صفحه اصلي > گنجینه ادبی, قصه شب > سپیدار (قسمت دوم)

سپیدار (قسمت دوم)


24 بهمن 1395. نويسنده: fereshteh akhavan
با خود فکر کردم که اگر مشکلم را با حمید در میان بگذارم شاید او کمک کند، اما نمی‌دانستم چگونه مطالبم را برایش بیان کنم. خلاصه روزها و شبها را با فکرم کلنجار میرفتم که فردا حتما برای حمید همه چیز را خواهم گفت، اما روز بعد با دیدن حمید تمامی فکرهای شب قبل را به حساب رویاها می‌گذاشتم و همچنان مهر سکوت بر لب داشتم.
یک شب بعد از صرف شام به اتاقم رفتم بعداز چند لحظه ای سیاوش هم به اتاقم آمد و گفت: نیلوفر میخواهم سوالی ازت بپرسم ناراحت که نمی‌شوی؟
گفتم: نه چرا باید ناراحت بشوم؟
سیاوش گفت: ببین نیلوفر تو مدتی ایست که خیلی عوض شدی، اگر مشکلی داری خب به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.
از آنجایی که نمی‌خواستم سیاوش از راز درونم بفهمد گفتم: من هیچ مشکلی ندارم و فقط کمی حالم خوب نیست.
اینبار سیاوش با عصبانیت گفت: اگر همان کسالت کم شما باعث شده که سرکار خانم هر روز به جای رفتن به مدرسه روی نیمکت های پارک مثل یک جسم بی روح بنشینی و زانوی غم در بغل بگیری، من اسمش را کسالت نمی‌گذارم!
با عصبانیت گفتم: روی سر من داد نکش حضرت آقا و این به خودم مربوطه که به مدرسه می‌روم یا نم‌یروم ...
اینبار سیاوش آرامتر گفت: ببین نیلوفر من سعادت تو را می‌خواهم چرا نمی‌خواهی بفهمی؟
با غیظ گفتم: گوش کن سیاوش خان هر کسی سعادت خودش را بهتر می‌داند. شما توی کار من یکی دخالت نکن!
بغض راه گلوی سیاوش را گرفته بود وچشمانش پر از اشک شده بود و با همان حالت بغض و گریه گفت: تمامی رویاهایم نابود شد...
بدون توجه به حرف سیاوش او را ترک کردم وبه حیاط خانه رفتم، کنار حوضچه‌ای که در آن چند ماهی قرمز توی آب صاف و زلال شنا می‌کردند ایستادم... باز هم به فکر فرو رفتم، به حمید، به سر نوشت خود، به همه چیز در آن لحظه فکر می‌کردم، ناگهان متوجه وجود سیاوش در کنارم شدم.
سیاوش خیلی آرام و شمرده گفت: نیلوفر بیا کنار همین حوض بنشینیم باهات حرف دارم.
گفتم: سیاوش تو را بخدا دست از سرم بردار، خواهش میک‌نم، سیاوش گفت: ولی چند لحظه بیشتر وقتت را نمی‌گیرم...
گفتم: بفرمائید آقا تا ببینم چه چیزی از جانم می‌خواهی؟
سیاوش گفت؛ من هیچ چیز از جانت نمیخواهم، فقط می‌خواهم بدانم چرا وبه چه علت اخلاقت عوض شده؟ به مدرسه نمی‌روی با منو مادرو بقیه بدرفتاری می‌کنی؟ نمی‌خواهم توهینت کنم ولی بخدا قسم نیلوفر تو ناسازگار شده‌ای؟ چرا؟ اگر به من بگویی قول میدهم که به کسی چیزی نگویم...
گفتم: اگر به زیر قولت بزنی دیگر مرا نخواهی دید.
سیاوش خوشحال شد و گفت: قول میدهم.
گفتم: سیاوش جان می‌خواهم بدانم که من کیستم ؟ پدرومادر من چه کسانی هستند ؟ ومن از کدام دیارم و یک کلام هویتم چیست؟
سیاوش که تازه به خودش آمده بود گفت: آه خدای من دختر جان مگر تو عقلت را از دست داده‌ای؟ خب تو از همین خانواده‌ای، پدرومادرت هم در این شهر زندگی می‌کنند...
با بغض و گریه گفتم: نه سیاوش تو هم از من دریغ می‌کنی، تو هم نمی‌خواهی هویتم را فاش کنی آخر چرا؟ ولی دیگر بازی تمام شده، من همان روز که آقای سلیمی و خانمش آمده بودند، موضوع را فهمیدم دیگر چرا از من پنهان می‌کنید؟
سیاوش خنده کوتاهی کرد و گفت: خب نیلوفر خانم تو که همه چیز را می‌دانی پس چرا از من می‌پرسی؟
گفتم: می‌خواهم مطمئن شوم خواهش می‌کنم...
سیاوش اینطور آغاز کرد: تو دو سال بیشتر نداشتی، من هم آنوقت‌ها هفت یا هشت ساله بودم البته من واقعیت را خیلی سال قبل از پدر شنیده بودم و الان هم آنچه را شنیدم برایت تعریف می‌کنم.
گفتم: زودتر بگو خواهش می‌کنم اینقدر عذابم نده!
سیاوش گفت: خب من هم دارم همین کار رو می‌کنم ولی تو تحملت کم شده گناه من چیست؟
سیاوش ادامه داد که پدرو مادرت در راه برگشت از شیراز به تهران تصادف کردند و برای همیشه چشم از جهان فرو بستند.
گفتم: مگر من با آنها نبودم
سیاوش گفت: نخیر تو در تهران پیش خودمان بودی، پدرو مادرت برای کاری که ماهم هنوز نمی‌دانیم آن کار چه بوده است یک بیست و چهار ساعته به شیراز رفتند و از پدرو مادر خواهش کردند که از شما نگهداری کنند.
بغض راه نفسم را گرفته بود، سرم را آرام بر روی شانه ی سیاوش گذاشتم و بی صدا گریستم و گفتم: سیاوش جان من چگونه جبران این همه زحمات پدرومادر را بکنم....
سیاوش دستی بر سرم کشید و با نوک انگشتش اشک چشمانم را پاک کرد و گفت: نیلوفر جان اگر مثل گذشته باشی ، یعنی به مدرسه بروی و آنها را پدرو مادر واقعی خودت بدانی، مطمئنم که آنها راضی باشند و از تو توقع بیشتر از این نداشته باشند ... در این جا جایز دانستم که موضوع حمید را برایش تعریف کنم.
گفتم: سیاوش جان اگر وقت داری می خواهم بابت موضوعی باهات صحبت کنم.
سیاوش گفت: با اینکه کار دارم ولی بگو سراپا گوشم.
کمی مِن‌ومن کردم و گفتم: راستش منو حمید خیلی همدیگر را دوست داریم، دلم می خواهد باپدر صحبت کنی تا حمید با خانواده‌اش به خواستگاری من بیاید.
سیاوش گفت: آخه نیلوفر جان ماباید اول بدانیم که این حمید کیست؟ و نیتش چیست؟
گفتم: سیاوش جان شما با پدر صحبت کنید، بقیه ی کارها بماند برای من.
سیاوش گفت: با پدر صحبت میکنم ولی ما هم باید در مورد حمید تحقیقات لازم را به عمل بیاوریم.
گفتم: من که حمید را بطور کامل می شناسم دیگر چه لزومی دارد که در موردش تحقیق کنیم؟
سیاوش گفت: آخه نیلوفر جان شناخت شما که کافی نیست، ما هم باید او را بشناسیم، اگر خدای ناکرده آدم درستی نباشد می‌دانید مردم پشت سرمان چه می‌گویند؟
گفتم: ما که برای مردم زندگی نمی‌کنیم، بگذارید مردم هرچه می‌خواهند بگویند.
سیاوش ایندفعه با عصبانیت گفت: نه خیرخانم این ایده شما درست نیست
گفتم هرچه بخواهد بشود باید به حساب تقدیر گذاشت، مگر نه اینکه زندگی ما انسانها سناریوست و ما هم بازیگرانی هستیم که در این سناریو نقش داریم.
سیاوش آهی کشید و پنجه در موهایش کرد و گفت: ز هیهات نیلوفرخانم شما حتی ذره‌ای نخواهید فهمید که بعد از ازدواج شما با حمید اگر خدای ناکرده شکست بخورید، خانواده ما به چه دردی مبتلا خواهند شد، همه ی آنهایی که از سرنوشت شما مطلع هستند انگشت سرزنش بسوی پدر دراز خواهند کرد و می‌گویند اینهمه زحمت کشیده است و این هم ثمره ی آن...!
گفتم: سیاوش بخدا قسم حمید پسر خوبیه.
سیاوش که دیگر نتوانست مرا قانع کند آهی کشید و گفت: افسوس و صد افسوس...
گفتم: سیاوش افسوس برای چه؟ به جای پاسخ سوالم سکوت کرد و نگاهش را در نگاهم گره زد، نمیدانم دست خودم نبود، از نگاهش می‌ترسیدم و چندشم می‌شد... بی آنکه علتش را بدانم نگاهم را از نگاهش برداشتم و قدمی به طرف در گرفتم که اینبار سیاوش با صدایی پر از حزن آندوه گفت: نیلوفر
گفتم: بله، باز هم سکوت کرد و چیزی نگفت، معنی سکوتش را نمی فهمیدم، سکوت پشت سکوت، داشتم کلافه می شدم، بابی حوصلگی گفتم: بسه سیاوش، اعصابم از دست تو خورد شده، حوصله‌ام رو سر بردی، خب اگر حرفی داری بزن چرا مثل ماست وا رفتی؟
از جایش برخاست و گفت: شب بخیر
گفتم ؛ سیاوش خان جواب ما رو ندادی ؟
آهسته گفت: چه فایده من که برات غیر قابل تحمل شدم و بعد به اتاقش رفت.
من هم به اتاقم رفتم، اما خواب به چشمانم نمی آمد، نمی‌دانستم چگونه مشکلم را با پدرومادر در میان بگذارم... آن شب در این اندیشه بودم که آیا سیاوش اصل مطلب را با پدر درمیان خواهد گذاشت؟ اما نمی‌دانم چرا این فکر به مغزم خطور میکرد که سیاوش از حمید متنفر است و همین تنفر سیاوش علتی خواهد شد که پدر با ازدواج ما مخالفت کند.
خلاصه چند روز و چند شب بعد از این ماجرا، سیاوش گفت: برای کاری به اصفهان خواهد رفت، همان روز که می‌خواست به اصفهان برود به اتاقم آمد و گفت: نیلوفر جان امیدوارم که مزاحمت نشده باشم، آمدم بهت بگم که هرگز من فراموشم نکن.
گفتم: سیاوش من منظورت را درک نمیکنم.
سیاوش گفت: همان بهتر که متوجه نشدی، آن وقت معلوم نبود چه غوغایی میشد!!
ادامه دارد...

بازگشت