شاهنامه فردوسی داستان فردوسی شاه مازندارن رستم و سهراب پیامبری جنگ کاووس ایران رستم سیستان سودابه هاماوران افراسیاب لشکر کشیدن رزم مصر بربر شاه روم نامه کاووس ابلیس هفت پهلوان توارنیان پیلسم رزمگاه سمنگان تهمینه دژ دختر شاه سمنگان زادن سهراب زادن سهراب از تهمینه نامه گژدم به نزد کاووس زابلستان کشتن رستم ژنده رزم را سرداران ایران هجیر تاختن سهراب افگندن سهراب کشته شدن سهراب به دست رستم نوشدارو خواستن رستم از کاووس آگاهی یافتن مادر از کشته شدن سهراب

جهان همچون دریایی بود که نهنگ بلع دهنده آن، همان گرزها و شمشیرها بود. سواران همچون کشتی هایی در آن دریا روان و از خشم و دشمنی ابرو پرچین کرده بودند. بر کلاهخودها و زره ها مانند باد خزانی که در میان برگ های بید می پچید گرز می بارید. سرهای بسیاری مانند گوی بر زمین افتاده بود و سینه ها پاره پاره و جوی خون از آن ها جاری بود...




رستم سپهسالار و پهلوان صف شکن همراه شمشیر دشمن کُشش مانند کوهی بر رخش نشسته و خود را در میان گروهی از دیوان افکنده بود. وقتی شمشیر تیزش را بر روی اسبش تکان می داد، رستاخیزی در دیوان بر پا می کرد. با یک ضربه شمشیر سر ده تن از آنان را بر خاک می افکند و با نعره اش دل شیر مردان را از جای می کند. از گرزش دل آسمان چاک می شد و از گردی که از تاختنش بر می خاست، چهره از آسمان سیاه می شدو وقتی تیر از شستش رها می شد، دل شیر ورم می کرد و آما سیده می شد. وقتی کمند می انداخت، مانند اژدهایی پهلوانان را با دم خود می سوزاند. از سوارکاری او جهانی حیران بودند و زمین از شمشیرش خون می گریست. رستم بدینگونه بسیاری از نامداران و پهلوانان آن لشکر را بر خاک افکند. دو لشکر یک هفته بدینگونه با هم در نبرد بودند. روز هشتم کاووس شاه تاج از سر برداشت و گریان به درگاه جهان آفرین به راز و نیاز پرداخت و چنین گفت: ای داور راستگو! تو آفریننده این آب و خاک هستی! مرا در مقابل این دیوان بی باک و جسور پیروزی و فرّهی ده و دوباره تخت شاهنشاهی را به وجود من تازه کن!

آنگاه کلاهخود بر سر گذاشت و به میان لشکر نام آورش آمد. با آمدن کاووس به میان لشکر ایران، غرّش طبل ها برخاست و لشکر به هیجان آمده مانند کوهی به حرکت در آمد. کاووس شاه امر کرد تا گیو و توس طبل ها را بیرون بیاورند. پهلوانانی مانند گودرز و زنگه، رهام، گرگین و دیگر جنگاوران مانند فرهاد، خراد، برزین، گیو، بهرام و گستهم خشمگینانه به آوردگاه آمدند. گرازه مانند گرازی خشمگین و با درفشی برافراشته که نقش هشت باز شکاری بر آن بود به آوردگاه آمد. رستم ابتدا از قلب سپاه در آمد و زمین را با خون پهلوانان مازندرانی شست.

چو گودرز و کشواد بر میمنه / سلیح و سپه ب،رد و کوس و بنه
 
از آن میمنه تا بدان میسره/ بشد گیو چون گرگ پیش بره
 
ز شبگیر تا تیره گشت آفتاب / همی خون به جوی اندر آمد چو آب

ز چهره بشد شرم و آیین و مهر / همی گرز بارید گفتی سپهر

ز کشته به هر جای بر توده گشت / گیاها به مغز سر آلوده گشت

چو رعد خروشنده شد بوق و کوس/ خور اندر پس پرده آبنوس

ادامه دارد...


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.