داستان عجيب دقوقي مثنوی معنوی مولوی
داستان عجيب دقوقي

اين باردر بين حكايت ها و داستانهاي مثنوي معنوي مي خواهيم به داستان عجيب دقوقي بپردازيم...



دقوقی عارف بلند مرتبه و با کمالاتي بود و پیوسته در سیرو سفر بود. کم می شد که دو روز را در یک محل سر کند. در تقوی و وارستگی، گوی سبقت از همگان ربوده بود و در اظهار نظر، راست رای و صائب بود و در مورد هر چیزی نظر می داد درست بود. اما با این همه، در جستجوی اولیای خاص خدا بود و در این راه، بسيار مصمّم بود. از اینرو سالهاي بسيار زيادي را در زمين گشتو از اين محل به مكاني ديگر مي رفت و حتی گاه می شد که برهنه پا و جامه دران قدم بر خارستان ها و سنگلاخ ها می نهاد و با گرمی تام و اشتیاق تمام همه جا را می جست ، باشد که اولیای خدا نقاب غیبت از رخسار برگیرند و رخ بنمایند .سرانجام پس از سالها تحمل رنج و ومشقت و سختی و مرارت به ساحلی می رسد و با منظره ای بس شگفت انگیز روبرو می شود . در اینجا بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنویم.او ميگويد:
ناگهان از دور بر کرانه دریا هفت شمع فروزان دیدم که انواری بس حیرت آور داشتند. شعله آن شمع ها به اوج افلاک سر می کشید. با حیرت تمام پیش خودم گفتم: این شمع ها دیگر چیست؟ در همین حال دیدم که آن هفت شمع، به یک شمع مبدل شد و روشنایی آن نیز افزون تر گشت. دوباره دیدم که آن یک شمع، هفت شمع شد، و ناگهان هفت شمع به شكل هفت مرد نورانی در آمد که نورشان به اوج آسمان مي رسيد. حیرتم افزون و افزون تر شد، اندکی پیش رفتم وقتی درست دقت کردم، با منظره عجیب تری روبرو شدم. دیدم که هر یک از آن مردان به صورت تک درختی نمایان شدند، هفت درخت انبوه و پر بار در پیش روی من بود با شاخه های پربرگ و آکنده از میوه های شاداب. با تعجب تمام از خودم می پرسیدم: چرا هر روز هزاران تن از مردمان از کنار این درختان می گذرند و آنها را مشاهده نمی کنند؟ باز جلوتر رفتم و دیدم آن هفت درخت به یک درخت مبدل شد و آنگاه دیدم که آن درختان، صف کشیده اند و یکی شان جلوتر از همه ایستاده، گویی که می خواستند نماز جماعت برپا دارند. عجیب تر اینکه آن درختان، قیام و رکوع و سجود نیز داشتند، طولی نکشید که آن هفت درخت به هفت مرد مبدل شد. آنها دور هم مجمعی تشکیل دادند. از تحیر چشمانم را می مالیدم و به دقت می نگریستم تا بدانم آن هفت مرد بزرگ چه کسانی هستند. نزدیکتر رفتم و به آنها سلام کردم. جواب سلامم را دادند و مرا به نام صدا کردند. مبهوت ماندم که اینان مرا از کجا می شناسند و نامم را چگونه می دانند؟ در همین فکر بودم که آنها گویی اندیشه قلبی ام را خواندند و در پاسخم گفتند: چرا تعجب می کنی؟ مگر نمی دانی که عارفانِ روشن بین، ضمیر اشخاص را می خوانند و از اسرار و رموز عالَم آگاهند؟ سپس به من گفتند که دوست داریم تا با تو نمازی به جماعت اقامه کنیم و تو به امامت ایستی و من قبول کردم .
نماز جماعت در کرانه دریا آغاز شد. در اثنای نماز، چشمم به دريا افتاد ديدم كه كشتي بزرگي درميانه دريا بين امواج گير كرده و با مسافران بسيار در حال غرق شدن هستند. ساکنان کشتی در این هنگامه هولناک، روحیه خود را بکلی باخته بودند و فریاد و شیون شان به عرش می رسید. مرگ را به چشم خود مي ديدند و قيامتي بر پا شده بود. من در همان حال كه نماز مي خواندم، به سجده رفتم و با حالت تضرّع و خوادهش و ناله از خداوند خواستم كه آنان را نجات دهد و به سلامت به ساحل برساند. و اين بود كه دعاي من پذيرفته شدو آن كشتي از بين امواج پر تلاطم بيرون آمد و به ساحل رسيد و مسافران نجات پيدا كردند. در این حال آن هفت نفر آهسته به نجوا پرداختند و از یکدیگر می پرسیدند: این چه کسی بود که در کار خدا فضولی کرد ؟ هر یک از آنها گفت: من چنین دعایی نکرده ام. بالاخره یکی از آن میان گفت : این دعا کار دقوقی بود . يعني كار من.
دقوقی می گوید همینکه سرم را به عقب برگرداندم تا ببینم آنها چه می گویند، دیدم هیچکس پشت سرم نیست و گویی جملگی شان به آسمان رفته بودند. گویا هر یک از آنان، مرواریدی بود که آب شد و به قعر زمین رفت، و خلاصه چنان غایب شدند که نه رد پایی از آنان ماند و نه غباری در صحرا از آنان دیده شد. و اینک سال هاست که من در آرزوی یافتن آنان بر سر می برم و هنوز این فراق به وصال، نپیوسته است .دقوقی سالها در حسرت آن اولیای مستور ماند و تا پایان عمر در اشتیاق ایشان اشک ریخت.

سوآل: دليل اصلي اين كه هفت مرد نوراني دقوقي راترك كردند چه بود؟




به همت: سونيا خندان



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.