شخصی مقداری طلا با خود به همراه داشت و قصد فروش آنها را کرده بود به این دلیل وارد طلا فروشی شد و از زرگر خواست ترازویی به او دهد تا طلاهایش را وزن کند. زرگر در جوابش گفت:...



من غربال ندارم برو جای دیگری. مرد متعجب شد و گفت: غربال نخواستم بلکه ترازویی خواستم تا طلاهایم را وزن کنم. زرگر جواب داد: از نزد من بیرون برو چون من اینجا جارو ندارم. برو جای دیگری.
مرد گمان کرد زرگر ناشنوا شده از این رو دوباره گفت: برادر چرا خودت را به کری می زنی؟ من جارو نخواستم ترازو خواستم.
زرگر روبه مرد کرد و گفت: من کر نیستم و دانستم چه می خواهی. اما تو پیری و دستانت میلرزد. طلاهایی هم که آورده ای قدیمی هستند و فرسوده. اگر موقع وزن کردن آنها دستت بلرزد و طلاها زمین بریزند تو خواهی گفت: به من جارو بده. چون جارو کردی طلاهایت با خاک کف مغازه درهم مخلوط خواهند شد و این بار از من غربال میخواهی.
من از اول تا آخر کار را دیده و مورد دقت قرار داده ام پس برو پیش سایر زرگران که چنین دقتی ندارند.

هر که اول بین بود اعمی بود/ هر که آخر بین چه با معنی بود



به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.