حكيم و پيرمرد داستانهای مثنوی معنوی
حكيم و پيرمرد
در زمان هاي دور به پزشك، حكيم گفته مي شد. پیرمردی سالخورده نزد حكيم رفت تا او دردهایش را درمان کند. كنار حكيم نشست و از دردهايش با آه و ناله گفت: مدتي است كه در مغز خود احساس بدي دارم... 



حس مي كنم مغزم از كار افتاده و فرسوده شده كه به درستي كار نمي كند. حكيم جواب داد: خب معلوم است، دليل اين درد، چيزي جز پيري و سالخوردگي نيست. پیرمرد ادامه داد: خب چشمانم هم احساس ناراحتي مي كند، انگار به درستي نمي بينم و اشياء را تشخيص نمي دهم. حكيم گفت:«به دلیل پیری است.
پیرمرد بازهم ادامه داد: مشكل تنها اين نيست، کمرم سخت درد می کند.
بازهم حكيم در پاسخش گفت:خوب معلوم است که پیری است.
پیرمرد در حال عصباني شدن بود و گفت: اما غذایی که می خورم هم خوب هضم نمی شود.
حكيم بي اينكه لحنش را عوض كند بازهم گفت:آدم که پیر می شود دستگاه گوارشش ضعیف می شود.
پیرمرد گفت: نفسم بند می آید.
اما در كمال تعجب بازهم با همان پاسخ قبلي حكيم روبرو شد كه: پیری نفس تنگی هم دارد. پیرمرد كه از شدت خشم نمي دانست چه بايد كند، از کوره در رفته و فریاد سر داد: «ای احمق تو از علم پزشکی فقط این را یاد گرفتی که بگویی از پیری است از پیری است. درد هر چه كه باشد، تو درمان نمی دانی؟!»
حكيم با خونسردي جواب داد: این خشم و غضب تو هم از پیری است. وقتی آدم پیر و ضعیف شود تحمل شنیدن حرف حساب را ندارد و داد و فرياد راه مي اندازد ذهن پیر و عادت یافته نیز چنین است.

جز مگر پیری که حقي است مست / در درون او حیات طیبه است
 
از برون پیر است و در باطن صبی /خود چه چیز است آن ولی و آن نبی






به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.