حکایات داستانهای مثنوی معنوی مولوی سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com
معاويه در درون قصر خود بر تخت شاهي آرميده بود كه ناگهان صدايي آمد كه او را از خواب بيدار نمود. معاويه چشم گشود و كسي را نديد و دوباره به خواب رفت. بازهم اين ندا را شنيد و چشمهايش را باز كرد و همه جا را نظر كرد و با كسي مواجه نشد. با خود گفت: قصر را چنان درهايش را بسته ايم كه كسي جرأت نمي كند وارد شود. امكان ورود نيست. پس اين كيست كه چنين جرأتي به خود داده؟ در اين هنگام ديد كسي خود را پشت پرده هاي قصر مخفي ميكند...



قصر را از اندرون در بسته بود/ كز زيارت هاي مردم خسته بود
ناگهان مردي ورا بيدار كرد/ چشم چون بگشود پنهان گشت مرد
گفت اندر قصر كس را ره نبود/ كيست كاين گستاخي و جرأت نمود؟

معاويه وي را صدا زد و از وي خواست خود را معرفي كند. و ابليس جواب داد: نامم ابليس است. همان شيطان رانده شده. معاويه دوباره سوال كرد: چرا مرا از خواب بيدار كردي؟ ابليس جواب داد: براي اين كه وقت نماز است و نمي خواهم از نماز ظهر باز بماني. معاويه كه ابليس را خوب مي شناخت و به كارهاي او آگاه بود ادامه داد كه: تو ابليسي و رانده شده از درگاه خداوند تو كسي نيستي كه براي از دست دادن وقت نماز من حرص بخوري و غصه دار شوي. تو دزد ايمان هستي و ممكن نيست براي پاسباني از دين و ايمان به قصر من وارد شوي. پس راست بگو از من چه مي خواهي.

دزد آيد از نهان در مسكنم / گويدم كه پاسباني مي كنم؟
من كجا باور كنم آن دزد را؟/ دزد كي داند ثواب و مزد را؟

ابليس كه زير بار حرف معاويه نمي رفت، پيشينه خود را براي معاويه بازگو كرد و گفت: من خود از فرشتگان مقرّب الهي بوده ام و سالها خدمت و تعظيم وي را كرده ام و از وي فرمان برده ام. مگر ممكن است مهر اول و عشق نخستين از ياد كسي برود؟ اين چند مدتي هم كه مرا از درگاه خود رانده و بيرون كرده است، بازهم چشم من دنبال اين است كه راهي به سوي او بيابم و دوباره به خدمتش بازگردم. آن چه بين ما اتفاق افتاد و من بر آدم سجده نكردم و طاعت او را به جاي نياورد م، يك حادثه بود و يك خطا كه قابل بخشش است. آن سرپيچي من نه به خاطر خود پسندي و حسادت بود بلكه بخاطر عشقي بود كه نسبت به خداوند داشتم و عاشق حسود مي شود. زيرا نمي خواهد معشوقش به ديگري بنگرد. آن سرپيچي به خاطر حسادتي عاشقانه بود. اصلا بگذار نوع ديگري برايت بگويم. اين ماجرا يك بازي از قبل تعيين شده بود. خداوند تمام مهره‌ها را چيده بود و من بايد بازي ميكردم. زيرااين از قبل تعيين شده بود و من از خود قدرتي نداشتم. مگر مي توانستم جلوي آن نقشه و بازي را بگيرم و عصيان نكنم؟ من بازير يك صحنه نمايش بود و نقشم را هم به خوبي ايفا كردم. اين مستحق تحسين است نه لعنت و نفرين.
معاويه در جواب اين سخنان و عدله هايي كه شيطان برايش آورد و بازگو كرد گفت: باشد همه درست. من همه اين هايي كه گفتي را قبول ميكنم و مي دانم كه حق با توست. ولي به هر حال بخاطر همين كارها تو از درگاه حق رانده شده اي و اينك براي رهزني من آمده اي. تو راست مي گويي كه همه امورات عالم دست خداوند است و من دقيقا به همين دليل از تو روي بر ميگردانم. چون كار تو اغواگري و رهزني است و كار من گريز از برابرت. خاصيت آتش سوزاندن است ولي اين ما هستيم كه نبايد در مقابل آتش قرار گيريم.
و در اينجا معاويه چند نمونه از خطاهاي شيطان را به او يادآوري مي كند.

قوم نوح از مكر تو در نوحه اند/ دل كباب و سينه شرحه شرحه‌اند
عاد را تو باد دادي در جهان / در فكندي در عذاب و اندهان
از تو بود آن سنگسار قوم لوط/ در سياهابه ز تو خوردند غوط
مغز نمرود از تو آمد ريخته/ اي هزاران فتنه ها آميخته
عقل فرعون زكّي فيلسوف/ كور گشت از تو نيابيد او وقوف
بولهب هم از تو نا اهلي شده/ بوالحكم هم از تو بوجهلي شده

در آخر ابليس آخرين دفاعيه خود را براي معاويه بازگو كرد و گفت: ببين درست است كه من رهزني مي كنم. اما اين آدميان هستند كه خودشان اين را مي خواهند. كار من فقط دعوت كردن است. آنها مي توانند اجابت نكنند. من كه پروردگار نيستم كه بتوانم آدميان را سر عقل بياورم. من فقط ندايي و بانگي ميزنم و آنها هم اجابت مي كنند. معاويه سرانجام از بحث با شيطان خسته شد و رو به خداوند كرد و گفت:

اين حديثش همچو دود است اي اله/ دست گير ارنه گليمم شد سياه
من به حجّت بر نيايم با بليس/ كوست فنه هر شريف و هر خسيس

سپس به ابليس گفت: هر چه كني و هر دليل و منطقي بياوري من سخن هاي تو را باورنمي كنم. حال برو و بگذار به كارم برسم. اما قبل از اين بگو كه واقعا هدف تو از حاضر شدن در اينجا و صحبت با من چه بود؟ از شيطان انكار بود و از معاويه اصرار تا اينكه ابليس كوتاه آمد و پرده از حقيقت برداشت و گفت: تمام تلاش من بر اين بود كه يك ساعت وقت تو را هدر كنم. بيدارت كردم تا به نماز برسي و همراه پيامبر نماز جماعت را بخواني. زيرا اگر نمي رسيدي از ته دل آه مي كشيدي و اشك ار چشمانت سرازير مي شد و آن اشك ها درجه اش بالاتر از نماز است و من حاضر نيستم كسي چنين درجه اي داشته باشد.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.