در دوره حضرت مسیح، مردم دو گروه شدند دسته اول مسیحی شدند و گروه دوم یهودی ماندند. حاکمان هر کشور و مذهب می کوشید تا مردم را به دین خود در آورد. در این بین پادشاهی خونریز و یهودی وجود داشت که مسیحیان را می کشت اما بازهم همچنان به تعداد مسیحیان اصاف میشد. این موجب شد که پادشاه نگران تاج و تختش شود...



وزیری بسیار فریبکار در دربار وی بود که روزی نزد شاه آمد و گفت راه حلی پیدا کرده که همه مسیحیان یهودی شوند. نقشه ای دارم و آن این است که به همه بگوییم من مسیحی شده ام و آنگاه شما مرا مجازات کرده و به یکی از کشورهای مسیحی تبار تبعید کنید و آنگاه من میدانم با مسیحیان چه کنم. شاه قبول کرد و چندی بعد وزیر را در میدان شهر آورده و گوش و دست و دماغش را بریدند و او را تبعید کردند. مردم مسیحی کشور بیگانه که از داستان بی خبر بودند گمان کردند وزیر واقعا مسیحی شده که بخاطر دین از جانش هم گذشته در نتیجه به وی اعتماد کردند و دور وی جمع گشتند. وزیر خاین شش سال تمام مسیحیان را فریب داد و خود را یکی از شیوخ بزرگ مسیحی معرفی کرد و جلوه داد. پس از آنکه به خوبی در دلها جای باز کرد زمان آن رسید که نقشه اش را عملی کند.
در آن زمان دوازده قوم مختلف در آن سرزمین زندگی میکرد و وزیر با آن دوازده نفر بطور جداگانه و تک تک دیدار کرده و وصیت نامه ای به آنها داد و از آنان خواست وصیتنامه ها را فقط بعد از مرگ وی بگشایند. اما نکته قابل توجه این بود که متن وصیتها باهم تفاوت داشت و بر ضد هم بود. در یکی نوشت: جز توکل بر خدا عبادت معنی ندارد و در دیگری نوشت: عبادت کنید و حتی اگر توکل نداشته باشید و ....

ساخت طوماری به نام هر یکی/ نقش هر طومار دیگر مسلکی
حکمهای هر یکی نوعی دگر/ این خلاف آن ز پایان تا به سر

پس از آن خود را در اتاقی محبوس کرد و گفت خداوند فرمان داده خلوت بگزینم. طرفدارانش گرد خانه جمع شدند و ناله و گریه کنان از او درخواست میکردند که بیرون بیاید و آنها را شاد کند ولی او قبول نمیکرد و از حبس بیرون نیامد.

من نخواهم شد از این خلوت برون/ زانکه مشغولم به احوال درون


پس از چهل روز بالاخره سکوت و خلوت گزینی را شکست و به فرماندهان دوازده گروه و قوم دستور داد جدا گانه و تک تک به دیدار او بروند. در این دیدار به آنان بازهم نوشته ای داد و آنها را وصی و جانشین خود معرفی کرد و بعد هم در خلوت خودکشی کرد تا نقشه اش را کامل کند.
در مراسم تشعیع تعداد بیشماری حاضر شدند و پس از مراسم گرد هم آمدند . در این هنگام یکی از فرماندهان بلند شد. و گفت : از این پس من جانشین شیخ هستم او مرا برای این امر انتخاب نموده است. هنوز حرفش تمام نشده بود که دیگری از جای برخاست و او را دروغگو معرفی کرد و خود را جانشین خواند و دیگر فرماندهان نیز همچنین. به این ترتیب جنگی بزرگ رخ داد و بسیاری از مسیحیان جان خود را از دست دادند. پادشاه آن سرزمین سرانجام از آن دوازده نفر خواست وصیت نامه های شیخ را بیاورند. آنها اول سر باز زدند اما سپس این کا را کردند و چون اوراق گشوده شد و حکمها خوانده شد، به خیانت و حیله گری وزیر پی بردند.



به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.