در زمان های قدیم رسم بود که گاهی پادشاهان برای این که با شهر اشنا شوند و مردم را از نزدیک ببینند، لباس عامیانه بر تن کرده و به میان مردم می رفتند تا امورات شهر را از نزدیک بینند. یکی از این پاشاهان، سلطان محمود غزنوی است. او شبی از شبها قصد کرد که از قصر خارج شده و به میان مردم برود. فصل زمستان بود و هوا سرد بود. لباس معمولی و کارگری بر تن کرده و به شهر رفت. در کنار کوچه ای پنج نفر ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند...



سلطان نزدیک رفت و یکی از آنها به او نزدیک شده و پرسید: تو که هستی و این جا چه میکنی؟ سلطان جواب داد: یکی از بندگان خدا که فرقم با شما این است که شما از من سوال می پرسید و من کاری با شما ندارم. نفر دوم جلو آمد و گفت: هر چه پول به همراه داری را به ما بده. سلطان جواب داد: اگر پول داشتم اینجا چه می کردم آن هم در این ساعت نیم شب؟
نفر سوم گفت: خوب است اگر کمی زرنگ باشی امشب می توانی پول خوبی به دست بیاوری زیرا ما دزد هستیم. امشب یا باید با ما بیایی به دزدی و یا این که باید دست و پایت را بسته و تو را در بیابانی بیاندازیم. زیرا ما را دیده ای و می ترسیم به ماموران حکومتی گزارش دهی.
سلطان که دید راهی نمانده به ناچار قبول کرد که با آنان به دزدی برد. یکی از دزدها گفت: هر کدام از ما هنری داریم، مثلا یکی از ما گوش خوبی دارد و خوب می شنود به طوری که صدای سگ را تشخیص میدهد و می داند که سگ چه می گوید و پارس کردنش از سر گرسنگی است و یا این که کسی نزدیک می آید؟ نفر دوم، چشمهای تیزی دارد و هر کس را در شب هم ببیند می شناسد، نفر سوم قدرت بازو دارد و درها را از جای می کند و نفر چهارم طناب را به خوبی پرت میکند. نفر پنجم نیز بوی پول را حس میکند. تو اینک چه هنری داری؟ سلطان گفت: این ها که شما دارید هنر خوبی است اما فقط تا زمانی که گیر مامورین نیافتاده اید به درد می خورد درحالی که من چهره مناسبی دارم و با این طریق میتوانیم از دست ماموران بگریزیم.
دزدان گفتند: هنر تو از ما بهتر است پس تو رئیس باش. راه افتادند و به سمت کوچه ها رفتند، از کوچه ای گذشتند سگی را دیدند که از کنار آنان گذشت و پارس کرد. یکی از دزدان گفت: این سگ می گوید شخص مهمی همراه شماست. به کوچه دیگری رسیدند و نفر دوم خاک آن جا را بود کشید و گفت: این جا متعلق به پیرزنی فقیر است که نباید از این جا دزدی کنیم. چند کوچه بعد از آن به خزانه پادشاه رسیدند. نفر سوم که بازوهای قوی داشت دیوار را خراب کرد و خزانه پادشاه را دزدیده و بیرون آمدند. گنج را زیر درختی گذاشند که فردا به سراغش رفته و آن را قسمت کنند. سلطان محمود نیز به قصر آمد و چون سر از کار آنان درآورده بود آنان را به دست قاضی سپرد. قاضی در حال جاری کردن حکم بود که سلطان محمود با لباسهای رسمی وارد شد. آنکس که چشمهای تیزی داشت او را شناخت و سایرین را آگاه کرد. نفر بعدی گفت: دیشب سگ می گفت شخص مهمی همراه شماست پس منظورش سلطان محمود غزنوی بوده است. قاضی حکم آنان را صادر کرد و یکی از دزدها گفت: ما شش نفر بوده ایم اگر عدالت وجود دارد باید برای شش نفرمان هم اجرا شود. قاضی گفت: نفر ششم را معرفی کنید تا او نیز محاکمه شود ولی انان جرات معرفی سلطان را نداشتند. یکی از دزدها گفت: هر کدام از ما هنری داریم نفر ششم هم باید هنر خود را رو کند. سلطان که می دانست آنان چه می گویند خندید و به قاضی دستور داد آنان را رها کند.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.