شاهنامه فردوسی داستان فردوسی شاه مازندارن رستم و سهراب پیامبری جنگ کاووس ایران رستم سیستان سودابه هاماوران افراسیاب لشکر کشیدن رزم مصر بربر شاه روم نامه کاووس ابلیس هفت پهلوان توارنیان پیلسم رزمگاه سمنگان تهمینه دژ دختر شاه سمنگان زادن سهراب زادن سهراب از تهمینه نامه گژدم به نزد کاووس زابلستان کشتن رستم ژنده رزم را سرداران ایران هجیر تاختن سهراب افگندن سهراب کشته شدن سهراب به دست رستم نوشدارو خواستن رستم از کاووس آگاهی یافتن مادر از کشته شدن سهراب
وقتی رستم از مازندران بازگشت، شاه جادوان به عزم جنگ، سپاه را از شهر بیرون آورد. وقتی گرد سواران به هوا بلند شد، دیگر خورشید دیده نمی شد. نه دشت پیدا بود و نه کوه. زمین زیر پای فیلان به لرزه در آمده بود. شاه مازندران لشکر را مانند باد به جلو می راند و در رفتن وقت را به هیچ وجه هدر نمی داد...



وقتی کاووس از سپاه مازندران آگاه شد که به شتاب و خشمگین می آیند، به رستم امر کرد تا به عنوان اولین پهلوان کمر همت بربندد. آنگاه به توس، گودرز، کشواد، گرگین و تمام پهلوانان امر کرد تا سلاح هایشان را آماده و زنگار از آن ها برگرفته و لشکر را بیارایند. خیمه های شاه و پهلوانان را به بیرون شهر کشیدند و در دشت مازندران آمدند. توس فرزند نوذر سمت راست لشکر را آراست در حالی که تمام کوه از ناله کرنا پر شده بود. گودرز و کشواد، گیو، گرگین و تمام پهلوانان را به بیرون شهر کشیدند و در دشت مازندران آمدند. توس فرزند نوذر سمت را ست لشکر را آراست در حالی که تمام کوه از ناله کرنا پر شده بود. گودرز و کشواد نیز با سپاهی آهن پوش و غرق در سلاح سمت چپ سپاه را آراستند. کاووس شاه نیز در حالی که در هر طرفش سپاه بود در قلب لشکر قرار گرفت. پیشاپش سپاه نیز رستم پهلوان که در هیچ جنگی رنگ شکست به خود ندیده بود، راه می سپرد. وقتی هر دو لشکر آراسته شد، پهلوانان به میدان آمده، حریف طلبیدند. ابتدا نام آوری از مازندران با گرز گران خود به میدان آمد و حریف طلبید. نامش جویا بود و با گرز گرانش می جنگید. این پهلوان با اجازه و فرمان شاه مازندران به سوی کاووس تاخت در حالی که جوشن در بدنش از شدت خشم داغ شده بود و گویی از گرمی شمشیرش زمین می سوخت. جویا از کنار سپاه ایران گذشت. از غرّش او کوه و دشت لرزید؛ پس گفت: اگر کسی بتواند با من نبرد کند، می تواند از آب گرد بر آورد. جویا همانطور در میان دو لشکر می گشت و می غرید ولی از دلاوران ایران کسی برای نبرد با او میدان نیامد و او همانطور بر جایش مانده رجز می خواند. کاووس چون چنین دید، به پهلوانان ایرانی گفت: گویی در سرتان هوای جنگ نیست! چرا که با غریدن جویا کسی با او جنگ در نیامده؛ گویی رگ غیرت کسی نجنبیده و خون در رگ هایش به جوش نیامده است!


ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.