حكيم و پيرمرد داستانهای مثنوی معنوی
حمام در زمانهاي دور و قديم، براي همه كس فراهم نبود و عدّه اندكي از جمله پادشاهان و اشراف و فرزندان آنان توانايي استفاده از آن را داشتند. اما آنان نيز خدم و كنيز داشتند و با خود به حمام مي بردند تا در امر شستشو آنان را ياري كنند. در حمامهاي آن زمان نيز شخصي به عنوان دلاّك وجود داشت كه وظيفه‌اش شستشو و ماساژ دادن و كيسه كشيدن پشت اشراف زادگان بود. در يكي از داستانهاي مولانا، شخصي اين وظيفه را به عهده داشت كه نامش نصوح بود و در حمام زنانه كار ميكرد...



اما او زن نبود بلكه مرد بود و خود را در چهره و لباس زنانه مخفي كرده بود. چون صورت و چهره اش مانند زنان بود كسي به اين راز پي نبرده و به وي شك نكرده بود. او هم با خيال آسوده در حمامّ كارمي كرد و پشت زنان ودختران شاهان و اشراف را مي ساييد. سربند و سرير و دستار مي بست تا كسي از هويت وي آگاه نشود.

او به حــــمام زنان دلاك بـــــود/ در دغا و حيـــــله بس چالاك بــود
چادر و سربند مي بست و نقاب / ديو شهــــــوانــي و در غرّه شباب
دختران خسروان را زين طريق/ خوش همي ماليد و مي شست آن عشيق

البته ناگفته نماند كه بارها از اين كار توبه كرده بود و هر بار هم توبه شكسته بود. تا اينكه روزي در حمام در حال دلاّكي بود كه يكي از گوشواره هاي گوش يكي از دختران شاه، گم شد. آن گوشواره، گوهري گرانبها و ناياب بود. در بين زنان همهمه راه افتاد و به تكاپو افتادند براي يافتن گوهر گمشده. چون پيدا نشد و خبر به بزرگان رسيد، دستور دادند كه درب حمّام را كاملا ببندند و اوّل در بين رخت و لباسها جستجو كنند. رخت ها را جستند و بازهم پيدا نشد. به اين نتيجه رسيدند كه بايد به درستي جستجو را از سر بگيرند و همه افراد را بگردند. يكي فرياد زد كه همگي اعم از پير و جوان و ريز ودرشت بايد عريان شوند.

بانگ آمـد كه همه عريان شويــــد/ هر كه هستيد ار عجــوز و گر نويد
پس به جدّ جستن گرفتند از گزاف/ در دهان و گوش و اندر هر شكاف
در شكاف تحت و فوق و هر طرف/ جستجو كردند درّي خوش صدف

چون همه مشغول گشتن شدند و لباسها را از تن در آوردند، نصوح بيچاره از ترس در خلوتي رفت و چاره اي جز دست به دامان خداوند شدن نديد. در آن خلوت با خداوند راز و نيازمي كرد واز او مي خواست كه راز وي را بر ملا نكند. او دزد گوهر و گوشواره نبود، بلكه از رازي كه سالهاست نهان كرده مي ترسيد. گفت: خداوندا بارها برگشته ام، توبه كرده ام و توبه خود را شكسته ام، ولي اين بار هم بگذر از من. اين بار هم ستّاري كن و راز مرا بر ملا نكن. اگر اين بار ياري ام كن، ديگر توبه اي خواهم كرد كه راه برگشت در آن نباشد. من به دليل بندگي خطا كردم و تو آنگونه باش كه از تو انتظار مي رود. آن قدر خدا را صدا زد و دعا كرد كه همه چيز بر وفق مرادش برگشت.

اي خــدا و اي خــدا آنقدر گفت/ كه در و ديـــوار با او گشت جفت
در مـــيان يارب و يارب او/ بانگ آمـــد از ميان جستـجـــــــو
جمله را جستيم پيش آي اي نصوح/ گشت بيهوش آن زمان پريّد روح

صدا آمد كه همه را گشتيم و فقط تو مانده اي پس بيا نزديك و عريان بشو تا تو را نيز تفتيش كنيم. نصوح با شنيدن اين جملات، از پاي در افتاد و بيهوش گشت. درست در زماني كه در حال درآوردن لباسهاي وي بودند، بانگ آمد كه: ديگر نگرديد. گوهر گمشده پيدا شد. همه به دور نصوح جمع شدند و از وي حلاليت خواستند و گفتند: چون ديدم گوشواره گم شده، اولين نفر به تو ظنين شديم، ولي نخواستيم نخست تو را بگرديم براي همين از خودمان جستجو را آغاز كرديم. اينك ما را حلال كن و بگذر كه به تو مشكوك شده بوديم.
بعد از آن ماجرا نصوح براي هميشه از حمام رفت و توبه كرد. حتي يك بار هم دختر پادشاه به دنبال وي فرستاد كه دوباره به سر كار خود بازگردد ولي نصوح نپذيرفت.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

 

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.