مثنوی معنوی مولوی دو حکایت از لیلی و مجنون
 دو حكايت از ليلي و مجنون

سگ ليلي
روزي شخصي مجنون را ديد كه سگي را گرفته بود و مدام كف پايش را مي بوسيد، نزديك رفت و پرسيد: علت بوسيدن پاي اين سگ چيست؟ سگ مدام در مكانهاي كثيف رفت و آمد دارد و با پوزه اش همه چيز را بو كشيده و مي خورد...



چگونه مي تواني حيواني چون او را ببوسي؟ آن مرد، عيب هاي بي شمار سگ را شمرد و در آخر مجنون جواب داد: اين سگ را تو سگ مي بيني ولي من نه. هرچه باشد او گاه گاه به كوي ليلي رفته، در جاهايي كه او قدم زده گذر كرده، گاهي پاسباني اش را كرده و من بر رهرو كوي ليلي حتي اگر سگ هم باشد، بوسه ميزنم.

گفت مجنون تو همه نقشي و تن/ اندرآ و بنگرش از چشم من
كاين طلسم بسته مولي است اين/ پاسبان كوچه ليلاست اين
آن سگي كه باشد اندر كوي او/ من به شيران كي دهم يك موي او؟

ببين اين سگ هم عاشق ليلي است. آنقدر همتش بلند و عشقش وسيع است كه او هم در كوي ليلي سكني گرفته و آنجا را براي زندگي انتخاب كرده.

حكايت دوم

از نگاه مجنون
خليفه وقت، تعريف و تمجيد عشق ليلي و مجنون را شنيده بود و مي خواست ليلي را ببيند تا بداند اين زن كيست كه مجنون از عشقش مجنون گشته و راهي بيابان ها گرديده و بي خويشي را برگزيده. پس دستور داد هر طور كه شده ليلي را بيابند و نزد او آورند. بالاخره پس ازمدتي اين دستور عملي شد و سربازان ليلي را نزد پادشاه آوردند. پادشاه باخوشحالي بلند شد و خود را براي ملاقات با ليلي آماده كرد. او گمان ميكرد اينك دختري زيبا روي را درمقابل خود خواهد ديد كه در جهان مانند ندارد. چون نزديك ليلي رسيد، مشعل ها را روشن كرد و با ديدن ليلي متعجب شد. گمان كرد سربازان به اشتباه او را آروده اند و كس ديگري را به جاي او گرفته اند. ساعتها به ليلي خيره شد و در آخر پرسيد: واقعا تو ليلي هستي؟ ليلي جواب داد: آري من ليلي هستم ولي تو مجنون نيستي. براي زيبا ديدن من بايد مجنون شوي و از چشم او مرا ببيني.

گفت ليلي را خليفه كان تويي/ كز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان تو افزون نيستي/ گفت خامش، چون تو مجنون نيستي






بازگردان به تثر روان: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_ عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.