لقمان حکیم یکی از مردان بزرگی است که در قرآن بسیار. ستوده شده و حتی سوره ای بانام لقمان نگاشته شده است. بازرگانی لقمان را خریده بود و لقمان بخاطر ادب و احترامی که طی سالها از خود نشان داده بود بسیار مورد پسند و لطف بازرگان واقع شده بود...



روزی یکی از دوستان بازرگان خربزه بزرگی برایش آورد بازرگان قبل از اینکه خود بخورد چاقو. را برداشت و تکه ای بریده و بدست لقمان داد و لقمان نیز آن را گرفت و خورد و تشکر کرد بازرگان تکه ای دیگر به او داد و وی نیز گرفت و خورد و بازهم تشکر کرد. لقمان چنان با ولع و خوشحالی خربزه ها را میخورد که بازرگان یکی پس از دیگری آنها را به او می داد و او نیز میخورد و تشکر میکرد تا اینکه فقط تکه کوچکی باقی ماند و آن هم خود بازرگان خورد. اما آنقدر تلخ بود که از دهانش بیرون پرتاب کرده و دهانش را شست سپس به لقمان گفت: چه خربزه تلخی بود چگونه همه آن را خوردی؟ لقمان جواب داد: در تمام این سالها انواع غذاهای شیرین را از دست شما خورده ام حال که ابن خربزه تلخ بود درست ندیدم این را نخورم. کاش شما تکه آخر را هم به من میدادید




به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای : عرفان _ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.