در زمانهاي دور كه مردم هنوز آب لوله كشي نداشتند و آب را فقط مي شد در چشمه ها يافت، افرادي بودند كه از چشمه ها آب آورده و در مشك و يا ظروف گلي و سفالي مي ريختند و در شهر مي گشتند و آب را مي فروختند. بيشتر آنان با الاغ آب را حمل ميكردند...



در شهري سقايي فقير زندگي ميكرد كه هر روز از چشمه آب آورده و برپشت الاغش گذاشته و به شهر مي آمد تا از راه فروختن آن هزينه زندگي اش را تامين كند. اما از آنجا كه بسيار فقير بود نمي توانست خوراك خوبي براي باركش خود تهيه كند از اين رو الاغ بيچاره بسيار لاغر شده بود. روزي سقا از كنار اسطبل قصر پادشاه ميگذشت كه چشمش به اسب هاي فربه و قوي داخل آنجا افتاد كه در حال خوردن علوفه تازه بودند. سقّا با ديدن اين تصوير دلش به حال الاغ خود سوخت و مسئول اسب ها را صدا زد، از آن جا كه آن دو دوستان قديمي بودند سقا الاغ خود را به او سپرد و اونيز چند سكه به سقا داد و الاغ را به كنار ساير اسب ها برد و علوفه تازه به او داد. طولي نكشيد كه الاغ نيز چون اسبان قصر پادشاهي، فربه و تنومند شد. مدتها گذشت و يك روز مسئول اسبها آمد و آنها را زين كرده و همه را به بيرون برد. الاغ از يكي از اسبها كه بيمار بود و همراه ديگران نرفت سوال كرد: آنان كجا رفتند؟ اسب جواب داد: قرار است جنگي صورت بگيرد و آنها را براي جنگ به ميدان بردند. از همين است كه به آنان آب و غذاي بسيار ميدهند تا توان مقابله در ميدان نبرد را داشته باشند.
چند روزي گذشت و يك روز صبح الاغ ديد كه اسبها را بازگرداندند در حالي كه تن و بدن همه آنها زخمي بود و در بدن برخي تير وجود داشت.
الاغ بيچاره كه تا به حال اين صحنه را مشاهده نكرده بود گفت: من در فقر و بدبختي كنار سقا خشنودتر از اين ثروت و خوراك و راحتي هستم.





به همت: سونيا خندان
مسئول ان جمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.