موسي و شبان مثنوی معنوی مولوی
موسي و شبان

موسي (ع) در راهي مي رفت و ناگهان با چوپاني روبرو شد كه با خداوند راز و نياز مي كرد. چوپان اينگونه سخن مي گفت: خدايا، كجايي كه لباسهايت بشورم و شپش هاي تنت را بكشم و هر صبح برايت شير بياورم؟ دستت را غرق بوسه كنم و پاهايت را بمالم، و هنگام خواب بيايم و رختخوابت را جارو كنم تا تميز شود و زيبنده تو. كجايي كه همه بزهاي خود را فداي تو كنم...



تو كجايي تا شوم من چاكرت؟ / چارقت دوزم كنم شانه سرت
جامه ات شويم شپش هايت كشم/ شير پيشت آورم اي محتشم

موسي اين حرفها را مي شنيد. به فكر فرو رفت و نزديك آمده و به چوپان گفت: با كه اينگونه سخن مي گويي؟
چوپان پاسخ داد: با او هستم كه همه عالم از اوست و اين زمين و آسمانها از او پديد آمده. با خداوند هستم.
موسي با شنيدن اين حرف خشمگين شد و روبه چوپان كرده و گفت: چه ميگويي؟ هنوز مسلمان نشده كافر شده اي؟ اين ديگر چه نوع كفر است و كافري كه پيش گرفته اي؟ پنبه اي در دهان خود بگذار تا توان حرف زدن نداشته باشي. بوي بد و گند اين مناجات تو كه بيشتر شبيه كفر است تا مناجات، جهان را بد بو ساخت و به گند كشيد، كفر تو، دين را كه چون ديبايي گران بها بود، ژنده و پاره و كم بها كرد. همه اينها كه شمردي، لايق خودت است، اوآفتاب است و اين ها كي لايق آفتابي چون اوست؟ تا زودتر زبان نبندي و ساكت نشوي، آتشي از خشم او مي آيد و تمام جهان را مي سوزاند.

با كه مي گويي تو با اين عم و خال/ جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟
شير او نوشد كه در نشو و نماست/ چارق او پوشد كه او محتاج پاست

او كه لايق اين چيزها نيست و خشمگين مي شود. اگر تو مردي را فاطمه صدا كني، با اين كه زن ومرد يكي هستند، ولي اوخشمگين مي شود. حتي اگرصبر و حوصله اش بسيار باشد. اگر زني را فاطمه صدا كني اورا مدح و ثنا كرده اي ولي براي مرد چون تيريست كه بر دل مي نشيند و هلاك مي كند. چوپان كه حرفهاي موسي را شنيد، روبه اوكرد و گفت: تو با اين حرف ها دهانم را دوختي و مرا وادار به سكوت كردي و از گفته خود پشيمان شدم. پس لباسهاي خود را بدريد و راهي ديگر پيش گرفت و زار زار گريه كرد.
دراين هنگام وحي آمد و خطاب به موسي گفت: موسي، من براي هركسي نوعي سيرت داده ام و فهم هركسي را در حدي بخشيدم. هندو به زباني مرا ميخواند و مسلمان به نوعي و ديگران نيز همينگونه. هركسي به زباني كه دوست دارد مرا مي خواند. من زبان را و گفتگو را نگاه نمي كنم و نمي شنوم. بلكه آنچه كه در دل است را مي نگرم. اگر او اشتباه كرد و مرا قابل خوردن و نوشيدن دانست، تو هم خطا كردي.
موسي چون اين حرف ها را شنيد، و پي به حقيت برد، راه آن چوپان را پيش گرفت ودر صحرا به دنبال او آواره شد. عاقبت اورا يافت و به سمت او دويد و گفت كه: مژده ها و بشارت ها رسيد.

هيچ ترتيبي و آدابي مجوي/ هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي

بدون هيچ ترتيب و آدابي بايد با او سخن گفت. آنچه كه توگفتي و من كفر پنداشتم، درواقع حقيقت دين بود.






بازگردان به نثر روان: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه _عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990



1
0
1
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.