انسانها در زندگی به برخی رفتارها، دارایی ها و تفکرات عادت می کنند و جدایی و دوری از آنها برایشان سخت و دردناک است که حتی گاهی موجب مرگ هم می سود از این رو می گویند کسی که به چیزی عادت کند و خو بگیرد نخواهید که از آن جدا شود. در واقع به قول قدیمی ها: ترک عادت موجب مرض است...



مولانا در مثنوی معنوی داستان مردی را روایت می کند که به بوهای خوب عادت نداشت.
این مرد کار و شغلش پاک کردن پوست حیوانات بود به این صورت که هرکس گاو و گوسفند و شتر و یا هر حیوان دیگری می خرید در آخر پوستش را نزد او می آورد و او نیز آن را تمیز کرده و از آن پوستین درست میکرد. در آن زمان شاغلان هر شغل بازار مخصوص خود را داشتند . مرد پوستین ساز روزی مسیری را می رفت که منتهی به بازار عطاران میشد اما چون به بازار عطرفروشان رسید عقل و هوش از سرش برفت و بیهوش بر روی زمین افتاد.
مردم گرداگرد او جمع شدند و هرکسی برای به هوش آوردنش تلاش میکرد اما کارساز نبود. به دنبال حکیم فرستادند و حکیم آمد اما بازهم کاری از دستش بر نیامد. ساعتی گذشت و کسی از راه رسید و ادعا کرد آن مرد را می شناسد و علت بیهوشی اش را میداند. به سرعت مقداری مدفوع پرندگان را پیدا کرد و مقابل بینی مرد بیهوش گرفت و او کم کم به هوش آمد. مردم علت را جویا شدند اما دلیل اصلی بیهوش شدنش این بود که آن مرد به بوهای بد و زننده عادت کرده بود و چون به بازار عطر فروشان رسیده بود از فرط بوی خوش طاقت نیاورده و بیهوش گشته بود.



به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.