خواجه‌ي شهري و رفيق روستايي اش
خواجه‌ي شهري و رفيق روستايي اش
روزي و روزگاري، خواجه اي شهري با مردي روستايي كه او هم خود را از سران روستا معرفي كرده بود رفيق بودند و هر گاه روستايي به شهر مي رفت، در خانه خواجه مستقر مي شد و از غذاي آنان مي خورد و در خوابگاه آنان استراحت ميكرد و به نحو احسنت از وي پذيرايي به عمل مي آمد... 



و هر بار كه مي رفت دو سه ماهي را مهمان خواجه مي شد. روزي از خواجه پرسيد كه: شما تا به حال سوي ده آمده ايد؟ و چون با پاسخ منفي خواجه روبرو شد، شروع كرد به تعريف و تمجيد از آب و هواي ده. و گفت: همه فرزندان و عيال خويش را بياور و چند روزي مهمان من باشيد تا با جان و دل از شما پذيرايي به عمل بياوردم و به نحوي تمام اين سالها و زحمات شما را جبران كنم. اصلا وقت تابستان بيا كه همه جا سبز است و ميوه ها بر شاخسار و جوي ها روان هستند. سالها از دوستي اين دو مي گذشت و روستايي هر بار به خواجه اسرار مي ورزيد كه به روستا بيايد و خواجه بهانه مي آورد كه نمي تواند كار و حجره خويش را رها كند.

باز سوگندان بدادش كاي كريم ......... گير فرزندان بيا بنگر نعيم
بعد ده سال و به هر سالي چنين .........لابه ها و وعده هاي شكرّين؟

فرزندان خواجه بسيار اسرار كردند و گفتند كه ما را به روستا ببر تا چند روزي در روستا باشيم، باد و ابر و سياره ها هم در حال سفر هستند ولي ما تا به حال سفر نرفته ايم. به هر جهت اسرار ها از حد بيرون شد و روستايي به منزل خود به در روستا بازگشت و از خواجه قول گرفت كه هر چه سريعتر با اهل و عيال خويش به روستا بيايند. مدتي بعد خواجه عزم كرد كه به خاطر دل فرزندان و خوشحال كردن رفيق چندين ساله اش هم كه شده، به روستا بروند و چند روزي را مهمان آن رفيق باشند. ازاين رو با اهل و عيال برخاسته و به سمت ده، روان شدند.

خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت ......مرغ عزمش سوي ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند........رخت را بر گاو عزم انداختند

تمام طول راه را شادمان بودند كه اكنون به ده مي روند و مهمان رفيق ديرينه شان هستند و در روستا به تفريح و تفرجّ خواهند پرداخت. مدّتها در سفر بودند و در روز از گرماي آفتاب سوختند و در شب از روي ماه و ستاره ها مسير را مي شناختند و پيش مي رفتند. بعد از ماهي، به ده رسيدند و اسب و استرشان تشنه و خود خسته بودند، سراغ خانه رفيق را از مردم گرفتند و آنها نيز خانه را نشانشان دادند. روان شدند و در را به صدا در آورند و مرد روستايي چون درب را گشود، دوباره بر صورت آنان كوبيد و ادّعا كرد كه هر گز ايشان را نديده و نمي شناسد. مسافران غريب نيز چون جايي رانمي شناختند و خسته بودند، پنج روز پشت درب منزل آن مرد ماندند و التماس كردند و خود را به او شناساندند، ولي او زير بار نرفت كه نرفت و مدام مي گفت كه آنها را نمي شناسد و نسبتي با آنان ندارد.

او همي ديدش همي كردش سلام......كه فلانم من، مرا اين است نام
گفت: باشد من چه دانم تو كه اي ........يا پليدي، يا قرين پاكي اي

به هر جهت همه چيز آنگونه كه انتظار مي رفت نبود، و خواجه و خانواده اش پشت در منزل روستايي به خواب مي رفتند و گرماي روز و سرماي شب را تحمل مي كردند تا. شب پنجم باران سختي گرفت، آنقدر كه ديگر نمي شد بيرون ماند. درب منزل روستايي را كوفتند و گفتند: باشد، ما را نشناس، ولي لااقل براي رضاي خدا اجازه بده امشب را در گوشه اي از منزلت باشيم و استراحت كنيم تا از باران در امان بمانيم. روستايي گفت: يك گوشه در حياط من هست كه از آن باغبان است و اونيز فعلا اين جا نيست. مي توانيد آنجا باشيد ولي نبايد بخوابي. زيرا در اين نزديكي گرگ بسيار است، بايد تير و كمان در دست بگيري و به محض پيدا شدن گرگ، آن را بزني. خواجه قبول كرد و با اهل و عيال، به آن گوشه پناه بردند و خواجه تير و كمان بر كفت گرفت و آماده آمدن گرگ شد. جا تنگ بود و بر هم سوار شده بوند، و تا نيمه شب جانشان به لب آمد از ترس و بي خوابي كه ناگهان، صورتي شبيه صورت گرگ از پشت ديوار مشخص شد و مرد بي درنگ، تير را رها كرد و بر او زد و او افتاد. در اين زمان مرد روستايي بيرون دويد و فغان مي كرد كه خر مرا كشتي.
خواجه گفت: خر نبود، والله گرگ بود. روستايي دوباره گفت: نه من خرم رامي شناسم صداي خرم را مي دانم. تو خر مرا كشتي. خواجه دوباره ادامه داد: در اين شب تاريك و باراني همه چيز خلاف هم را نشان مي دهد. بايد در روشنايي نگاه كني اينگونه كه چيزي نمي بيني. روستايي با خشونت گفت: نه من صداي خرم را و نعره او را در بين دو صد باد و باران مي شناسم. در اين هنگام، خواجه برجست و گريبان روستايي را گرفت و گفت: تو صداي خرت را در بين اين همه باد و باران مي شناسي آن هم دراين شب تار، پس چگونه مرا بعد از ده سال خدمت كردن و پذيرايي از خود نمي شناسي؟ تو خود را به ناداني زده اي و گمان مي كني همه نيز چون تو هستند.





به همّت: سونيا خندان

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.