شاهنامه فردوسی داستان فردوسی شاه مازندارن رستم و سهراب پیامبری جنگ کاووس ایران رستم سیستان سودابه هاماوران افراسیاب لشکر کشیدن رزم مصر بربر شاه روم نامه کاووس ابلیس هفت پهلوان توارنیان پیلسم رزمگاه سمنگان تهمینه دژ دختر شاه سمنگان زادن سهراب زادن سهراب از تهمینه نامه گژدم به نزد کاووس زابلستان کشتن رستم ژنده رزم را سرداران ایران هجیر تاختن سهراب افگندن سهراب کشته شدن سهراب به دست رستم نوشدارو خواستن رستم از کاووس آگاهی یافتن مادر از کشته شدن سهراب
پس از اینکه رستم کاووس و پهلوانان ایرانی را از بند دیو سپید و شاه مازندران رهانید، کاووس دبیر یرا فراخوانده نامه ای پر از بیم و امید برای شاه مازنداران بر روی حریر سپید نوشت. دبیر دانشمند نامه را به زیبایی نوشت و در آن از خوبی و زشتی تقدیر کرد. نخست از خداوند دادگر که تمام گیتی را به وجود آورده و به انسان عقل داد و آسمان گردون و گستاخی و خشم و عطوفت را آفریدف یاد کرد. پس چنین نوشت:...



این نامه از جانب کی کاووس، شاه ایران زمین، به پادشاه مازندران که با دیوان و جادوگران هم زبان بود، است. ای گرفتار بند غرور! بدان که رسم دنیا چنین است که اگر دادگر باشی و آیینت پاک باشد همه تحسینت خواهند کرد ولی اگر طینت ناپاک و کردارت زشت باشد هیچ کس نمی تواند از فرمان او سرباز زند. نگاه کن که خداوند چگونه سزای گناهکاران را داده و از دیوان و جادوگران دمار برآورده.

حال که بازی روزگار را دیده ای باید که روح پاک و عقل آموزگارت شود؛ پس همانجا بمان و بر تخت مازندارن بنشین و نزد من مانند بزرگان بیا چرا که تو را توان جنگ با رستم نیست پس به ناچار باید سلاح بر زمین گذاری و باج دهی. اگر تخت و پادشاهی مازندران را می خواهی باید چنین کنی و گرنه باید همچون ارژنگ و دیو سپید دست از جان بشویی. نمی دانی که وقتی رستم عزم جنگ کند، از برق شمشیرش نهنگ در دریا می سوزد.

وقتی دبیر، نامه را تمام کرد و مهر مشک بوی شاه ایران را بر آن نهاد، شاه، فرهاد یکی از پهلوانان دلاور که منتخب بزرگان آن شهر بود را نزد خود خواند و گفت: این نامه پر از پند و اندرز مرا برای آن دیوی که بند گسیخته است ببر.

چو از شاه بشیند فرهاد گُرد / زمین را ببوسید و نامه ببرد
 
به شهری کجا نرم پایان بدند/ سواران پولاد خایان بدند

کسی را که بینی تو پای از دوال / لقب شان چنین بود بسیار سال

بدان شهر بُد شاه مازندارن / همانجا دلیران و مازندران به استقبالش رفت. از لشکر افراد را یکی یکی باید آماده جنگ باشد. باید همگی خوی پلنگ گیرید و هوش از سر او بربایید آن طوری که پیک کاووس از آمدنش پشیمان شود و از دیدن روی شما هراسان گردد.

ادامه دارد...


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.