طايفه را که عديل (معادل و مساوي) نفس منند بکشم مرا از حيات چه راحت و از زندگاني چه فايده؟ و بهيچ حال در دنيا جاويد نخواهم گشت، و هرآينه کار آدمي بزرگ است و ملک بي زوال و انتقال صورت نبندد، حيلتي بايستي به ازين، که ميان مرگ من و مرگ عزيزان فرقي نيست ،خاصه طايفه اي که فوايد عمر و منافع بقاي ايشان عام و شايع (عام و شامل عموم شونده) است.
براهمه گفتند:بقا باد ملک را، اخوک من صدقک ؛ سخن حق تلخ باشد و نصيحت بي ريا و خيانت درشت، چگونه کسي ديگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملک فداي ايشان گرداند؟ نصيحت مشفقان را ببايد شنود و آن را معتبر شناخت ؛ و مثلي مشهور است که:امر مبکياتک لاامر مضحکاتک. (مطيع باش و بزرگ دار) شاه بايد که نفس و ملک را از همه فوايت عوض شمرد و در اين کار که دران اميدي بزرگ و فرجي تمام است بي تردد و تحير شرع فرمايد. و بداند که آدمي همگنان را براي خويش خواهد، و مردم پس رنج بسيار بدرجه استقلال رسد، و ملک بکوشش بي نهايت بدست آيد، و بترک اين هردو بگفتن از وفور حصافت و علو همت دور افتد، و بوقتي پشيماني آرد که تلهف و تاسف دست گير نباشد. و تا ذات ملک باقي است زن و فرزند کم نيايد، و تا ملک برقرار است خدمتگار و تجمل متعذر ننمايد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.