صفحه اصلي > گنجینه ادبی, کتابهای جبران خلیل جبران > بوستان پيامبر 10

بوستان پيامبر 10


17 اردیبهشت 1391. نويسنده: maryam.pourmohammadi

 


جوان لباس خود درآورد و به او داد و برهنه ماند. 
آنگاه پيامبر به صدايي مثل تاختن كره اسبي در راه گفت: «تنهاي برهنه زير خورشيد زندگي مي كند؛ و ساده دل تنها ر باد سوار مي شود و آن كس كه هزار بار راه خود گم كرده است، تنها كسي است كه به سرمنزل اطمينان مي رسد.» 
فرشتگان از دست حرفه وران فتنه پيشه به ستوه آمده اند. دوش ملكي نزدم آمد كه تاكنون نديده بودمش؛ گفت: «براي آنان كه فخر مي فروشند دوزخي آفريده ايم. جز آتش چيست كه هر برق فريبنده اي پيش او رنگ بازد و هر چيزي را آب كند و به اصل خويش بازگرداند؟» 
گفتم: «اما شما با خلقت دوزخ؛ شياطيني هم براي اداره اش آفريديد.» 
فرشته پاسخ گفت: «كار دوزخ را كساني راست مي كنند كه آتش را به آنان راهي نيست.» 
چه فرشته خردمندي! او راههاي آدميان و شيوه هاي هر گروه را مي شناسد. او از آن نيكاني است كه به هنگام وسوسه فريبكاران در گوش پيامبران به ياري ايشان مي شتابد. بي شك آنگاه پيامبران خنده كنند، مي خندند و چون گريان باشند مي گريد.» 
دوستان و مردان من انسان برهنه در تنهايي خود زير خورشيد زندگي مي كند. ناخداي بي سكان تنها كسي است كه بي پروا قدم به درياي متلاطم مي گذارد و انسان تاريك روح آن است كه در تاريكي شب فرو مي رود و با صبح بر مي خيزد و يگانه اي كه بهار را ادراك مي كند همين است كه با ريشه ها زير برف مي ماند.» 
آري شما چون ريشه هاييد اما شما را حكمت بالغه اي است كه از زمين مي گيريد. بي صداييد اما شما را شاخه هايي است كه هنوز جان نگرفته است؛ دستان بادهاي چهارگانه.» 
رها هستيد شكلي نداريد اما ابتداي ظهور درختان بلند و باشكوهي هستيد كه سر به ابرهاي روان خواهند ساييد.» 
دوباره مي گويم و باز مي گويم: جز ريشه هايي ميان خاك و ابرهاي روان نيستيد. بسيار ديده ام كه بر مي رويد تا با نور به رقص آييد. اما در حال اوج گرفتن ديدم كه با شرم و حيا دست در گريبانيد. هر ريشه اي با حيا سرشته است. زماني طولاني قلبهايش را پنهان مي كند و بعد نمي داند با آن چه كند. 
اما مادري خواهد آمد مادري پاك كه آسايش نمي شناسد و بر تپه ها و دشتها رحمت خواهد آورد.


بازگشت