حکایات داستانهای مثنوی معنوی مولوی سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com
مردی دلیر و شجاع در راهی می گذشت، دید که اژدهایی خرسی را می بلعد. آن دلیرمرد هم که فریاد خرس مظلوم را بشنید برای رحمت و لطف بدان سو شتافت، ‌خود را به زحمت افکند تا مِهری نماید و دردمند و درمانده ای را نجات دهد...



ا‍ژدهایی خرس را درمی کشید/ شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد
هرکجا دردی،‌ دوا آنجا رود/ هرکجا پستی است، ‌آب آنجا رود
آب رحمت بایدت رو پست شو / وانگهان خور خمر رحمت، مست شو
 

سرانجام با دلاوری تمام با وجود همه‌ی خطرات، پا پیش نهاد و خرس را از دهان اژدها نجات داد. خرس وقتی این جوامردی را از وی دید به او انس گرفت و در پی او روان شد. مرد خسته شد و خوابید. خرس کشیک می داد و از او مواظبت می کرد تا اینکه مردی دانا و خیرخواه این وضع را دید، پیش رفت و آن مرد را بیدار کرد و گفت: برادر، اين خرس با تو چه نسبتي دارد؟ مرد داستان خرس و اژدها را باز گفت. مرد گفت:‌ بر اين خرس دل مبند، چرا كه اين كار حماقتي بيش نيست. آدمي بايد با همنوع خود هم پيمان شود و هم خانه گردد. اگر غير از اين كند، چيزي جز زيان نخواهد داشت. هر چه گفت و مرد را نصيحت كرد، در گوش نرفت كه نرفت و سخنش خريدار نداشت. مرد دلير گمان كرد اين مرد از حسادت است كه چنين مي گويد.

دوستی ابله بتر از دشمنی است/ او به هر حیله که دانی راندنی است
گفت: ‌والله از حسودی گفت این/ ورنه خرسی چه نگری این مهربین
 

مرد شجاع به ياور خير خواهش گفت: تو به دليل حسادت است كه چنين سخناني ميگويي زيرا تا به حال دوستي يك خرس و يك آدمي را نديده اي.
آن مرد پاسخ داد: « فرض کن به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا بهتر از دوستی نادان است. کار من همین بوده است، تو دست از خرس بردار تا من یار تو باشم من دلم به حال تو می سوزد، در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از دوستی با خرس بازدارم،‌ می دانی که مومن به نور خدا می نگرد.»


این همه گفت و به گوشش در نرفت/ بدگمانی مرد را سدّی است زَفت

در آخر حتی دستش را گرفت که با خود ببرد ولی شیرمرد مغرور دستش را رها کرد و گفت: «بیشتر از این در کار من فضولی نکن !»
دانامرد گفت: «من دشمن تو نیستم، دنبالم بیا.»شير مرد خواب را بهانه كرد و گفت كه قصد خواب دارد و نمي تواند با كسي همراه شود.
مرد دانا گفت: «خوب است در کنار خردمند صاحبدل بخسبی، نه در کنار ابلهی که از جنس تو نیست.»
شیرمرد با خود گفت: «این مرد یا قصد خون ریختن من دارد یا می خواهد مال مرا از دستم درآورد. یا با دوستانش شرط بسته که مرا از این دوست خوب (خرس) محروم کند.


آن مسلمان ترک ابله کرد و رفت / زیر لب لاحول گویان باز رفت
شخص خفت و خرس می راندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس

مرد دانا دور شد و شير مرد بخفت و خرس در بالاي سر او مراقبت ميكرد. تا اينكه مگسي آمد و دور مرد خفته مي چرخيد و مانع خواب او ميشد. خرس بارها بادست خود مگس را از اطر اف دوست خود مي پراند و دور ميكرد اما سرانجام اين كار آنقدرادامه پيدا كرد كه خرس عصباني شد و رفت و سنگي بزرگ را آورد. به هواي دور كردن مگس، سنگ را بالاي سر برد و با شدت فراوان بر پيكر مگس كه اكنون روي سر شير مرد، نشسته بود فرود آورد. و نتيجه اين شد كه مگس پريد و در عوض سر شير مرد بيچاره متلاشي شد.

هرچه خرس مگس را می پراند که بر مرد خفته ننشیند سودی نداشت. رفت و سنگ بسیار بزرگی برداشت و بر مگس ها زد که بگریزند.

سنگ روی خفته را خشخاش کرد/ این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آید یقین / کین او مهر است و مهر اوست کین
عهد او سست است و ویران و ضعیف/ گفت او زفت و وفای او نحیف
نفس ِ او میر است و عقل او اسیر / صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

اينجاست كه گويند، دشمن دانا، بسيار بهتر از دوست نادان و ابله است.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.