ابلیس و معاویه مثنوی معنوی مولوی
معاويه در نزد مردم زمان خود بسيار مومن جلوه مي نمود و از هر لحاظ تكميل بود و اصول دين را به جا مي آورد. روزي معاويه خوابيده بود كه صدايي مي شنود كه مانع خوابيدن او مي گردد. كسي او را صدا مي زند. معاويه بيدار مي شود و در ميابد، كسي كه او را بيدار كرده كسي نيست جز ابليس.

ناگهان مردي ورا بيدار كرد.......چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد
گفت اندر قصر كس را ره نبود.....كيست كاين گستاخي و جرات نمود




ابليس خود را پشت پرده نهان مي كرد كه معاويه او را ديد و از خواب بيدار شد و گريبانش را گرفت و گفت: راست بگو كه چرا بيدارم كردي از اين خواب؟ ابليس در جواب مي گويد: بيدارت كردم كه از نماز باز نماني و به سمت مسجد بروي. اين حرف ابليس براي معاويه عجيب آمد و باور نكرد. و ادامه داد: تو كسي هستي كه كارت رهزني است. چگونه باور كنم كه موجود خبيثي چون تو غصه نماز مرا مي خورد و مي خواهد كه من از نماز باز نمانم؟ درواقع تو دزد ايمان هستي مگر مي شود براي پاسباني بيايي؟
ابليس چون هوش و زكاوت معاويه را ديد، سخن از عبادت هاي سابق خود به ميان آورد و شش هزار سال عبادت خويش را ياد آورد شد.

گفت ما اول فرشته بوده ايم...... راه طاعت را به جان پيموده ايم
سالكان راه را محرم بديم ........سالكان عرض را همدم بديم

و ادامه داد: با اين كه مرا از درگاه خويش رانده است و مطرود ساخته، ولي بازهم چشم و دل من به دنبال او مانده و در قلبم جاي دارد. همه قهر او را مي نگرند و به اين مي انديشند كه چرا پس از آن همه عبادت مرا مطرود ساخت ولي من به دنبال الطاف او هستم و هنوز هم از آنها ياد مي كنم. او بيش از اين ها بزرگ است و كريم. و ابليس به توجيه گناه خود پرداخت:

ترك سجده از حسد گيرم كه بود...........آن حسد از عشق خيزد نه جحود
هم حسد از دوستي خيزد يقين ..........كه شود با دوست غيري همنشين

عاشق، از اين كه كسي ديگر را در كنار معشوقش ببيند حسادت مي كند و ممكن است دست به هر كاري بزند. و ابليس نيز اين جا اين را بيان مي كند كه چون خداوند به آدم لطف بيشتري داشت، او سجده نكرد. در مقابل رقيب كه سجده نمي كنند. ازاين گذشته خداوند مثال بازي شطرنج تمام مهره ها را چيده بود و مي خواست كه من عصيان كنم. زيرا نقش من را هم اينگونه مشخص كرده بود. او خودش اينگونه مي خواست كه من عصيان كنم. اگر نمي خواست مگر امكان داشت من دست به چنين عملي بزنم؟ من چون بازيگري در صحنه نمايش بودم كه بايد نقش خود را ايفا مي كردم.
ابليس، ساعتي را به توجيه گناه خود مشغول شد و معاويه نيز گوش مي داد و در آخر معاويه رو به او كرد و گفت: من همه اين ها را مي دانم و دقيقا به همين دليل از تو روي بر مي گردانم. حالا هم برو و تنهايم بگذار. درست است كه خداوند همه اين عالم را بنا نهاده ،ولي به هر جهت وظيفه تو گمراه كردن است و من هم از تو روي بر مي گردانم تا فريب تو را نخورم. و معاويه چند نمونه از رهزني هاي ابليس را به ياد اومي آورد.

قوم نوح از مكر تو در نوحه اند......دل كباب و سينه شرحه شرحه اند
عاد را تو باد دادي در جهان ...... .درفكــندي در عــذاب و انـــدهان
از تو بود آن سنگسار قوم لوط..... ..در سياه آبه ز تو خــوردند غـوط
مغـز نمــــرود از تو آمد ريخته....... .از هزاران فتنـــه ها انگيخــته

درآخر با وجود تمام حجت آوردن و بهانه هاي ابليس معاويه در يك كلام خويش را راحت مي كند و مي گويد: من از تو جنس نمي خرم. حال جنس تو هر چه هست باشد. ولي حال راستش را بگو كه چرا مرا از خواب بيدار كردي . ياوه هم نگو. در اين جا ابليس ديگر پرده از حقيقت برداشت و همه چيز را بازگو كرد و گفت:
همه تلاش من اين بود كه تو را مشغول گفته هاي خويش كنم و مانع از رسيدن تو به نماز جماعت شوم. اكنون هم خود را اذيت نكن . چرا كه كار از كار گذشته و پيغمبر هم سلام نماز را داده و نماز به اتمام رسيده.

مي بينيد؟ گاه پي فرعيات رفتن ما را از اصل دور مي كند. آنقدر دور كه نمي دانيم كجاييم و چه مي كنيم و زماني به خود مي آييم كه ديگر دير شده. خيلي دير.

سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.