حکایات داستانهای مثنوی معنوی مولوی سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com
مفلسي بي خان و مان بود كه در زندان سپري مي كرد و در بند بود. او هر روز هر چه غذا براي ساير زندانيان مي آورند همه را مي خورد و آنها گرسنه مي ماندند و جرأت گلايه نيز نداشتند...



تا كه روزي همه زندانيان جمع شدند و به فرستاده قاضي شهر كه براي سر كشي به زندان رفته بود، شكايت كردند و ماجراي آن مفت خوار را گفتند. آنان گفتند: «سلام ما را به قاضي برسان و بگو اين مردك در هر طعام و غذا و خوراك خود را شريك مي كند و بي اينكه رعايت حالي كسي را بكند، طعام همه را مي خورد و چيزي براي كسي نمي گذارد. انگار سه سال است در زندان قحطي آمده و غذايي براي كسي يافت نمي شود. زيرا او به چيزي رحم نمي كند. اكنون ما در خواستي داريم. يا اين گاوميش از اين زندان برود، يا اين كه خود قاضي هر روز غذاي او را به مقدار لازم براي او بفرستد و ما را از شر او خلاص كند. وكيل به نزد قاضي رفت و شكايت زندانيان را برايش بازگو كرد.
قاضي كه اوضاع را چنين ديد، آن زنداني را به نزد خود خواند و علت را جويا شد. بعد از مدتي پرس و جو متوجه شد كه حرف زندانيان راست بوده. رو به آن زنداني پر خور كرد و گفت: برخيز و از اين زندان برو و ساكن خانه خود باش. مرد با پر رويي تمام به قاضي گفت: خان و مان و زندگي من توهستي. اين زندان براي من چون بهشت است. پس مرا از آن بيرون نكن و بگذار همينجا زندگي كنم.
قاضي پس از شنيدن سخنان او، رو به او كرد و گفت:‌اين حرف ها را تمام كن. شاهد تمام كارها و آزارهايت زندانيان بوده اند كه تعداد آنها كم هم نيست. مرد جواب داد:‌ آنها دروغ مي گويند. زيرا غرض ورزند و از اين رو به غلط گواهي و شهادت داده اند.
قاضي رو به وكيل خود كرد و گفت:‌اين مرد را دور تا دور شهر بچرخانيد و در همه جا جار بزنيد كه او دروغگو و مفلس و قلاش است و بگوييد كه هيچ كس نسيه اي به او ندهد.

كو به كو او را مناداها زنيد/ طبل افلاسش عيان هر جا زنيد.
هيچ كس نسيه بنفروشد بدو/ قرض ندهد هيچ كس او را تسو
 

زيرا هر كس چنين كاري كند و اين مرد قرض او را پس ندهد و شكايت به پيش من بياورند، من اين مرد را به زندان نخواهم افكند.
سربازان حكومتي او را بر شتري نشاندند و دور تا دور شهر گرداندند و بر سر هر گذر و كوي و برزن فرياد زدند كه اين مرد، مفلس است و هيچ چيز ندارد. هيچ قرض و وامي به او ندهيد در صورت چنين عملي، عقوبت آن با خودتان خواهد بود. وي را به همه جا بردند و مردم جمع شده و بر چهره او به درستي خيره مي شدند تا چهره اش در ياد آنها بماند.
شب شد و مرد را از شتر پياده كردند. صاحب شتر آمد و گفت: منزلم اكنون دور است و دير هم شده. مي شود به اين حيوان زبان بسته كاهي بدهي تا بخورد؟ زيرا از صبح شترم را سوار شده بودي. اكنون هزينه اي بده.
مرد مفلس جواب داد: تا كنون داشتيم چه مي كرديم؟ اين همه دور تا دور شهر جار زدند كه من مفلسم و هيچ چيز ندارم، اينك تو طلب كاه و هزينه از من مي كني؟ تو از طمع پر بودي براي همين گوشهايت كر شده بود و هيچ چيز نمي شنيدي.
مولانا در اين داستان قصد بيان اين را داشت كه گاه چنان طمع و حرص، چشم و گوش دل را كر مي كند، كه صداي حقيقت را نمي شنويم.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990




0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.