آموختن زبان حيوانات
آموختن زبان حيوانات

خواجه اي در زمان موسي(ع) به اصرار از موسي مي خواست كه زبان حيوانات را به وي بياموزد، ولي موسي از اين كار امتناع مي كرد و خواجه نيز همچنان بر خواسته خويش پافشاري مي كرد.

گفت موسي رو گذر كن زين هوس/ كاين خطر دارد بسي در پيش و پس
عبرت و بيداري از يزدان طلب/ نه ز كتاب و از مقال و حرف و لب

ادامه مطلب



آن مرد چون سخنهاي موسي را بشنيد و موسي به او گفت كه از اين كار گذر كن كه در آن خطر هاست، براي يادگيري زبان حيوانات حريص تر گشت. سرانجام خداوند نيز به موسي دستور داد كه آن مرد را اجابت كند و خواسته اش را به جاي بياورد. در آخر موسي تسليم حرف خداوند گشت و مرد را صدا زد تا به او زبان حيوانات را بياموزد. مرد كه از خوشحالي در پوست نمي گنجيد، خواست بداند زبان كدام حيوانات را موسي به او خواهد آموخت. موسي(ع) نگاهي به اطراف كرد و دو حيوان را برگزيد. يكي سگ كه بر در خانه خواجه بسته شده بود وديگري خروس، كه در لانه بود. مرد چون زبانها را آموخت، روزي در حال نگاه كردن به خروس بود، كنيز خانه آمد و ناني براي سگ اندخت، ولي قبل از اين كه سگ به آن نان برسد، خروس آن را ربود و به دهان گرفت و خورد. خواجه نگاهي به سگ انداخت شنيد كه سگ به خروس مي گفت: آن غذا مال من بود. چون من فقط اين را مي توانم بخورم. من كه چون تو نيستم هر چه باشد، دانه و سبزي و نان و ... را بخورم، اصلا توانايي اش را ندارم،‌ پس نان مرا به من برگردان. خواجه به خروس نگريست و جواب خروس را شنيد كه مي گفت: فردا، اسب خواجه سقط خواهد شد و آن زمان تو به گوشت زيادي ميرسي كه غذاي چندين مدت تو، فراهم خواهد شد. مردن اسب، براي تو چون عيد خواهد بود. پس غصه اين تكه نان را نخور.
سگ به اميد مردن اسب به انتظار نشست ولي خواجه كه حرف ها را شنيده بود، سريع، اسب را به بازار برد و آن را بفروخت و بازگشت. سگ چون اين را ديد، روبه خروس كرد و گفت: مگر تو نگفتي كه اسب او خواهد مرد؟ پس چه شد؟ خروس جواب داد: آري ولي او اسب را فروخت و آن اسب در جايي ديگر سقط شد و از دنيا رفت.

اسب را بفروخت جست او از زيان/ آن زيان انداخت او بر ديگران

ولي نگران نباش، فردا، الاغ او خواهد مرد، آن وقت مي تواني يك دل سير غذا بخوري. مرد اين را هم شنيد و سريع به بازار رفته و الاغ را هم فروخت تا زيانش به كس ديگري برسد. سگ كه چنين ديد، دوباره به سراغ خروس رفت و علت را جويا شد. خروس كه بازهم نان سگ را خورده بود، گفت: بازهم مهم نيست، فردا غلام اين مرد خواهد مرد. چه چيز از غلام بهتر؟ تا فردا هم صبر كن. خواجه، با شنيدن اين خبر، غلامش را هم سريع فروخت تا زيانش را نبيند. سگ نزد خروس رفت كه ديگر دروغ گو شناخته شده بود. خروس بسيار تلاش كرد كه خود را از اين ننگ دروغ گويي نجات دهد و در آخر رو به سگ كرده وگفت: اين خواجه همه چيز را فروخت تا ضررنبيند، ولي ديگر فردا خود اوخواهد مرد.
خواجه با شنيدن اين خبر، سراسيمه و با وحشت نزد موسي رفت و همه چيز را توضيح داد. موسي كه ديگر كاري براي اونمي توانست بكند، جز اينكه دعا كند با ايمان از دنيا رود.

موسي آمد در مناجات آن سحر / كاي خدا ايمان از او مستان مبر
پادشاهي كن بر او بخشا كه او / سهو كرد و خيره رويي و غلو

دليل مرگ مرد، ياد گرفتن زبان خروس و سگ نبود، بلكه آن چه بود كه با مردم كرد. خود راضي به زيان نبود، و ديگران را متحمل اين زيان گردانيد و آگاه نبود كه بلا، هر چه كه باشد، دفع بلا مي آورد. كسي كه راضي به از دست دادن اسب و استر و غلام، نبود، در آخر جان خود را با آنها تعويض كرد.




بازگردان به نثر روان: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
2
2
0
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.