مثنوی معنوی مولوی
شاهی دو غلام خريد، یکی از آنان بسیار خوش سخن و شیرین جواب و رخساره ی زیبا و ظاهری زیبا داشت. و آن دیگری کثیف و بد بو و زشت رو بود. شاه با خود گفت:

آدمی مخفی است در زیر زبان.......... این زبان پرده است بر درگاه جان



باطن انسانها در ظاهر آنها نهفته نيست بلكه در زير زبان آنها و در فرهنگ آنان است. پس باید با آنها به گفت و شنود پردازم تا پرده‌های درون آنها کنار رود و باطن آنها را بخوانم. برای این مقصود نخست غلام زیبارو و خوش سخن را به حمام فرستاد. در غیاب او با غلام زشت رو به گفتگو نشست و گفت: این غلام که هم زیباست و هم خوش سخن، درباره ی تو بد گویی می‌کند و می گوید که تو دزد و خیانت کار و نامرد هستی، بگو ببینم نظر تو چیست؟
غلام زشت رو جواب داد: او جز راست نمی گوید، من از او دروغ نشنیده ام، بعلاوه او خودبین نیست و با همه نیکی می کند و صفات نیکوی بسیار دارد. هرچه هم درباره ی من گفته است راست است؛ من پر از عیبم!
شاه ادامه داد: آنقدر از رفیقت تعریف نکن که این تعریف خودت باشد که با او دوستی؛ زیرا دوست به دوست شناخته گردد.
غلام پاسخ داد: قسم به همه ی پیامبران و مقدسان و عرفا (یکی یکی نام برد)
 
که صفات خواجه تاش و یار من......... هست صد چندان که این گفتار من
 
شاه پس از اين سخنان از غلام پرسيد: حال از خود بگو که چه هستی و چه نیکویی هایی داری؟
غلام جواب داد: با وجودی که رفیق من بسیار جوانمرد و دادگر است، یک عیب دارد که هرگز خودبین و متکبر نیست. او همیشه عیب خود را می گوید و در پی عیب جویی دیگران نیست. درحالی که من پر از عیب و ایرادم.
شاه كه ديگر عصباني شده بود و نمي دانست چه بگويد، با پرخاش گفت: بس کن! من در پی آزمایش رفیقت هم برمی آیم، آنگاه می بینی که رسوایی به بار می آورد و تو شرمگین می شوی.
و غلام رو به پادشاه كرده و گفت: تحقیق بفرمایید، من جز راستی و درست کرداری از او ندیده ام. او مردی نیک است.
چیزی نگذشت که آن غلام زیبا از حمام بيرون آمد و به خدمت شاه رسيد. شاه غلام پیشین را پی کاری فرستاد تا با غلام زيبا تنها باشد و با او به گفت و شنود پرداخت تا امتحانش کند. لذا نخست از جمال و کمالش تعریف كرد و سپس گفت:

ای دریغا گر نـــبودی در تو آن..... که همــی گوید برای تو فــلان
شاد گشتی هرکه رویت دیده ای...... دیدنت ملک ِجهان ارزیده ای

غلام زيبا روي گفت:از سخنانی که آن بی دین درباره ی من گفته است چیزی بگو تا بدانم. پادشاه هم براي امتحان وي گفت: آن غلام می گوید که تو دو رو هستی، پیش رو یک جوری، پشت سر یک جور دیگر.
غلام وقتی این سخنان را شنید برآشفت و چون شعله ی آتش برافروخت و با خشم تمام گفت: او از همان اول که با من رفیق بود همواره چون سگ نجاست می خورد. و شروع کرد به بدگویی و ناسزا. پس از شنيدن سخنان وي پادشاه گفت: بس است، دانستم که : «از تو جان گَنده ست و از یارت دهان»

پس نشین ای گَنده جان از دور تو........ تا امیر او باشد و مامور تو

اینجاست که مولانا نتیجه ی کلی داستان را این گونه بیان می کند :
پس بدان که صورت ِخوب و نکو......... با خصال ِبد نیرزد یک تـَسو
ور بود صورت حقیر و دلپذیر .......چون بود خُلقش نکو در پاش میر
صـــورت ِظاهر فنا گـردد بـــدان......... عــــالم ِ معنــی بماند جاودان





به همت: سونيا خندان

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.