بخشنده تر از حاتم طايي
بخشنده تر از حاتم طايي
در روزگار گذشته در شهر بغداد خلیفه ای بود بسیار بخشنده آن چنان که از «حاتم طایی» - جوانمرد بخشنده معروف عرب از قبیله بنی طی - پیشی گرفته بود. بخشندگی و دادگری او طوری بود که کلیه مردم کشورهای اسلامی از عرب و غیر عرب از آن بهره مند می شدند...
 



یک خلیفه بود در ایام ِپیش ... کرده حاتم را غلام ِجود ِخویش

در دوران چنین انسان بخشنده و دادگر هر کس به خود اجازه می داد که به درگاه او شتابد و دادخواهی کند و یا طلب چیزی کند. اتفاقا در بادیه (سرزمین بی آب و علف عربستان) یک عرب بدوی با همسرش زندگی می کرد. این بیچارگان در تنگدستی کامل به سر می بردند. نه خود چیزی داشتند و نه می توانستند از میهمانی پذیرایی کنند و به او آب و نانی دهند كه از قضا یکی از افتخارات بسیار مهم اعراب پذیرایی از مهمانان از راه رسیده بوده است. زن هر روز و شب شوهر را ملامت می کرد که چاره جویی کند، مرد هم که چاره ای نداشت، او را به صبر و شکیبایی و تحمل فقر و مسکنت توصیه می کرد و می گفت :

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد ... زان که هر دو همچو سیلی بگذرد
این همه غم ها که اندر سینه هاست ... از بخار و گردباد و بود ماست
ایمن غمان بیخ کن چون داس ماست ... این چنین شد و آن چنان وسواس ماست

مرد در جواب زن به او گفت كه: زماني كه جوان تر بودي قانع تر بودي. حال که پخته تر شدی باید میوه ات شیرین تر شود از طرف دیگر تو جفت من هستی و جفت باید هم صفت جفت خود باشد.زن در پاسخ مرد جواب داد: «بی جهت دعوی صبر و قناعت مکن.»
زن به تحکم احساسی پرداخت و او را از جدایی که برای هر دو زیان بار است آگاه كرد و در عین حال غرور مردانگی او را تحریک كرد و در ميانه درخواست هايش هم كمي اشك و ناله مخلوط كرد. آن مرد از سخنان مهرآمیز فروتنانه زن همراه با اشک نرم شد و سپس به عذر خواهی زبان گشود :
مرد گفت : ای زن ! پشیمان می شوم ....گر بدم کافر مسلمان می شوم
من گنه کار توام رحمی بکن ....برمکن یکبارگیم از بیخ و بن
کافر پیر ار پشیمان می شود ....چون که عذر آرد مسلمان می شود

سرانجام مرد که به زن تسلیم شد. مرد گفت: «‌هر چه می گویی فرمان بردارم.» زن باورش نمی شد و گفت: «سر به سرم می گذاری یا می خواهی راز درونم را کشف کنی ؟» مرد اين موضوع را رد كرد و جواب داد: كه هر چه همسرش بگويد را به جد قبول مي كند.
زن از خلیفه ای دم زد که نماینده خداست و قطب زمان که خلیفه الله است و شهر بغداد از وی چون بهار سبز و خرم است ‌که اگر هر که بدو پیوندد شاه می شود و از هر بدبختی می رهد، چه دوستی آنان کیمیای وجود را به زر تبدیل می کند، چنانکه چون چشم حضرت محمد به ابوبکر افتاد مس وجودش را با نظر خود طلا ساخت. مرد قانع می شود.
گفت من شه را پذیرا چون شوم ....بی بهانه سوی او من چون روم

باید نسبتی به او داشته باشم یا حیله ای بیندیشم که به درگاه او روم. چنان که مجنون وقتی شنید لیلی را اندک بیماری رسیده با خود گفت : «ای کاش من طبیب بودم و بدین بهانه به نزدش می رفتم.»زن گفت : «خدا خود به پیامبرش بارها فرموده است «بگو بیایید که پیامبر خدا برای شما آمرزش بطلبد».واین دعوت برای آن است که کسی شرمنده نشود و بگوید من گنه کارم. من عمل خیری ندارم. من نسبتی با او ندارم ! غافل از این که چون کرم او باشد «عین هر بی آلتی آلت شود».زن به او گفت:
آب باران است ما را در سبو.... ملکت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو.... هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گر خزانه اش پر متاع فاخر است.... این چنین آبش نباشد نادر است
مرد گفت آری سبو را سر ببند ...هین که این هدیه است ما را سودمند

به هر جهت زمان نزد شاه رفتن فرا رسيد و مرد با دقت تمام سبو را می برد و زن نیایش و دعا می کرد که کوزه سالم بر دست خلیفه رسد. چون مرد به نزد شاه رسيد،
او نیز چون دیگر واردان مورد پذیرش و احترام و لطف پیشکاران واقع شد، بدو گفتند : «از کجایی و چه می خواهی ؟»مرد گفت :

من غریبم از بیابان آمدم ...بر امید لطف سلطان آمدم
تا بدینجا بهر دینار آمدم .....چون رسیدم مست دیدار آمدم

ولي به خودش آمد و ديد بايد بگويد به خاطر ديدن شاه آمده و جز ديدار او چيزي نمي خواهد . بس سخنش را عوض كرد و گفت من اين آب باران را فقط داشتم و اين كوزه را ، و آن را هم براي شاه آورده ام، اين را نزد او بريد و به او هديه دهيد. پیشکاران با وجودی که از سادگی مرد خنده شان گرفته بود ولی با لطف آن سبو را پذیرفتند، زیرا آنان نیز به صفت شاه خویش متصف و همه جوی های جاری از آن منبع آب پاک بودند. سبو را نزد شاه بردند و شاه نيز به آن مرد بسيار لطف ورزيد و خدم و حشم داد و او را مال بخشيد. و گفت: من از هر چه دارم مقداري بخشيده ام، ولي او از آنچه داشته همه را بخشيده.


براي به او رسيدن و مورد قبول اوواقع شدن بايد هر آنچه داري را پيشكش كني، بي اينكه هراس به دل راه دهي. بايد با جان و مال و هر آنچه كه در زندگي اندوخته اي نزد او روي. از اين گذشته بايد عاشق ديدار او شوي، نه دينار او. در اين صورت است كه او هم تورا آن مي بخشد. زيرا خودش مي گويد:

چند مي باشي اسير اين و آن......گر برون آيي از اين، آنت كنم.


به همت: سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.