حكيم و پيرمرد داستانهای مثنوی معنوی
آينه اي براي يوسف

زماني كه يوسف بر تخت پادشاهي و عزيزي مصر تكيه داده بود، روزي يكي از دوستان دوران كودكي اش به ديدار وي آمد و با هم به صحبت نشسته و از خاطرات دور و نزديك و دوران كودكي خود گفتند و شنيدند تا آنكه سخن به برادران يوسف رسيد. دوست يوسف گفت:...



آنها چقدر با تو بد كردند. تو را به چاه انداختند و پيراهن خونين تو را نزد پدرت برده و گفتند تو را گرگ دريده است. در حالي كه اين چنين نبود و آنان اين سالها تو و يعقوب را آزار دادند. يوسف با كمال ادب و احترام جواب داد:

عار نــَبوَد شیر را از سلسله/ نیست ما را از قضا حق گله
شیر را بر گردن ار زنجیر بود/ بر همه زنجیر سازان میر بود

زيرا يوسف آنان را بخشيده بود و گذشته را از خاطر برده بود و هرگز از گذشته خود گلايه اي نداشت.
سپس دوستش پرسيد: يوسف، در چاه و در زندان كه بودي، بر تو چگونه گذشت؟ اوضاعت چطور بود؟
خيلي سخت بود. نه؟ يوسف با مهرباني پاسخ داد: ببين دوست من، ماه را نگاه كن. تا به حال ماه را در آسمان ديده اي؟ لاغر مي شود، نحيف و نزار مي شود و به مويي مي رسد ولي چون به اين مرحله رسيد، از نو پروار مي شود و بزرگ و بزرگ تر مي گردد و تبديل به ماه تمام و نقره گون مي شود كه همه جا را در شب روشن مي سازد.
اصلا بگذار جور ديگري مثال بزنم. گندمي را ديده اي كه در زير خاك كاشته مي شود؟ آن گندم، رشد ميكند خوشه ميدهد، خوشه را مي كوبيم و آن را آسياب مي كنيم، آرد پديد مي آيد و از آن نان مي پزيم. و بالاخره آن را در زير دندان در وقت غذا مي فشاريم و به معده مي فرستيم. اين غذاي ماست و همين است كه باعث مي شود پروار شويم و قوت بگيريم. و همه چيز يعني عشق. زماني كه عشق حاصل مي شود عاشق در معشوق فنا مي گردد و از مرحله، صحو، به هوشياري و از آن به مرحله معرفت كلي مي رسد. دوست يوسف آنقدر در برابر منطق و عشق بي حد يوسف قرار گرفته بود كه فراموش كرده بود هديه اي را كه براي يوسف آورده بود به اونشان دهد. سرانجام پس از سخنهاي بسيار يوسف خطاب به او فرمود: راستي ارمغاني اي كه براي ما آورده اي چيست؟
گفت من چند ارمغان جستم تورا/ ارمغاني در نظر نامد مرا
گفت: من بسيار به دنبال هديه اي مناسب و در خور تو گشتم ولي چيزي به نظرم نيامد و چيزي كه درخور تو باشد نيافتم. تو همه چيز داري و من چگونه قطره اي را تقديم دريا كنم؟ تو چون ماه و خورشيد هستي كه تمام جهان را روشن نموده اي. ولي براي تو هديه اي آورده ام به نام آينه تا تو زيبايي و حسن خود را در آن ببيني.

لایق آن دیدم که من آیینه ای/ پیش تو آرم چو نور سینه ای
تا ببینی روی خوب خود در آن/ ای تو چون خورشید شمع آسمان
آینه آوردمت ای روشنی/ تا چو بینی روی خود یادم کنی

و آينه را مقابل روي يوسف گرفت تا او صورت خود را در آن ببيند.
مولانا در اين جا اشاره اي به اين مي كند كه براي اينكه بتوان صورت خود را در آينه هستي ديد، بايد نيست شد. اساس عرفان آينه سازي است. آينه اي براي ديدن نه او، بلكه خود. و اين ديدن امكان پذير نيست مگر با نيست شدن و فنا شدن در معشوق.


به همت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.