حکایات داستانهای مثنوی معنوی مولوی سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com
دو حکایت کوتاه "جوجه ای که مرغابی بود" و "موشی که افسار شتری در دست داشت" را در ادامه مطلب بخوانید.



جوجه اي كه مرغابي بود
 

مرغی خانگی چند تخم گذاشته بود و بر طبق عادت و طبيعت خويش، روي تخم ها خوابيده بود. و با گرمای تن و مهر غریزی آنان را برای جوجه شدن آماده می ساخت. تا اینکه زمان خفتن پایان یافت و كم كم انتظار سر آمد. جوجه ها با کمک مادر از تخم بیرون آمدند، جوجه ای با شکلی نامتناسب با دیگر جوجه ها در بین آنان نمودار شد. مادر و جوجه ها او را از خود نمی دانستند و او را از آنان نمی شمردو هميشه در گروه جدا مي بود.
به هر حال هر روز مرغ جوجه ها را با خود به گردش می برد و دانه چینی و حفظ جان می آموخت. آنها را تا لب آب می رساند و مي گفت که اگر در آب روند غرق می شوند. اما یک روز مرغ و جوجه ها دیدند آن جوجه ی دیگر شکل به آب رفته و شناکنان در جستجوی طعمه برآمد. تازه فهمیدند که او از تخم مرغابی بوده و برای مرغابی آب چون خشکی است و میل دریا غریزی و ذاتی مرغابی است.
آدمی چون آن مرغابی است اصلش از دریای وحدانیت است که مادر زمین او را پرورش جسمانی داده او در این جهان خاکی مهمان است، مهمانی که به جانشینی، زمین و زمینیان را اداره کند؛ اصل او زمینی نیست و امیال زمینی فرعند نه اصل.

گر تو را مادر بترساند ز آب /تو مترس و سوی دریا ران شتاب

ما همه مُرغابیانیم ای غلام /بحر می داند زبان ِما تمام




موشي كه افسار شتر در دست داشت
 


موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. و در اين احوال بود كه شتر دانست موش غرور بيجا دارد. پیش خود گفت:« فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی»
همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد. گاهي به رودخانه بزرگ انداخت و نمي دانست كه چه بايد بكند.
شتر رو به موش کرد و گفت: «برای چه ایستاده ای؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی»
موش گفت: «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غرق شوم.»
شتر گفت:«ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای؟
موش پاسخ داد : «زانوی من کجا و زانوی تو کجا، این رودخانه برای تو مورچه و برای من اژدها است. اگر آب تا زانوی توست صد گز از سر من می گذرد.»
در اين جا شتر مجالي يافته بود تا به موش بفهماند كه غرورش بيجا بوده.

گفت گستاخی نکن بار دگر /تا نسوزد جسم و جانت زین شرر

موش گفت: «توبه کردم، مرا از این آب عبور بده.»
شتر جواب داد: «بیا روی کوهانم بنشین، من صدها هزار چون تو را می توانم از این جا بگذرانم.»
غرور به خود راه نده، ابتدا پیروی کن، شاگردی کن، مرید باش، گوش کن تا زبانت باز شود آن گاه زبان گشا و آن هم نخست به صورت پرسش و فروتنانه و در همه حال معنی و باطن موضوع و مطلب را بنگر تا به معرفت حقیقی برسی.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.