عشق پوشالي
عشق پوشالي
به جادو اعتقاد داريد؟ باور داريد كه شايد روزي اسير جادو شويد يا نه؟ پس در اين جا به داستاني از مثنوي معنوي مي پردازيم.
پادشاهي، پسري بسيار زيبا داشت. شبي خواب ديد پسرش مرد و رخت از اين جهان بست. با ديدن اين خواب ، وحشت زده بيدار گشت، و به اين انديشيد كه ...



اگر اين خواب راست باشد و مرگ پسر نزديك است بايد براي تداوم نسل او كاري كند. به همين دليل به اين نتيجه رسيد كه براي او همسري اختيار كند. و به اين ترتيب دختري زيبا روي را براي پسرش خواستگاري كرد. ولي از قضا پيرزني كه جادوگري نيز مي دانست عاشق و دلباخته شاهزاده شده بود و ماجراي ازدواج او به گوش پيرزن رسيد و كوشيد كه نگذارد اين ازدواج صورت گيرد. جادو و جنبلي كرد تا شاهزاده را شيفته خود گرداند و مهرعروس زيبا را در دل او سرد گرداند. و اتفاقا جادويش هم تأثير داشت. زيرا طولي نكشيد كه شاهزاده دلباخته پيرزن شد و ديگر به سراغ دختر زيبارويي كه قرار بود همسرش شود نرفت. مدتي از عشق او و پيرزن جادوگر مي گذشت و همه از اين وضعيت دلگير بودند. شاهزاده نيز از جادو بي خبر بود و نمي دانست اين عشق نيست. بلكه جادويي سياه و شوم است كه او را گرفتار خود كرده. پادشاه همه راه ها را امتحان كرد و هر چه بيشتر پيش مي رفت، جادوگر پيرهم جادويي ديگر مي نمود و عشق شاهزاده بيشتر مي شد. تا اينكه پادشاه راهي جز التماس و تضرع به درگاه حق نديد.

سجده مي كرد او كه فرمانت رواست .......غير حق بر ملك حق فرمان كه راست؟
ليك اين مسكين همي سوزد چو عود......دست گيرش اي رحيم و اي ودود
تا ز يارب يارب و افغان شاه، ........ساحري استاد پيش آمد ز راه
 

پادشاه آنقدر التماس و دعا كرد كه ساحري استاد پيشه از راه رسيد. ساحر از شهر ديگري آمده بود و از همان شهر شنيده بود كه شاهزاده اي اسير جادوگر پيري شده. شنيده بود هيچ كس نمي تواند جادوهاي او را خنثي كند و از بين ببرد. ولي...

دست بر بالاي دست است اي فتي ........در فن و در زور تا ذات خدا
منتهاي دست ها دست خداست........ بحر بي شك منتهاي سيل هاست
 

استاد ساحر گفت: اينك آمده ام كه بندهاي كهنه جادو را پاره كنم و پسرت را از شرّ جادوي پيرزن رهايي بخشم. ولي بايد آنچه مي گويم عمل كني. نزديكي‌هاي سحر كه شد به سمت گورستان برو، پهلوي ديوار يك گور سفيد هست رو به قبله بنشين و آنجا را نبش كن و هر آنچه بيابي باطل كننده سحر پيرزن است. آن زمان است كه قدرت خدا را مشاهده خواهي كرد. و در موقع بازگشت نيز پشت سرت را نگاه نكن. پادشاه نيز چنين كرد. با انجام اين اعمال شاهزاده به خود آمد و از شرّ جادو رها گشت و به سمت قصر پدرش شتافت و نوعروس زيبايش را ديد.

شاهزاده در تعجب مانده بود........كز من او عقل و نظر چون در ربود؟
نو عروسي ديد همچون ماه حسن......كه همي زد بر مليحان راه حسن

به اين ترتيب آن دو با هم ازدواج كردند و جادوگر پير و زشت هم از غصه اين ازدواج بمرد.
مولانا با اين داستان مي خواست بگويد كه: ما همه چون آن شاهزاده هستيم كه فريب جادوگر اين جهان را خورده ايم. اين جهان، ما را اسير رنگ و بوي خويش گردانيده، معشوق زيباي ما شده و اگر نيك بنگريم، مي بينيم كه پيري زشت صورت است.



سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.