شاهنامه فردوسی داستان فردوسی شاه مازندارن رستم و سهراب پیامبری جنگ کاووس ایران رستم سیستان سودابه هاماوران افراسیاب لشکر کشیدن رزم مصر بربر شاه روم نامه کاووس ابلیس هفت پهلوان توارنیان پیلسم رزمگاه سمنگان تهمینه دژ دختر شاه سمنگان زادن سهراب زادن سهراب از تهمینه نامه گژدم به نزد کاووس زابلستان کشتن رستم ژنده رزم را سرداران ایران هجیر تاختن سهراب افگندن سهراب کشته شدن سهراب به دست رستم نوشدارو خواستن رستم از کاووس آگاهی یافتن مادر از کشته شدن سهراب
آنگاه کاووس فیاد زد که: پس چی شد ای دلیران و مردان کارزار؟ پس چرا از ترس این دیودل چنین حیران مانده و از غرّش او رنگ از رخسارتان پریده است؟ چه کسی می تواند او را از اسبش به زیر آورد و در میان دلیران ایران سرافراز شود؟ هیچک از پهلوانان سپاه به فریاد کاووس پاسخ ندادند. گویی از ترس جویا، تمام سپاه ایران پژمرده بود...



در همین هنگام رستم عنان رخش را گرداند و نیزه اش را بلند کرد و معنای کارش این بود که: اگر شاه به من اجازه دهد من داوطلب جنگ با این دیو سرکش می شوم.

کاووس گفت: آری این کار تنها به دست تو میسر است چرا که از ایران کسی خواهان این نبرد نیست. برو که امیدوارم آفریننده جهان یاور تو باشد و بتوانی تمام دیوها و جادوگران را شکار کنی.

چو بشنید رستم ز شاه زمان/ همانگه دمان شد چو شیر ژیان

بر انگیخت رخش دلاور ز جای / به چنگ اندرون نیزه سرگرای

به آورد گه رفت چون پیل مست/ پلنگی به زیر، اژدهایی به دست

عنان را پیچید و برخاست گرد/ ز بانگش بلرزید دشت نبرد

رستم به جویا چنین گفت: ای بدنها که نامت در میان دلیران گم باد! حال بهترین کار برای تو توبه است؛ چرا که وقت نا آرامی تو رسیده است. اکنون زمانی است که مادرت باد در عزایت بگرید.

جویا پاسخش حال زمان آن رسیده که مادرت جگرش را بدرد و بر جوشن و مغفرت بگرید!

وقتی رستم این سخنان را شنید غرش کرد و نامش را گفت و آنگاه مانند کوهی از جای کنده شد و خشمگین به سوی جویا تاخت. در همین زمان جویا رنگ باخته، عنان اسبش را گرداند و راه گریز در پیش گرفت چرا که او نمی خواست با رستم نبرد کند. رستم مانند شیری نعره زد و مانند گرد باد به دنبال او تاخت و نیزه را به سوی کمر او نشانه گرفت. چنان نیزه اش را بر زره او زد که هیچ بند و گره ای بر زره اش باقی نماند. آنگاه دوباره نیزه اش را چنان بر کمر او فرو برد که جهان در پیش چشمش تیره و تار شده و در دم جان سپرد. رستم او را با نیزه از روی زین بلند کرد و بر خاک افکند. جسم بی جان جویا بر زمین افتاد، در حالی که دهانش پر از خاک و زره اش پاره پاره شده بود. تمامی پهلوانان مازندران در آن کار حیران شدند. سپاه مازندران چون چنین دید به تمام سپاه امر کرد تا همه پا در رکاب کرده و مانند پلنگانی خشمگین بر ایرانیان حمله کنند. چون پهلوانان فرمان شاهشان را شنیدند به یکباره آوردگاه را پر از لشکریان مازندرانی کردند. شاه ایران نیز چون چنین دید، چنان که در خور شاهیش بود از جایگاه خود بیرون آمد. از هر دو سپاه صدای طبل و بوق برخاست. هر دو سپاه تیغ های آخته برکشیدند و به سوی یکدیگر تاختند. مانند برقی که در میان ابرهای تیره می افتد، تمام آوردگاه از برق شمشیرها و تیغ ها روشن شده بود. آسمان از بسیاری نیزه و گوناگونی بیرق ها به رنگ های سرخ و سیاه و بنفش در آمده بود. زمین مانند دریای سیاهی شده بود که موجش از خنجر و گرز و تیر بود. اسب های بادپا مانند کشتی هایی که برای غرق شدن شتاب دارند و در حرکت بودند. از صدای غرش دیوها و گرد و غبار تیره و از غرّش طبل ها و صدای پای اسبان گویی کوه از هم دریده و زمین پاره پاره شده است. کسی جنگی بدان گونه را به یاد نداشت. گویی جهان پر از صدای چکاچاک گرزها و شمشیرها و تیرها بود و دشت نبرد از خون پهلوانان مانند آبگیری پر از خون شده بود.


ادامه دارد...



به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.