سلطان محمود غزنوی خدمتکاری دانا و زیرک به نام ایاز داشت که بسیار دوستش میداشت. ایاز در ابتدا یک چوپان بود و بعدها به خدمت سلطان درآمد. و سلطان محمود نیز بارها وی را امتحان کرده بود و ایاز نیز موفق و سربلند از امتحان بیرون آمده بود...



این دوستی و علاقه موجب شده بود بزرگان دربار به وی حسادت کنند و مدام نقشه ای می کشیدند تا سلطان از ایاز دور شود و دیگر به او اعتماد نکند.
روزی سلطان محمود غزنوی میخواست به شکار برود و از بزرگان دربار خواست اورا همراهی کنند و آنان نیز اطاعت کردند. طبق معمول ایاز جلوتر از همه و در رکاب سلطان حرکت میکرد. بزرگان گرد آمدند و گفتند: دیگر صبرمان سر آمده چرا که همه جا ایاز همراه سلطان است و سلطان نیز خدمتکاری که چوپان بوده را بر ما ترجیح میدهد. یکی از بزرگان نزد سلطان محمود رفت و ماجرا را گفت. سلطان محمود جواب داد: حال که میخواهید دلیل این برتری را بدانید به شما نشان خواهم داد و سپس در جایی دستور توقف داد. روبه ایاز کرد و گفت: درختی در صدمتری ماست برو و زیر آن بایست هرگاه صدای شمشیر ها را شنیدی، شمشیری را به درخت آویزان کن و بیا. ایاز رفت و به سرعت زیر درخت ایستاد. سلطان از بزرگان خواست یکی را از میان خود انتخاب کنند و آنها چنین کردند و سپس به او گفت: از فاصله دوری از ما کاروانی به سمت ما در حرکت هستند. برو و ببین به کجا میروند. آن مرد رفت و مدتی بعد برگشت و گفت: به مکه. سلطان پرسید: خب از کجا می آیند و مرد جواب داد: نمیدانم.
به ناچار نفر دوم را فرستاد تا بپرسد از کجا میآیند. او رفت و برگشت و گفت: از خراسان. سلطان پرسید: آنان چند نفرند؟ گفت نمیدانم.
نفر سوم رفت و برگشت و گفت: آنان صد و پنجاه تفر هستند.
سلطان سوال کرد: برای حج میروند یا تاجرند و برای تجارت؟
مرد جواب داد: بی خبرم و نمی دانم.
نفر چهارم رفت و آمد و گفت: بیشتر آنان برای مراسم حج می روند و چند نفرشان هم برای تجارت.
سلطان بازهم سوال کرد: چه چیز برای فروش با خود میبرند؟ جواب داد: نمی دانم.
به همین طریق آنقدر رفتند و برگشتند که تعداد به بیست نفر رسید و سرانجام سلطان محمود دستور. داد شمشیرها را به هم بزنند و ایاز با شنیدن صدای آنها به سرعت نزد سلطان آمد. سلطان به او گفت: ایاز، کاروانی به سمت ما در حرکت است برو بپرس به کجا می روند. ایاز رفت و برگشت و گفت: به مکه میروند و از خراسان آمده اند. بیشتر آنان برای سفر حج میروند و تعدادی هم برای تجارت. حدود صد و پنجاه نفر هستند. به این ترتیب به تمام سوالها جواب داد و سلطان روبه بزرگان کرد و گفت: آیا دلیل دوستی مرا با ایاز دانستید؟ من بیست نفر از شما را فرستادم تا توانستید اطلاعات درستی از آن کاروان به من بدهید در حالی که او با یک رفت و برگشت تمام آنچه که میخواستم را برایم آورد. این است دلیل من.




به همت: سونیا خندان
مسئول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo.com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.