عيسي و مرد نادان مثنوی معنوی مولوی
عيسي و مرد نادان
مردي نادان به عيسي بن مريم رسيد. از آنجا كه عيسي به اسم اعظم تسلط داشت و با آن مردگان را زنده ميكرد، آن مرد ابله نيز از وي خواست كه زنده كردن مردگان را به او بياموزد. عيسي (ع) او را از اين كار منع كرد ولي مرد دست بردار نبود و اصرار مي ورزيد. آن دو با هم همگام شدند تا به حفره اي رسيدند كه در آن مقدار زيادي استخوان بود...



آن مرد با خود انديشيد كه اين استخوان ها از آن چه كسي يا چه موجودي مي تواند باشد؟ پس دوباره رو به عيسي كرد و گفت:

گفت اي همراه نام آن سني //.كه بدان تو مرده را زنده كني
مر مرا آموز تا احسان كنم /استخوان ها را بد آن با جان كنم

عيسي(ع) دوباره وي را منع كرد از ادامه اين كار و از وي خواست كه از اين راه بازگردد و در كاري كه از آن بزرگان است، دخالت نكند. ولي مرد همچنان پافشاري مي نمود.

گفت خامش كن كه آن كار تو نيست/لايق انفاس و گفتار تونيست
كان نفس خواهد ز باران پاك تر /.وز فرشته در روش دراك تر

عيسي به وي گفت كه اين كار، كار تو نيست و نفس تو لايق گفتن اسم اعظم و زنده كردن صاحب اين استخوان ها نيست. سالهاي سال لازم است تا نفس پاك شود و لايق چنين كاري گردد. مرد پس از آن همه نصيحت روبه عيسي كرد و گفت: حال كه من لايق گفتن اسم اعظم نيستم، خب تو خودت آن را به زبان بياور و اين استخوان ها را به حالت اوليه بازگردان و صاحبش را زنده كن تا ببينم از آن چه موجودي بوده. عيسي ديگر خسته شده بود و رو به خداوند كرد و گفت: اين همه اصرار اين مرد از براي چيست؟ خود از ابلهي در حال مردن است و با اين حال مرده خود را رها كرده و مي خواهد مرده ديگران را زنده گرداند. و خداوند جواب عيسي را چنان داد كه: آن كس كه تخم خار كاشته است، او را در گلستان نبايد جست، او پاسخ اين حماقت خود را خواهد داد.
عيسي چون چنين ديد، به ناچار ايستاد و اسم اعظم را بر استخوان ها خواند و استخوان ها كمكم به هم چسبيد و گوشن و پوست نيز به آن اضافه شد. ناگهان مرد وحشت زده مشاهده كرد كه استخوان ها به شكل شيري سياه در آمد و به سوي او حمله كرد و در در يك آن وي را به هلاكت رساند و مرد بيچاره، جان باخت.
عيسي دليل اين كار را از شير جويا شد و شير جواب داد: اي مسيحا، اين سزاي كسي است كه اندازه اش كاهي نيست و هوس و طمعش به قدر كوه است. سزاي كسي است كه از حد خود پا را فراتر مي گذارد و مي خواهد كه جاي ديگران را بگيرد و اسرار حق را بياموزد.

زان كه بر دل نقش تقليد است بند /رو به آب چشم، بندش را برند
زانكه تقليد آفت هر نيكويي ست./كه بود تقليد اگر كوه قوي ست
از محقق تا مقلد فرق هاست/ كاين چو داوود است و‌ آن ديگر صداست
كافرو مومن خدا گويند ليك/ در ميان هر دو فرقي هست نيك



به همت: سونيا خندان



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.