در این داستان، مولانا حکایت مردی لاف زن را بازگو می کند که ادعاهای دروغش موجب گرسنه ماندنش شده بود. در روزگار دور، مرد فقیری زندگی می کرد که هیچ گاه خود و خانواده اش یک شکم سیر غذا نخورده بودند ولی...



این مرد یک دنبه خریده بود و آن را در گوشه ای از خانه جای داده بود و هر روز به میان ثروتمندان میرفت. قبل از رفتن سبیل و لب خود را با دنبه چرب میکرد و چون در جمع ثروتمندان می نشست شروع به لاف زدن در مورد ثروتش میکرد و می گفت: امروز یک مرغ کامل خورده ام و سبیل چربش خبر از درستی این ماجرا داشت در حالی که گرسنگی شکمش خلاف این را ثابت میکرد. تا اینکه روزی تمام دروغهایش رو شدند.
یک روز مرد دروغگو، بازهم سبیل خود را چرب کرد و به میان ثروتمندان رفت و دم از ثروت و غذاهای منزلش زد. در هنگام نبودن او در خانه، گربه ای به خانه آمد و دنبه را ربود و رفت و اهل خانه هرچه کردند نتوانستند آن را از گربه پس بگیرند. طولی نکشید که پسر کوچک مرد به مجلس آمد و با صدای بلند گفت: پدر، سبیل چرب کنت را گربه برد. در این هنگام حاضرین خنده سر دادند و در عوض دانستند که او آنچنان که می گوید ثروتمند نیست از این رو برای او و خانواده اش غذاهای لذیذی آوردند.





به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.