مثنوی معنوی:عيد فطر

2 شهریور 1390   Negin Bagherani   گنجینه ادبی » مثنوی معنوی مولوی   0 نظر   554 بازدید   |

مثنوی معنوی مولوی عید فطر
عيد فطر

در دوران عمر،ماه رمضان از راه رسيده بود و مردم، يك ماه را به روزه داري مشغول بودند. پس از گذشت سي روز، عمر رو وزيرانش به صحرا رفتند، براي رويت هلال ماه شوال و برپا داشتن عيد فطر. چون به صحرا رسيدند و مستقر گشتند...



چادر ها را برپا كردند و عمر و چند نفر از چادر ها بيرون آمدند و بر سر كوهي رفتند تا ماه را رويت كنند. به سر كوه رسيدند و ناگهان يكي از وزرا رو به عمر كرد و گفت: عمراينك من ماه را مي بينم و اين هلال شوال است و فردا نيز روز عيد خواهد بود. عمر به آسمان دقيق شد و نه او و نه هيچ كس ديگر موفق به ديدن و رويت ماه نشدند. عمر به چهره وزير نگاه كرد و ديد كه يكي از موهاي ابروي او دراز تر از بقيه است و مقابل چشمش آمده و او موي ابرو را هلال ماه پنداشته است.

چون عمر بر آسمان مه را نديد / گفت كاين مه از خيال تو دميد
ورنه من بيناترم افلاك را / چون نميبينم هلال پاك را؟

وزير چون نمي توانست آنچه را مي بيند انكار كند، عمر به او گفت: اكنون دست خويش را تر كن و به ابرو بكش و آنگاه دوباره بر آسمان دقيق شو. وزير نيز چنين كرد. دست خود را با خيس كرده و بر ابرو ماليد و سپس به اسمان خيره شده و در كمال تعجب ديگر هلال را نمي ديد.

چون كه او تر كرد ابرو، مه نديد / گفت اي شه، نيست مه شد ناپديد
گفت: آري موي ابرو شد كمان / سوي تو اغكند تيري از گمان
چون يكي موكج شد او را راه زد / تا به دعوي لاف ديد ماه زد

مولانا، پس از اين حكايت اشاره ميكند كه: در زندگي نيز، اگر يك راه خطا و كج باشد، موجب كج ديدن همه چيز مي شود و افكار را تغير ميدهد و ناصحيح ميكند.



بازگردان به نثر ساده: سونيا خندان



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.