دختر خواجه و غلام هندو مثنوی معنوی مولوی سایت رسمی مجید اخشابی
دختر خواجه و غلام هندو

خواجه اي غلامي هندو داشت كه تمام فنون و علوم را از كودكي به او آموخت، تا اين كه بزرگ شد. اين خواجه دختري زيبا روي داشت كه خواستگاران فراوان مي داشت و هر روز از هر كوي برزن برايش خواستگاران بزرگ و ثروتمندي مي آمدند و حاضر بودند مهريه بسياري را به او بخشند...



اما خواجه دلش با اموال نبود و مال دنيا را كم بها مي دانست و بر اين باور بود كه مال و ثروت شب مي آيد و چون صبح شود، از كف مي رود. حسن صورت و زيبايي چهره هم وفا ندارد و به تبي بند است. كافي است يك بار تب كند آدمي تا تمام زيبايي اش از بين رود و رو به زردي و بي روحي بگذارد.
پس از مدتي جواني زشت رو و بي مال و اموال از راه رسيد و به خواستگاري دختر خواجه آمد. نه علم داشت و دانش مي دانست و نه خوش صحبتي. زنان خانه جمع شدند و گفتند: او نه مال و ثروت دارد و نه روي زيبا. خواجه جواب داد: او ثروتي خدايي دارد كه به تمام ثروت عالم مي ارزد. به هر جهت، دختر زيبا روي خويش را به عقد وي درآورد و چون اين خبر فاش شد و به گوش غلام هندو رسيد، او بيمار گشت و به گوشه اي افتاد و علت بيماري او را هيچ طبيبي تشخيص نداد و نتوانست وي را معالجه كند.

همچو بيمار دقـــــــي او مي گداخت/ علت او را طبيبـــــي كم شناخت
عقل مي گفتي كه رنجش از دل است/ داروي تن در غم دل باطل است

آن غلام نيز از علت بيماري خود حرفي نزد و آن راز را سر بمهر گذاشت. تا اينكه شبي خواجه به همسرش گفت: برو و در خفا و تنهايي، علت اين بيماري و بي حالي را از خود غلام بپرس. شايد او علت را بهتر از هركسي مي داند. هر چه باشد تو چون مادر او هستي و فرزندان راز را با مادر خود راحت تر بازگو مي كنند.
چون فردا از راه رسيد، خاتون، چنين كرد و به نزد غلام رفت. اورا دلداري مي داد و با مهري مادرانه سرش را شانه مي زد، آنقدر با مهرباني و نوازش دل غلام را نرم كرد كه او را وادار به سخن گفتن كرد و غلام گفت: از تو انتظار نداشتم كه چنين دختري را به چنان مردي دهي و آن هم از نوع بيگانه. او تنها دخترشماست و چگونه مي تواني او را، راهي راه دور كني و بين خود او فاصله اندازي؟ زن با شنيدن اين سخنان خشمگين شد و مي خواست كه غلام را از روي تخت به پايين اندازد و با خود مي گفت: چرا اين هندو زاده، عاشق دختر من شده؟ ولي صبر پيشه كرد تا بيند سرانجام سخنان غلام به كجا مي رسد. چرا كه در تمام اين سالها غلام هندو، معتمد و قابل اعتماد آنها بوده. اكنون نمي شود كه نظري به دختر آنان داشته باشد.
زن چون به نزد خواجه بازگشت، آنچه كه شنيده بود را به او گفت. خواجه در جواب گفت: به آن غلام بگو دختر را از شوهرش باز پس گرفته و به توخواهيم داد. با اين طريق و حيله، غلام را از خانه بيرون ميكنم. به او بگو ما نمي دانستيم كه تو خواستگار دختر ما هستي وگرنه تو از همه خواستگارانش برتر و بهتر بودي.
اين را بگو تا حالش بهتر شود و آنگاه ميدانم كه چه كنم.
خاتون نيز چنين كرد و به غلام اين چنين گفت.

چون بگفت آن خسته را خاتون چنين / مــي نگنجـــيد از تبختر بر زمين
زفت گشت و فربه و سرخ و شكفت/ چون گل سرخ و هزاران شكر گفت


گاه گاهي نيز رو به خاتون كرده و مي گفت: مبادا اين كار، دام باشد و حيله؟ تا آنكه خواجه روزي مهماناني دعوت كرد و مجلسي گرد آورد براي وصلت دخترش. غلام هندو كه ديد واقعا دختر را به عقد وي مي خواهند در آورند، از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. چون همه جا تاريك شد، عروس بايد به حجله مي رفت. خاتون، مردي درشت هيكل را شبيه زنان درآورد و لباس عروسي بر تن او پوشانيد. شمع ها را زود خاموش كردند و هندو را به اتاق فرستادند و صداي دف و كف به آسمان مي رسيد. هندو در سياهي شب گمان مي كرد آن مرد، عروس است و چون او را در آغوش گرفت، در حال خفه شدن بود. هر چه داد و بي داد راه اندخت و ناله و شيون كرد، كسي صداي او را نشنيد. زيرا صداي دف و كف بسيار بلندتر از صداي او بود. چون صبح شد، غلام به حمام رفت و پس از بازگشت، دختر خواجه را ديد كه در گوشه اتاق نشسته. كمي نگاهش كرد و سپس اورا با عصبانيت از اتاق بيرون انداخت و گفت كه او را نمي خواهد.

ساعتي بر وي نظر كرد از عناد/ آن گهان با هر دو دستش ده بداد
گفت كس را خـــود مبادا اتصال/ با چو تو ناخوش عروس بد فعال




بازگردان به متن ساده: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_ عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.