مردي كه روزي بي رنج مي خواست
در عصر داوود پيامبر، مردي بود كه شب و روز دعا مي كرد و ذكر مي گفت و ازخدا مي خواست بي اين كه كار كند و رنجي ببرد، اورا روزي بخشد. مردم نيز به اين تفكر او مي خنديدند و او را مورد تمسخر قرار مي دادند و مي گفتند:



اكنون در اين جهان، بشري والاتر از داوود نبي نيست، در هر دو جهان كسي صوت او را ندارد، پاكي او را نمي توان وصف كرد، ولي بازهم خداوند به او مجاني و بي رنج روزي نمي دهد، تو چگونه انتظار چنين چيزي را داري؟ روزها و سالها مي گذشت او شهره شهر شده بود به اين طمع خام. ولي باز هم دست از دعا و ذكر بر نمي داشت.
تا اينكه روزي در وقت سحر، مرد در حال ذكر گفتن بود كه ناگاه در شكسته شد و گاوي بزرگ به درون خانه‌اش دويد. مرد با ديدن اين صحه، باور كرد كه دعايش مستجاب شده و بي تأمل از جاي بلند شد و سوي گاو رفت و دست و پايش را سريع بست و سرش را بريد. پس از بريدن سر با عجله و شتاب به نزد قصاب رفت تا او را بياورد براي كندن پوست گاو. در راه رفتن نزد قصاب، صاحب گاو سر گاو خود را دست اين مرد ديد و جلو آمد، و قيل و قال به راه انداخت.

صاحب گاوش بديد و گفت هين!......... اي به ظلمت گاو من كشته رهين
هين چرا كشتي بگو گاو مرا .......... ابله طرّار انصاف اندرآ

مرد در جواب حرفهاي مالك گاو، پاسخ داد: من تمام اين سالها از خداوند روزي‌اي مي خواستم كه بي رنج و زحمت باشد، و اكنون دعاي من مستجاب شده. مالك با شنيدن اين سخنان بر افروخته شد، و كشان كشان مرد را به نزد داوود نبي برد تا او حكم كند. رفتند و به در خانه داوود پيامبر رسيدند و داوود از صداي آنان بيرون آمد. مالك گاو رو به مردم كرده و گفت:‌آخر اي مسلمانان مگر مي شود دعا، گاو مرا از آن اين مرد كند؟ اگراين شدني بود، با دعا كردن مردم به همه جا مي رسيدند و هر كدام صاحب املاكي عظيم مي گشتند. سپس رو به داوود نبي كرد و گفت:

مدّعي گفت اي نبي الله داد...........گاو من در خانه او در فتاد
كشت گاو من بپرسش كه چرا ........گاو من كشت او بيان كن ماجرا

داوود نبي رو به مرد كرد و گفت: گزافه گويي را تمام كن و حجّتي درست و منطقي بياور. و مرد بيچاره شروع كرد و توضيح داد كه: اي نبي خدا من هفت سال تمام دعاها كردم كه خداوند مرا روزي اي بي رنج عطا كند ناگهان امروز اين گاو به خانه من آمد و من آن را قرباني كردم نه براي خودم، بلكه به خاطر اين كه آن را در راه حق قرباني كنم. چرا كه دعايم را شنيد. داوود نبي جواب داد: من به مردم چه بگويم؟ قانون را تغيير دهم؟ اين گاو را چه كسي به تو بخشيد؟ مالكي؟ وارثي؟ اگر هيچ كدام نيستي برو و حق اين مرد را بده و اين سخن ها را تمام كن. مرد با شنيدن سخنان داوود ناليد و گفت: اي واي توهم چون اين مردم سخن ميگويي؟ داوود مكثي كرد انگار كسي اورا وادار مي كرد كه به اين زودي حكم نكند. به مردم گفت براي خلوت با خداي خود به درون منزل مي رود تا ببيند حق چه مي گويد. و چنين كرد و در را بست و به سمت محراب رفت.

پس گريبانش كشيد از پس يكي.......كه ندارم بر يكي اش من شكي
با خود آمد گفت را كوتاه كرد.......لب ببست و عزم خلوت گاه كرد

چندي در حال عبادت بود و سپس سر از سجده برداشت و بيرون آمد به مالك گاو گفت: اين گاو را بر اين مرد بينوا ببخش و ديگر سراغ آن را مگير. مرد با شنيدن سخن داوود برآشفت و داد و بيداد راه انداخت كه اي واي اين همه عدل تو همين بود؟ داوود چون ديد مرد چنين كرد، دستور داد تا نه تنها گاو را، بلكه تمام دارايي اش را به مرد بينوا ببخشد و با اين سخن، همهمه در بين خلق به راه افتاد. مرد مالك، جامه مي دريد و بر سر و صورت خود چنگ ميزد. مردم گلايه كردند از داوود كه اين چه حكمي است؟ و داوود گفت: فردا همه به نزد درختي كه در فلان صحرا است مي رويم تا رازي را بر ملا كنم. روز بعد همه به سمت درخت رفتند و گردا گرد آن جمع شدند. داوود از راه رسيد و دستور داد دستهاي مرد مالك گاو را ببندند. سپس رو به مردم كرد و گفت: مردم او روزي مردي بي گناه را كشته و دارايي هاي او را غارت كرده. و اين ها همه دارايي آن بينوايي است كه كشته شده. زير درخت را شكافتند و سر مرد و كارد را يافتند. با ديدن اين‌هامردم بر‌آشفتند. و داوود ادامه داد: اين مرد رازي داشت و خداوند مي خواست بداند او عيب پوشي مي كند يا نه. چون چنين نكرد و از سر يك گاو نگذشت، خداوند هم راز او را بر ملا كرد.
نتيجه اينكه: خداوند بسيار بخشنده و عيب پوش است ولي چون از حد گذشت آن را فاش مي كند. آن گاو چون نفس ماست، و بايد از سر آن بگذريم. بايد گذشت كنيم تا به مكان هاي بالاتر رسيم. بايد عيب بپوشيم تا حضرت دوست نيز ستاري كند. مالك گاو، چون خود ماست كه با هزار فريب و نيرنگ،‌مي خواهيم همه را فريب دهيم، ولي پادشاهي چون حضرت حق را كه فريب نمي توان داد.


به همت: سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.