مثنوی معنوی مولوی
پيش از اين ها پادشاهي عادل بود، كه نه ازثروت مادي كم داشت و نه از معنوي. مي دانيد كه يكي از تفريحات پادشاهان، سواركاري بود و تير اندازي. درواقع همان به شكار رفتن. اين پادشاه داستان ما هم روزي به شكار رفت، در راه بازگشت به مردي رسيد كه كنيزي با خود به همراه داشت ...



پادشاه چون در كنيز نگاه كرد، يك دل نه صد دل شيفته او شد، از اسب پياده گشته و پول فراوان به مرد داد و كنيز را خريد و با خود به قصر برد. ولي طولي نكشيد كه آن كنيز زيبا، بيمار گشت و زيبايي اش رو به زوال رفت. پادشاه دستور داد و بهترين طبيبان از سراسر ملك براي مداواي او آمدند كه هر كدام به قول خود دم مسيح واري داشتند و پر مدعا. ولي از اين همه مدعي كاري بر نيامد و كنيز بهبود نيافت و بيماري اش روز به روز بد تر مي شد. تا اينكه فقط يك راه ماند، آن هم رفتن نزد معشوق ، نزد خداوند بود. پس شاه نيز چنين كرد. سحر گاهي با پاي برهنه به سوي مسجد شتاف و درد دل خود را براي صاحب بي حد و حصر بازگو كرد. در ميان و دعا و ثنا و يارب يارب گفتن و گريستن، چشمانش سنگين شد و به خواب رفت. در عالم خواب ديد پيرمردي به سوي اومي آيد كه چهره اي نوراني دارد. نزديك آمد و به پادشاه گفت: فردا كسي به نزد تو مي آيد كه از جانب ماست، و درد آن كنيز را فقط اومي تواند درمان كند.

گفت اي شه مژده حاجاتت رواست .......... گر غريبي آيدت فردا ز ماست
چونكه آيد او حكيمي حاذق است .......... صادقش دان كاو امين و صادق است

چون پادشاه از خواب بيدار گشت و رويايي كه ديده بود را به ياد آورد، شادمان به سوي قصر روانه شد. بر بالاي ايوان رفت و منتظر وعده اي شد كه در عالم رويا به او داده شده بود. چندي گذشت و از دور مردي نمايان گشت ونزديك آمد، پادشاه چون در او نگاه كرد، ديد كه بسيار شباهت دارد به كسي كه در عالم خواب ديده بود.

آن خيالاتي كه دام اولياست ........ عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد ........ در رخ مهمان او آمد پديد

پادشاه با ديدن او از قصر خارج گشت و به نزد او رفت و اورا با احترام به قصر آورد و نزد كنيز برد. مرد حكيم، دستور داد همه از اتاق بيرون روند و حتي هيچ كس گوش در پشت در نگذارد و به حرفهاي آن دو گوش ندهد. سپس نبض دختر را در دست رفت و شروع كرد به پرسيدن از گذشته او. و دخترك به هر سوالي پاشخ مي داد و در نبضش تغييري به وجود نمي آمد. تا اينكه حكيم از مكان زندگي او سوال كردو اينكه در كجا ها زندگي كرده، و كنيز پاسخ داد و تا اين كه رسيد به شهر سمرقند. با آوردن نام سمرقند، نبض او تند گشت و رنگ رويش تغيير كرد. و در ميان كلمات خود به نام يك جوان زرگر اشاره كرد كه بسيار زيبا چهره بوده. حكيم نام كوچه و گذر را پرسيد و دختر جواب داد. و حكيم دانست كه راز اين بيماري و دواي آن چيست. سپس پادشاه را صدا زد و گفت:

گفت هر دارو كه ايشان كرده اند..........آن عمارت نيست ويران كرده اند
عاشقي پيداست از زاري دل ......... نيست بيماري چو بيماري دل

هر چه ساير طبيبان دارو به او داده اند، دارو نبوده و بلكه بيشتر ويرانش كرده اند. دواي او اين است كه آن جوان زرگر را با فريب از سمرقند بياوريد تا من اين كنيز را درمان كنم. پادشاه نيز چند سفير فرستاد كه به آن جوان زرگر پيشنهاد زر و مال فراوان دهند و اورا به قصر بياورند. و آنها نيز چنين كردند و جوان را با وعده ثروت فراوان به قصر آوردند و سپس حكيم از پادشاه خواست كه كنيز را به عقد زرگر در بياورد. و پادشاه نيز چنين كرد. آن دو به عقد هم در آمدند و حال كنيز بهبود يافت. . حكيم دارويي ساخت و از شاه خواست هر روز مقداري از آن را در غذاي زرگر بريزد. و پادشاه هم اطاعت كرد. طولي نكشيد كه زيبايي زرگر از بين رفت و چون چنين شد، عشق او در دل كنيز كمرنگ شده و از بين رفت و پس از چندي زرگر دار فاني را وداع گفت.
عشق هايي كز پي رنگي بود،.......... عشق نبود عاقبت ننگي بود

آن حكيم خودسرانه زرگر را به قتل نرساند، بلكه خواست خداوند چنين بود. درست مثل همان پسركي كه حضرت خضر او را به قتل رسانيد زيرا كافر بود و موجب كفر پدرو مادر خويش نيز مي گشت. ما از سرّ غيب آگاه نيستيم، بايد آگاه بود و سپس قضاوت كرد.



به همت: سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.