در بین داستانها و حکایتهای زیبا و پر محتوای مثنوی معنوی مولانا، به داستانی بر می خوریم به نام مسجد مهمان کش که روایت مسجدی است که هر که در آن قدم می گذاشت می مرد. به این دلیل هیچ کس وارد آن نمیشد و هر کس هم که قصد چنین کاری را داشت اهالی شهر مانع می شدند...



روزها می گذشت و آوازه این مسجد. و مهمانهایش در همه جا می پیچید تا اینکه سرانجام روزی مرد غریبه ای وارد شهر شد و بلافاصله سراغ مسجد را گرفت. مردم شهر گرداگرد او جمع شدند و علت این سوال او را جویا شدند. مرد جواب داد: مسافرم و می خواهم امشب را آنجا بخوابم. در آن زمان رسم بود مردم که از شهری به شهر دیگر می رفتند در میانه راه در مساجد و یا مکانهای عمومی دیگر استراحت می نمودند.

آن غریب شهر سربالا طلب/ گفت می خسبم در این مسجد به شب
مسجدا گر کربلای من شوی/ کعبه حاجت روای من شوی


مردم و بزرگان شهر او را نصیحت می کردند و ماجرای کشته شدن هر که به مسجد رود را برای مرد بازگو کردند اما آن غریبه جواب داد: همه را خودم میدانم ولی بازهم میخواهم امشب را در آنجا بخوابم.

گفت ای یاران از آن دیوان نیم/ که ز لاحولی ضعیف آید پیم
عاشقم من کشته ی قربان لا/ جان من نوبتکه طبل بلا

 

آن غریبه به هیچ کدام از مصایح گوش نداد و وارد مسجد شد. چون شب از راه رسید به ناگهان غریبه صدایی شنید. مرد اول کمی هراسان شد اما سپس به خود مسلط گردید و فریاد زد: کیستی؟ هرکه هستی بیرون بیا و خودنمایی کن. چندین بار از خود دلاوری نشان داد که سرانجام گوشه ای از سقف شکافت و باران سکه های طلا بر زمین ریخت. غریبه طلاها را از مسجد خارج و در جایی دفن کرد تا برای آیندگان باقی بماند.




به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.