مثنوی معنوی:دانای راز

9 فروردین 1391   Negin Bagherani   گنجینه ادبی » مثنوی معنوی مولوی   0 نظر   479 بازدید   |

مولانا، مولانا جلال الدين بلخي، مثنوي، معنوي، مثنوي معنوي، داستانهاي مثنوي، حكايت هاي مثنوي معنوي، حكايت هاي كوتاه، داستانهاي پند آموز، مثنوي به نثر روان، سايت، رسمي، سايت رسمي مجيد اخشابي
مولوی در مثنوی می‌گوید: صاحبدلی دانایِ راز، سوار بر اسب، از راهی می‌گذشت، از دور دید كه ماری به دهان خفته‌یی فرو رفت و فرصتی نماند كه مار را از خفته دور كند. سوارِ آگاه و رازدان، با گُرزی كه به كف داشت ضربه‌یی‌چند به خفته نواخت. خفته از خواب برجست و حیران و پریشان، سواری گرز بر‌كف در برابر خود دید...



سوار باردیگر ضربتی بر او كوفت و بی‌آن‌كه فرصتی دهد، او را ضربه‌باران كرد. مرد، به‌ناچار، روی به‌گریز نهاد و سوار در پی او تازان و ضربه‌زنان، تا به درخت سیبی رسیدند كه در پای آن سیبهای گندیدهٌ فراوانی پراكنده بود. سوار او را ناگزیر كرد كه از آن سیبهای گندیده بخورد. مرد سیبهای گندیده را میخورد و پیاپی به سوار نفرین می‌فرستاد و بی‌تابی می‌كرد:


بانگ می‌زد، ای امیر آخر چرا/ قصدِ من كردی، چه كردم مر‌ترا؟
شوم ساعت كه شدم بر تو پدید/ ای خُنُك آن را كه رویِ تو ندید
می‌جهد خون از دهانم با سُخُن/ ای خدا، آخر مكافاتش تو كن
 

وقتی مرد از آن سیبها، تا آن‌جا كه توان داشت، بلعید، سوار او را ناگزیر كرد كه در آن صحرا، با‌شتاب، بدود. مرد شتابان سر‌به‌دویدن نهاد. دوان‌دوان به‌پیش می‌رفت، به زمین می‌غلتید و باز برمی‌خاست و باز می دوید، به گونه‌یی كه «پا و رویش صد هزاران زخم شد».

این ضربتها و دویدنها چندان ادامه یافت تا مرد به حالِ «قی» افتاد و آن سیبهای گندیده و به‌همراه آن مار از دهانش بیرون ریخت. مرد ناسزاگو و خشمگین وقتی چنین دید به راز آن ضربه‌ها و آزارها پی برد و زبان به ‌پوزشخواهی گشود:

چون بدید از خود برون آن مار را/ سَجده آورد آن نكو‌كردار را
گفت تو‌خود جِبرَئیل رحمتی/ یا خدایی كه ولیّ نعمتی
ای مبارك ساعتی كه دیدِیَم/ مرده بودم جانِ نو بخشیدیَم


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990


 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.