مثنوی معنوی مولوی جلال الدین محمد بلخی پيرزن و آرزوي شوهر
پيرزن و آرزوي شوهر
پیرزنی نود ساله، كه چهره اش از شدت پيري و لاغري، زرد و بيرنگ شده بود و صورتش پر از چروك گشته بود، ولي همچنان در طلب شوهر بود و از هر شيوه اي براي زيبا ديده شدن در چشم مردان استفاده ميكرد تا شايد بساط ازدواجش فراهم آيد. دندان‌هايش ریخته، مویش سپيد شده بود و قدش خميده بود، ولي هرچه ميكرد نمي توانست آرزوي داشتن شوهر را فراموش كند...



بود کمپیری نود ساله کلان/ پر تشنج روی ورنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توی توی/ لیک در وی مانده عشق و شور شوی

تا آنكه روزی در همسایگی آن پیر زن سور عروسی بر پا بود واورا بدان سور دعوت کرده بودند.او هم حاضر شد تا به جشن رود. چون چهره خود را در آينه ديد تصميم گرفت كمي به آن رنگ و لعاب دهد تا جوان تر جلوه كند. آينه را آورد و با صبر و حوصله موي ابروي خود را پاك كرد. به اصطلاح امروزي خودمان ابروهايش را برداشت. سپس به سراغ پوست پر چروك صورت خويش رفت و دهاني كه هيچ دنداني در آن نبود و از اين جهت، بد فرم شده بود. اما هر چقدر گلگونه به صورت ماليد، چروك ها از بين نرفت و جوان نشد، بلكه بدتر هم شد.

پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز/ تا بیاراید رخ ورخسار وتوز
چند گلگونه به مالید از بطر/ سفره ی رویش نشد پوشیده تر

فكري به سرش زد، چند كاغذ را آورد و خواست كه چروك هاي صورت را با آن بپوشاند. (مثل ماسك هاي امروزي). ولي بازهم تلاشش بي نتيجه بود و مصحف از روي صورتش جدا مي شدند و به زمين مي افتادند. چون نتيجه اي نديد و خسته شد، شيطان را لعنت كرد و او را گناه كار شمرد.
در اين هنگام شيطان ظاهر شد و نگاهي از سر غضب به او انداخت و گفت: اي بد كاره خشكيده پير، آنچه را كه تو در حال ان جام آن هستي من هرگز به ذهنم خطور نمي كند. آنچه را تو مي داني من هرگز به آن نيانديشيده ام. پس خود را لعنت كن، نه مرا. تو پير و فرتوت شده ايو كاري هم نمي تواني بكني. حتي با گلگونه ماليدن و سرمه كشيدن.




بازگردان به نثر روان: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com

شناسه: hakimnezami9990
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.