حكيم و پيرمرد داستانهای مثنوی معنوی
رسم عاشقي

عاشقي به در خانه معشوقش رفت. در زد و از پشت در صداي معشوق را شنيد كه پرسيد: كيستي؟ عاشق جواب داد: من. من هستم. معشوق بر آشفت و گفت: در اين خانه دو من وجود ندارد. اگر من، من هستم پس ديگر جاي تو اينجا نيست. يا بايد من نيست شوم و يا تو...



آن یکی آمد در ِ یاری بزد/ گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست/ برچنین خوانی مقام خام نیست

عاشق چون اين حرفها را شنيد، دانست كه چه اشتباهي مرتكب شده است. از در خانه معشوقش رفت و يك سال و گروهي گويند چندين سال رياضت كشيد و رنج برد تا توانست از خود دور شود و خود را فراموش كند.
پس از سالها دوباره به در خانه معشوقش آمد. در زد و بازهم داي معشوقش را شنيد كه مي پرسيد: كيستي؟
عاشق دلباخته جواب داد: تو. تو هستي.
معشوق چون اين سخنان را بشنيد، درب را گشودو با لبخندي جواب داد: حالا اين درست شد. آن زمان هنوز عاشق من نبودي بلكه شيفته خودت بودي. اينك كه همه سراسر من شده اي، جاي تودراين خانه است.

حلقه زد بر در به سد ترس و ادب/ تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن/ گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ/ نیست گُنجایی دو من در یک سرا

اين از خود برون رفتن و فراموش كردن، راه و رسم عشاق و عرفا و پيامبران است. آنان كه هنوز اسير تن هستند و از خود بيرون نمي روند، به اين مرتبه نخواهند رسيد.





درخت عمر


پادشاهي شنيده بود در هندوستان درخت عمر جاويد وجود دارد كه بر آن ميوه هايي از طلا آويزان هستند و پر بار است. و هر كس كه از آن ميوه ها تناول كند، به عمري بي زوال دست پيدا مي كند. از سر طمع، يكي از وزرايش را به هند فرتاد تا در مورد اين ميوه تحقيق و مقداري از آن را برايش بياورد.
وزير بيچاره عازم هندوستان شد و در پي ميوه عمر رفت. به هر كه مي رسيد خواسته خود را به اومي گفت و سراغ آن درخت را مي گرفت. مردم نيز به او و سخنانش مي خنديدند و گاهي نيز آدرس هاي اشتباهي به او مي دادند و به سراغ درخت هاي معمولي مي فرستادندش.
پس از مدتها گشتن و به نتيجه نرسيدن، وزير كه ديگ راز دست يافتن به آن نااميد شده بود قصدكرد كه به كشور خود باز گردد و به پادشاه بگويد كه چنين ميوه اي وجود ندارد.
در همين حال شنيده بود كه عارفي بزرگ در راه زندگي مي كند. تصميم گرفت قبل از بازگشتن به قصر نزد او برود. اين چنين كرد و به نزد عارف رفت و علت سفرش به هند را برايش بازگو كرد. عارف كه به همه چيز آگاه بود با لبخندي جواب داد:


شیخ خندید و بگفتا ای سلیم/ این درخت علم باشد در علیم
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط/ آب حیوانی و دریای محیط
تو به صورت رفته ای گم گشته ای/ زان نمی یابی که معنی هشته ای
آن یکی کش صد هزار آثار خاست/ کمترین آثار او عمر بقاست


آن درخت فقط اسم است و حرف. هيچ كس آن را نديده. اگر چشم از اوهام بپوشي، و اين قدر به دنبال اسامي نباشي، خواهي ديد كه بيش از آن درخت را خواهي يافت. آن درخت چيزي بجز درك صفات خداوندي و نزديك شدن به وي نيست. اگر او را بشناسي و به او نزديك شوي، كم ترين آثار آن عمر جاودان است.




به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
1
0
1
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.