پس از اینکه کاووس نامه را به مهر خود ممهور کرد، رستم گرزش را بر روی زین گذاشت و راهی شد. وقتی به نزدیک مازندران رسید، به شاه آنجا گزارش دادند که که باز هم کاووس پیک و نامه برای او فرستاده است. امِّا آنجا این بار فرستاده ای همچون شیری خشمگین است که سوار بر اسبی تندرو و اسبش پیکر فیلان را دارد...



آن پهلوان مانند کوهی روان است و تو گویی که شیری برای شکار آمده است. وقتی شاه مازندران چنین شنید از پهلوانان خود چندین تن برگزید و به آن ها امر کرد کرد تا با هم به استقبال پیک بروند. آن ها نیز لشکری انبوه آراستند و به سوی پلوان رفتند. تا چشم تهمتن به آن ها افتاد در راه درختی با شاخه های انبوه دید همان دم دو شاخه از درخت را گرفت و محکم آن را به هم پیچیده درخت را از ریشه در آورد، بدون اینکه رنجی بر پهلوان برسد. رستم تنه درخت را همچون نیزه ای کوچک در دست گرفت چنانکه تمامی لشکر از این کار او شگفت زده شدند. وقتی رستم تنه درخت را به سوی آن ها انداخت بسیاری از سواران زیر شاخه های آن ماندند.

پهلوانی از لشکر مازندران که پیشرو و سپاه نیز بود، دست رستم را گرفت و آن را فشرد تا امتحان کند که می تواند با این فشار پهلوان را شکست دهد امّا رستم چنان خنده سر داد که تمام لشکر از او حیران ماندند. رستم در میان خنده چنگ خود را چنان فشرد که رگ دست های پهلوان مازندرانی کنده و رویش زرد شد. پهلوان مازندرانی از هوش رفت و از بالای اسبش بر زمین افتاد. سپاهی دیگری به نزد شاه مازندران رفته و آنچه که دیده بود برای او باز گفت. سواری دلیر به نام کلاهور بود که در تمام مازندران آوازه اش پر بود. پهلوانی همچون پلنگ خشمگین که به جز جنگیدن هیچ چیز نمی خواست. شاه مازندران برای استقبال از رستم او را نزد خویش خواند و در پهلوانیش او را ستود و به او گفت: نزد پیک برو و هنرهای خود را یکی بعد از دیگری به نمایش بگذار. آنگونه کن که صورتش پر از شرم شود و اشک از چشمش سرازیر شود.

کلاهور مانند شیر نری به نزد رستم جهانجو آمده شروع به پرسش کرد امّا پرسشی از روی خشم و سپس به او اعلان جنگ داد. چنان پنجه پهلوان را فشرد که از فشار پنجه اش دود برخاست. رستم نیز با او در آویخت و ترس را از خود دور کرد چرا که او فرمان پهلوانیش را از خورشید گرفته بود. رستم نیز به نوبه خود پنجه کلاهور را فشرد و چنان بر آن فشار آورد که ناخن هایش مانند برگ درختان خزان دیده از انگشتانش فرو ریخت. کلاهور در حالی که دستش آویخته و پی و پوست و ناخن هایش ریخته بود به نزد شاه بازگشت و گفت: نمی توان خود را گول زد. برای تو آشتی بهتر از جنگ است! پس زیاده خواهی نکن و با این کار باعث دلتنگی خود مشو. تو با چنین پهلوانی تاب برابری نداری؛ اگر هم بتوانی او را رام کنی بهتر از باج دادن نیست. او را باید در شهر پذیرا باشیم و بدین ترتیب جان بزرگ و کوچک را نجات دهیم. حال که می توانیم با این تدبیر دشواریمان را آسان کنیم بهتر از این است که روحمان در هراس و ترس باشد.

ادامه دارد...


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.