روزی حضرت موسی رو به خداوند کرد و گفت: خداوندا، این چه حکمتی است که موجودات و بنده هایت را پدید می آوری و سپس از بین میبری؟ این همه انسان از زن و مرد می آفرینی و سپس در یک چشم برهم زدن آنان را نابود می کنی؟...



خداوند در جواب گفت: ای موسی نیک می دانم که این پرسش تو از سر بی خردی و یا شک و شبهه داشتن به من نیست که اگر چنین بود یقیناء مجازاتت می کردم. ای موسی، برو و مقداری گندم در زمینی بکار و صبر کن تا رشد کنند. موسی اطاعت کرد و مقداری گندم کاشت و منتظر شد. طولی نکشید که رشد کردند و سر از خاک بیرون آوردند. موسی داسی برداشت و به درو کردن آنها پرداخت. ندا آمد: موسی، چرا چنین می کنی؟
موسی جواب داد: ای بارالهی، در دل این خوشه ها گندم هست و اگر چنین نکنم با کاه می آمیزند و به هدر میروند باید گندم و کاه را از هم جدا کنم.
خداوند ادامه داد: پس چگونه است که در تو عقل و خرد هست و در من نیست؟ ای موسی، در میان بندگانم گوهرانی هستند. من همه را می آفرینم و میمیرانم تا آن گوهرها نمایان شوند و با کاه ها نیامیزند. علت این است.



به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo.com
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.