شخصی هراسان و لرزان به نزد سلیمان نبی آمد. حضرت پرسید: چرا چنین می لرزی؟ مرد گفت: یا نبی خدا امروز من در مقابل خودم عزراییل را دیدم که نگاهی پر غضب به من انداخت گمان کنم قصد دارد جانم را بگیرد...



حضرت گفت: او هرکاری را که خداوند بخواهد انجام میدهد. و بیرون از خواست او کاری نمیکند من نیز هر روز او را میبینم ولی کاری از دستش برنمی آید.
مرد گفت: ای نبی خدا شنیده ام باد در اختیار توست به او فرمان بده مرا به هندوستان ببرد. سلیمان گفت: اختیار مرگ با من نیست اما اختیار باد با من است و سپس باد را فرمان داد تا آن مرد را به هند ببرد. فردای آن روز سلیمان عزرایل را دید و پرسید: چرا دیروز به آن مرد با غضب نگریستی؟ فرشته مرگ گفت: با غضب نبود بلکه از سر تعجب بود زیرا خداوند فرمان داده بود جان او را در هند بگیرم و چون اورا در بیت المقدس دیدم متعجب شدم و در کمال تعجب ساعاتی بعد به هند رفت و جانش را گرفتم.
سلیمان نبی گفت: آری از مرگ گریزی نیست.



به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.